fa
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
276
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+67 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
بورا نزدیکم شد. با یه دستش ناز رو نگه داشته بود و با دست آزادش قوطی رو از دستم گرفت. نگاه خسته ای بهم انداخت و پرسید ــ حالا چیکار کنیم؟! سویچ ماشینو از روی میز برداشتم و همینطور که سمت در میرفتم گفتم: +من میرم میگیرم میام..مواظب ناز باش! ــ صبر کن ما هم میایم! + کجا..؟!لازم نیست! بورا همون‌جوری که ناز رو توی کریر میزاشت گفت: ــ شاید اینجوری آروم تر بشه! دیگه مخالفتی نکردم و سرمو تکون دادم. از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم؛ بورا از شیشه بیرون رو به ناز نشون میداد و ظاهرا براش سرگرم کننده بود که دیگه گریه نمی‌کرد. به داروخونه که رسیدم سریع شیر‌خشک رو خریدم و اومدم توی ماشین. ناز هی بی‌قراری میکرد که با لحن بچگونه‌ای لب زدم: + یکم دیگه صبر کن کوچولوی من! نگاهی به قوطی شیر خشک انداختم و گفتم: + می‌تونیم همین‌جا براش درست کنیم! بورا سرشو بلند کرد و گفت: ــ اینجا؟! + آره..تا برسیم خونه دوباره شروع می‌کنه به گریه کردن! بورا قوطی رو برداشت و اطرافش رو نگاه کرد. ــ خب..آب داریم؟! + بطری آب توی ماشین هست! بطری رو از جاش برداشتم و بهش دادم که بورا چند لحظه بهش نگاه کرد و پرسید: ــ خب حالا چقدر باید بریزم؟! + نمی‌دونم! نگاهی از سر تاسف بهم انداخت که شاکی پرسیدم: + چیه؟! ــ هیچی، فقط فکر میکردم حداقل اینو بلدی! با اخم نگاهش کردم. + تو که بلدی خودت درست کن! حرصی رو برگردوند که قوطی رو از دستش گرفتم و نگاهی به نوشته‌های روش انداختم. + اینجا نوشته. بورا نزدیک‌تر شد و با هم اندازه‌ای که روی قوطی نوشته بود رو چک کردیم؛ آروم شروع کردیم آماده کردنش و ناز دوباره شروع به بی‌قراری کرد. بورا شیشه رو برداشت و کمی تکونش داد: ــ فکر کنم آماده‌ست. + خب..بده بهش! بورا ناز رو از کریر بیرون آورد و توی بغلش گرفت. شیشه رو آروم جلوی دهن ناز گرفت که چند ثانیه بی‌قرار بود اما وقتی شروع به خوردن کرد گریه‌اش قطع شد. هر دومون ساکت شدیم و بهش نگاه دوختیم. کم کم پلک های ناز سنگین شدن و خوابش برد که بورا لبخند کم رنگی زد و گفت: ــ بالاخره خوابید سرمو تکون دادم و نفسم رو محکم بیرون دادم. «ایسو» چشمام رو بسته بودم و ساعدم رو روی پیشونیم گذاشته بودم. تو فکر اتفاقات اخیر بودم که با شنیدن صدای گریه،سر جام نشستم. صدای گریه‌ی فادیمه بود. نتونستم بی‌تفاوت باشم و وقتی به خودم اومدم،جلوی در اتاقش بودم. در نیمه‌باز بود و فادیمه روی تخت در حال گریه کردن؛ همون دختری که همیشه طوری رفتار می‌کرد انگار هیچ‌چیز نمی‌تونه شکستش بده ، حالا گوشه‌ی تخت جمع شده بود و صورتش رو بین دست‌هاش پنهون کرده بود. اروم درو باز کردم و یه‌قدم جلو گذاشتم که سرشو بالا اورد . با دیدنم نگاه گذرایی بهم انداخت و بلند شد از اتاق بیرون رفت. منم ریلکس شونه‌ای بالا انداختم و دنبالش رفتم. - چرا گریه میکنی؟! + به تو چه؟! انگار اگه بگم میفهمی! - چی میخوای بگی فادیمه کوچاری؟! چند ثانیه نگاهم کرد و بعد انگار از کوره در رفت که هم‌زمان با گریه ، شروع به داد زدن کرد + ناز..مامان نداره!بدون مامانش بزرگ میشه..درست مثل من! الان فهمیدی ، ایسو فورتونا؟! - تنها کسی که از دست داده مامانش نیست. اون بچه باباهم نداره ، درست مثل من! میدونی که فادیمه کوچاری؟! هیچکدوممون اختیار صدامون رو نداشتیم و بلند‌تر از صدای نرمالمون بود. + باشه...تو بابا نداری...من مامان ندارم..ولی ناز هیچکدومو نداره..میفهمی؟! با شنیدن صداش که حالا به لرزش افتاده بود ، بحث رو ادامه ندادم فقط نفس عمیقی کشیدم و برای چند ثانیه بهش خیره شدم. - باشه..گریه نکن! نگاه خالی‌ای بهم انداخت و با استین لباسش اشکاش رو پاک کرد که گفتم: - ناز ما رو داره! چند ثانیه به نقطه نامعلومی خیره شد و بعد با پوزخند کوچیکی گفت: + “ما”؟! + تو به جای باباش ازش محافظت می‌کنی؟! با شنیدن این حرفش به سرعت سرمو بالا گرفتم و ابرومو بالا انداختم - نه...من و بچه؟! عمرا! - چیزی که اصلا دوسش ندارم..بچه! + خب...ناز از مامان باباش شانس نیاورد عزیزم...اما حداقل شانس اورد که تو از بچه‌ها خوشت نمیاد! خواستم حرفی بزنم که با صدای در ، فادیمه شونه‌ای بالا انداخت و رفت که درو باز کنه. - «فادیمه» آبی به صورتم زدم و موهام رو پشت سرم جمع کردم. حال انجام هیچ‌کاری رو نداشتم‌ فقط به یه گوشه خیره میشدم و می‌رفتم توی فکر. با صدای نق زدن ناز که به‌خاطر افتادن پستونکش بود ، نگاهی بهش انداختم. پستونک رو توی دهنش گذاشتم و دستی روی صورتش کشیدم چشمام پر از اشک شده بودن و با دیدن چشم‌های ناز که عین چشم‌های ایپک بودن ، اشک‌هام روی گونه‌هام‌ جاری شدن.

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋

اسپویل یهویی🤏🏻

- باشه..گریه نکن! - ناز مارو داره.

sticker.webp0.41 KB

sticker.webp0.41 KB

صمیمیت اکیپ3>>>>>

من به جای اولاش و دنیز صد دفعه پرت شدم از اونجا😂😭

پست جدید پیج رسمی سریال از پشت صحنه🧡

دوستان کمک های ایسو رو جمع کنید تا فردا به کارت من بزنید و مطمئن باشید به دست ایسو میرسه😔😂

قیافم حین دیدن فراگ:

چاکیر خدازده😂

اگه خون چاعری بود که من راضیم

شماره کارتمو بدم؟😔😂

عادیل ک هنوز داره داد میزنه یدونم تو فینال لباس عروس اسمه خونی بود اگ اوروچ تیر نخورده خون چاعری بود؟؟

مگه قرار نبود همش توام اسمه باشه چرا اینجوری شد-

ایوبهان اومده تنش کرده گفته حالا بشین دوباره ببندمت عشق داداش

یعنی به ایسو گفتن کتت رو تنت کن دوباره ببندیمت؟ خدایا گیر چه کصخلایی افتادیم

من و پری در حالی که یه چیز درام نوشتیم و منتظریم نظر بدید:
من و پری در حالی که یه چیز درام نوشتیم و منتظریم نظر بدید:

من لاتماا ، من لاتم