fa
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
276
مشترکین
-224 ساعت
+147 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
ولی من میخواستم اینا فکر کنن ایسو مرده😔💔

حالا الان دیگه نت دارم امرالله جان بده فراگو🙏🏼

sticker.webp0.20 KB

بفرمایید عامل نیومدن فراگمان پیدا شد خدا بهت اینترنت ابدی عطا کنه https://t.me/Evimizz1/5829

امرالله فراگ نداده چون میدونه نت من نمیاورد😏🧿

ولی درام برادران فورتونا رو هستم🥲>>> ذاتا گفته بودم سکانسای این دوتا از نون شب مهم تره😂😔

داستان اینه ی صحنه احساسی فییمبرداری شده از ایسو و اوروچ چند قسمت اوروچ و مرده جا میزنن و ایسو درام سنگین داره ب قدری ک اردم بعد اون سکانس تو شوک بوده😭

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دهم
دستم رو روی صورتم کشیدم و اشکام رو پاک کردم که همون لحظه صدای الیف به گوشم رسید. ــ فادیمه؟ آماده‌ای؟! + آره ناز رو توی آغوشم گرفتم و سمت در برگشتم الیف چند لحظه خیره نگاهم کرد ، اما چیزی نپرسید و فقط آروم گفت: ــ بریم.. ناز رو توی بغلم جا به جا کردم و همراهش از اتاق بیرون رفتم. بقیه توی سالن منتظر بودن؛ بورا کنار در ایستاده بود و کلیدها رو توی دستش می‌چرخوند و ایسو کمی دورتر ، با دست‌هایی که توی جیب پالتوش فرو کرده بود ، به نقطه‌ای نامعلوم خیره شده بود. هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدن... هیچ‌کس حال حرف زدن نداشت! - هوا سرد بود خیلی سردتر از چیزی که فکر می‌کردم. همه کنار هم ایستاده بودن؛ بچه‌های شرکت، چند نفر از آشناها و آدم‌هایی که فقط برای آخرین خداحافظی اومده بودن. نگاهم به مرد ناآشنایی با قد بلند و پوست سبزه‌ افتاد . کت بلند مشکی رنگی تنش بود و دورتر از جمعیت وایساده بود ، انگار که فقط برای تماشا اومده. از بچه‌های شرکت نبود...ایپک هم راجبش چیزی نگفته بود! سری تکون دادم و با گفتن اینکه شاید از دوستای مرته ، ناز رو محکم‌تر توی بغلم گرفتم. چشمم که به تابوت‌ها افتاد ، چند لحظه نفسم بند اومد. مرت و ایپک.. انگار مغزم هنوز قبول نکرده بود.. چند روز پیش همین آدم‌ها کنارم بودن.. تصویر آخرین باری که دیده بودمشون ، یک‌دفعه جلوی چشمم اومد... من راهیشون کردم و اونا با لب‌های خندون از در خارج شدن نمی‌دونستم دارم برای آخرین بار نگاهشون می‌کنم... اشکم بی‌اختیار سرازیر شد لبم رو محکم گاز گرفتم ، اما دیگه نتونستم جلوشو بگیرم الیف دستش رو دور شونه‌ام انداخت. ــ فادیمه... سرم رو پایین انداختم و با صدای لرزون گفتم: + من فکر می‌کردم دوباره می‌بینمشون.. الیف چیزی نگفت و فقط محکم‌تر بغلم کرد. ناز توی بغلم تکون خورد که من نگاهش کردم و اشک‌هام دوباره سرازیر شدن. اون طرف‌تر ، بورا سرش رو پایین انداخته بود و با دستش صورتش رو پوشونده بود. ایسو هم چند قدم دورتر ایستاده بود؛ صورتش نسبتا سرد بود ، اما از سفت شدن فکش و نگاه ثابتش به زمین می‌شد فهمید حالش بهتر از بقیه نیست. هیچ‌کس با هیچ‌کس حرف نمی‌زد.. وقتی اولین مشت خاک روی تابوت ریخته شد ، صدای گریه‌ی یکی از بچه‌های شرکت بلند شد.. چشم هام رو محکم بستم. دلم می‌خواست گوش‌هام رو بگیرم نمی‌خواستم باور کنم صدایی که می‌شنوم ، صدای خداحافظی با دو نفریه که هنوز توی ذهنم زنده بودن. ناز آرام توی بغلم خوابیده بود؛ با دیدن چهره‌ی قشنگش ، دستم رو روی سرش کشیدم و زیر لب گفتم: + مامان و بابات خیلی دوستت داشتن... + خیلی.. سرم رو پایین آوردم و پیشونیم رو به موهای ناز تکیه دادم و نمیدونم برای بار چندم بعد از مرگشون ، به اشکام اجازه‌ی ریختن دادم .

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋

امیدوارم نتا قطع نشه ولی اگه یه درصد اتفاقی افتاد ، لینک روبیکامونو داشته باشید🫶🏼 *بزنید رو لینک کپی میشه. @Evimizz

بچه‌ها خواستم بگم به‌خاطر حجم زیاد درسامون ممکنه تایم پارت‌گذاری دیر و زود بشه ، پارتا کم و زیاد بشن و یه سری شبا پارت نداشته باشیم همین دیگه بدونید✨.

حس میکنم به ناشناس دارید بی توجهی میکنید😔💔

اگه دقت کنید نکته‌ی پارتو میگیرید🙂‍↔️

sticker.webp0.20 KB

خوشم نمیاد تاکید کنم ولی خب

چرا همیشه یادتون میره‌ ری‌اکت بزنید

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: نهم
بورا نزدیکم شد. با یه دستش ناز رو نگه داشته بود و با دست آزادش قوطی رو از دستم گرفت. نگاه خسته ای بهم انداخت و پرسید ــ حالا چیکار کنیم؟! سویچ ماشینو از روی میز برداشتم و همینطور که سمت در میرفتم گفتم: +من میرم میگیرم میام..مواظب ناز باش! ــ صبر کن ما هم میایم! + کجا..؟!لازم نیست! بورا همون‌جوری که ناز رو توی کریر میزاشت گفت: ــ شاید اینجوری آروم تر بشه! دیگه مخالفتی نکردم و سرمو تکون دادم. از خونه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم؛ بورا از شیشه بیرون رو به ناز نشون میداد و ظاهرا براش سرگرم کننده بود که دیگه گریه نمی‌کرد. به داروخونه که رسیدم سریع شیر‌خشک رو خریدم و اومدم توی ماشین. ناز هی بی‌قراری میکرد که با لحن بچگونه‌ای لب زدم: + یکم دیگه صبر کن کوچولوی من! نگاهی به قوطی شیر خشک انداختم و گفتم: + می‌تونیم همین‌جا براش درست کنیم! بورا سرشو بلند کرد و گفت: ــ اینجا؟! + آره..تا برسیم خونه دوباره شروع می‌کنه به گریه کردن! بورا قوطی رو برداشت و اطرافش رو نگاه کرد. ــ خب..آب داریم؟! + بطری آب توی ماشین هست! بطری رو از جاش برداشتم و بهش دادم که بورا چند لحظه بهش نگاه کرد و پرسید: ــ خب حالا چقدر باید بریزم؟! + نمی‌دونم! نگاهی از سر تاسف بهم انداخت که شاکی پرسیدم: + چیه؟! ــ هیچی، فقط فکر میکردم حداقل اینو بلدی! با اخم نگاهش کردم. + تو که بلدی خودت درست کن! حرصی رو برگردوند که قوطی رو از دستش گرفتم و نگاهی به نوشته‌های روش انداختم. + اینجا نوشته. بورا نزدیک‌تر شد و با هم اندازه‌ای که روی قوطی نوشته بود رو چک کردیم؛ آروم شروع کردیم آماده کردنش و ناز دوباره شروع به بی‌قراری کرد. بورا شیشه رو برداشت و کمی تکونش داد: ــ فکر کنم آماده‌ست. + خب..بده بهش! بورا ناز رو از کریر بیرون آورد و توی بغلش گرفت. شیشه رو آروم جلوی دهن ناز گرفت که چند ثانیه بی‌قرار بود اما وقتی شروع به خوردن کرد گریه‌اش قطع شد. هر دومون ساکت شدیم و بهش نگاه دوختیم. کم کم پلک های ناز سنگین شدن و خوابش برد که بورا لبخند کم رنگی زد و گفت: ــ بالاخره خوابید سرمو تکون دادم و نفسم رو محکم بیرون دادم. «ایسو» چشمام رو بسته بودم و ساعدم رو روی پیشونیم گذاشته بودم. تو فکر اتفاقات اخیر بودم که با شنیدن صدای گریه،سر جام نشستم. صدای گریه‌ی فادیمه بود. نتونستم بی‌تفاوت باشم و وقتی به خودم اومدم،جلوی در اتاقش بودم. در نیمه‌باز بود و فادیمه روی تخت در حال گریه کردن؛ همون دختری که همیشه طوری رفتار می‌کرد انگار هیچ‌چیز نمی‌تونه شکستش بده ، حالا گوشه‌ی تخت جمع شده بود و صورتش رو بین دست‌هاش پنهون کرده بود. اروم درو باز کردم و یه‌قدم جلو گذاشتم که سرشو بالا اورد . با دیدنم نگاه گذرایی بهم انداخت و بلند شد از اتاق بیرون رفت. منم ریلکس شونه‌ای بالا انداختم و دنبالش رفتم. - چرا گریه میکنی؟! + به تو چه؟! انگار اگه بگم میفهمی! - چی میخوای بگی فادیمه کوچاری؟! چند ثانیه نگاهم کرد و بعد انگار از کوره در رفت که هم‌زمان با گریه ، شروع به داد زدن کرد + ناز..مامان نداره!بدون مامانش بزرگ میشه..درست مثل من! الان فهمیدی ، ایسو فورتونا؟! - تنها کسی که از دست داده مامانش نیست. اون بچه باباهم نداره ، درست مثل من! میدونی که فادیمه کوچاری؟! هیچکدوممون اختیار صدامون رو نداشتیم و بلند‌تر از صدای نرمالمون بود. + باشه...تو بابا نداری...من مامان ندارم..ولی ناز هیچکدومو نداره..میفهمی؟! با شنیدن صداش که حالا به لرزش افتاده بود ، بحث رو ادامه ندادم فقط نفس عمیقی کشیدم و برای چند ثانیه بهش خیره شدم. - باشه..گریه نکن! نگاه خالی‌ای بهم انداخت و با استین لباسش اشکاش رو پاک کرد که گفتم: - ناز ما رو داره! چند ثانیه به نقطه نامعلومی خیره شد و بعد با پوزخند کوچیکی گفت: + “ما”؟! + تو به جای باباش ازش محافظت می‌کنی؟! با شنیدن این حرفش به سرعت سرمو بالا گرفتم و ابرومو بالا انداختم - نه...من و بچه؟! عمرا! - چیزی که اصلا دوسش ندارم..بچه! + خب...ناز از مامان باباش شانس نیاورد عزیزم...اما حداقل شانس اورد که تو از بچه‌ها خوشت نمیاد! خواستم حرفی بزنم که با صدای در ، فادیمه شونه‌ای بالا انداخت و رفت که درو باز کنه. - «فادیمه» آبی به صورتم زدم و موهام رو پشت سرم جمع کردم. حال انجام هیچ‌کاری رو نداشتم‌ فقط به یه گوشه خیره میشدم و می‌رفتم توی فکر. با صدای نق زدن ناز که به‌خاطر افتادن پستونکش بود ، نگاهی بهش انداختم. پستونک رو توی دهنش گذاشتم و دستی روی صورتش کشیدم چشمام پر از اشک شده بودن و با دیدن چشم‌های ناز که عین چشم‌های ایپک بودن ، اشک‌هام روی گونه‌هام‌ جاری شدن.

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋

اسپویل یهویی🤏🏻

- باشه..گریه نکن! - ناز مارو داره.