لحظه هایِ آبی
رفتن به کانال در Telegram
406
مشترکین
+424 ساعت
+67 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
وای راس میگه منم داشتم درس میخوندم همش زیر لبم میگفتم شادلین شادلین. افتاده رو زبونم خیلی نازه
اینقدرررر اعصابم خردهههه اینقدررررر اینقدرررررر عصبانییییم که اصلا نمیدونم چی بگم چقدر همه چی گرونهههه خدایااا چطور باید زندگی کنیییییم
Repost from پریچهره
هیچوقت نفهمیدم باید چجور دنیا رو نجات بدم. در کودکی در خیالاتم همراه قهرمانها به جنگ آدمهای بد میرفتم. میخواستم جراح قلب بشم و قلب آدمها رو از ایستادن نجات بدم. کم کم میفهمم من هیچکاری نمیتونم بکنم. هیچوقت نمیتونم زخم آدمها رو خوب کنم. دارم با گریه میگم. شاید بچگانه به نظر برسه ولی دوست دارم نجات بدم. چرا نمیتونم؟ هنر برای نجات دادن کافیه؟ یا باید همون جراح میشدم؟ نمیدونم.
