fa
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

رفتن به کانال در Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
276
مشترکین
-224 ساعت
+147 روز
+3730 روز
آرشیو پست ها
آره اون ناراحتی که احتمالا واسه اوروچه؛ مگه واسه ایسو کسی ناراحتم میشه✨؟!

چقد ررو مخههه ایسفادم ک هیچییی

و قراره چند قسمت تا وقتی ک اوروچ بیاد تازه عروس دومادم باهم قهرن یعنی اسمه قهره با عادل

حتا النی و فادیمه هم ک روی پله نشسته بودن واسه اوروچ ناراحت بودن

پس ناراحتی همشون واسه اوروچه ک فک میکنن مرد

ولی برای ایسو خودزنی لازمه واقعا . فکر کنید تو فصل اول اصلا به کارکترش نپرداختن ، امیدمون به فصل دوم بود که یا میره کنار فاتح با کوچاریا میجنگه یا حالا خودش دارک میشه میزنه به سیم آخر ولی هیچی به هیچی الان ایوبهان نقشش تو سریال پررنگ‌تر میشه ولی ایسو همچنان تنها نقشش شوهر فادیمه‌ست که اونم تو انبار بسته شده!

از اونجایی که عادل خیلی ادم با عدالتیه ممکنه ولی نویسنده هر لحظه دارن عجیب‌تر میشن نمیشه حدس زد

https://t.me/Evimizz1/5842 عشقم بنظرت الان ایوبهانو میبخشن ؟

ما ک فن فیکای شومارو خوندیم کیف دنیارو کردیم☕️

فکر ۴ ماه لفتش بدی آخرش بیای تو فراگ بُز نشون بدی😘

ما برای همه سناریو چیده بودیم الا ایوبهان :)))

واقعا ایوبهان نجات داد؟:))

میدونم نه ایسفاد داره نه ایسو .

من کلاس بودم و فراگمان اومده🧘🏻‍♀️

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهم
چند دقیقه بعد ، مراسم کم‌کم تموم شد. آدم‌ها یکی‌یکی از کنارمون رد می‌شدن و تسلیت می‌گفتن اما من حتی درست نمی‌شنیدم چی می‌گفتن؛ فقط ناز رو توی بغلم نگه داشته بودم و به نقطه‌ای روبه‌روم خیره شده بودم . الیف آروم دستمو گرفت و گفت: ــ فادیمه... بریم؟! سرمو تکون دادم + آره... ناز هنوز خواب بود. آروم از کنار جمعیت رد شدیم. بورا چند قدم جلوتر منتظرمون بود که با دیدنمون به سمتی اشاره کرد ــ ماشین اونجاست الیف سرشو تکون داد که همون لحظه چشمم دوباره به اون مرد افتاد؛ همون مردی که از اول مراسم کمی دورتر ایستاده بود. این بار داشت مستقیم به ما نگاه می‌کرد. چند ثانیه نگاهمون به هم گره خورد اما همین که خواستم بهتر ببینمش ، برگشت و بین جمعیت گم شد. ابروهام رو کمی درهم کشیدم و الیف که متوجه شد گفت: ــ چی شده فادیمه؟! + هیچی... برای آخرین بار به جایی که مرد ایستاده بود نگاه کردم ، دیگه اونجا نبود. + بریم. الیف چیزی نپرسید و به سمت ماشین رفتیم. بورا در عقب رو باز کرد تا من و ناز سوار بشیم. قبل از اینکه بشینم ، برای آخرین بار برگشتم و به جایی که تابوت‌ها رو برده بودن نگاه کردم. لب‌هام رو روی هم فشار دادم + خداحافظ ایپک... صدام لرزید + خداحافظ..مرت... بعد سوار ماشین شدم. سرم رو به شیشه تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. فقط امیدوار بودم وقتی چشمام رو باز می‌کنم، همه‌ی اینا یه خواب بد بوده باشه.. «چند روز بعد» زندگی هیچ‌کدوممون به حالت عادی برنگشته بود فقط یاد گرفته بودیم با نبودن ایپک و مرت ، روزهامون رو بگذرونیم. از وقتی اون اتفاق افتاده بود ، من و الیف تصمیم گرفته بودیم ناز تنها نمونه و برای همین هر روز یکی‌مون سر کار می‌رفت و اون یکی پیش ناز می‌موند. این چند روز ، بورا چند بار اومده بود به ناز سر زده بود ولی ایسو..؟! اصلا! اون روز نوبت من بود که برم شرکت . صبح زود آماده شدم و قبل از رفتن، وسایلم رو برداشتم . الیف روی مبل نشسته بود و ناز رو توی بغلش گرفته بود ؛ نازی که تازه بیدار شده بود و با چشم‌های خواب‌آلود به من نگاه می‌کرد. رفتم سمتشون + امروز نوبت توئه الیف با خستگی نگام کرد ــ می‌دونم! + تا ظهر میام. ــ باشه خم شدم و گونه‌ی ناز رو آروم بوسیدم + مواظب الیف باش ، باشه؟! الیف با اخم نگاهم کرد ــ چرا همیشه به بچه میگی مواظب من باشه؟! + چون تو بیشتر از اون نیاز به مراقبت داری! ــ فادیمه... لبخند کمرنگی زدم + شوخی کردم ناز دست کوچیکش رو توی هوا تکون داد. چند لحظه فقط بهش نگاه کردم هنوز برام عجیب بود که چند روز پیش ، ایپک و مرت بودن که این بچه رو بغل می‌کردن اما حالا... ناز حتی نمی‌فهمید چرا دیگه صدای مامان و باباش رو نمی‌شنوه.. نگاهم رو ازشون گرفتم ‌. + من رفتم الیف سرشو تکون داد ــ مراقب خودت باش + تو هم! از خونه بیرون اومدم. در که پشت سرم بسته شد ، چند ثانیه همون‌جا ایستادم. نفس عمیقی کشیدم و بعد راه افتادم قرار بود امروز برم سر کار... اما هیچ‌چیز دیگه مثل قبل نبود . اون شرکت بدون مدیریت مرت ، چجوری ممکنه..؟!

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋

sticker.webp0.21 KB

حتی نویسنده ها😔💔

ذاتا کسی حواسش به این نیست که ایسویی هم وجود داره