fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید

پَناهِ‌اَشک‌ها 🍃

پَناهِ‌اَشک‌ها 🍃

رفتن به کانال در Telegram

چون که می سنجم تو را با آنچه در من بوده است، خانه‌ای آباد در شهر خرابی بوده‌ای…♥️ @Gomnam549

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 588
مشترکین
-2724 ساعت
-2737 روز
-80530 روز
آرشیو پست ها
دعام کنید... یاعلی

نمی‌دونم این نوشته، آخرین یادگار من اینجا برای چند ماهه یا چند سال؛ اما می‌دونم که وقتِ رفتنه... نه حرفی برای گفتن مونده، نه دلیلی برای توضیح دادن. بعضی وقتا آدم فقط تصمیم می‌گیره کمی از هیاهوی دنیا فاصله بگیره؛ بی‌آنکه بدونه بعد از این فاصله، چقدر از همه‌چیز تغییر کرده. این چنل، برای من فقط چند خط نوشته و تعدادی اسم نبود؛ تکه‌ای از روزهای من بود که اینجا جا موند. شاید خیلی زود فراموش بشم، شاید هم گاهی، میان شلوغیِ روزهاتون، اسمی از اینجا یادتون بیاد. به هر حال، اگر روزی دوباره برگشتم، احتمالاً دنیا کمی فرق کرده؛ آدم‌ها عوض شدن، روزها گذشته‌ان و من با قصه‌هایی برگشتم که امروز هنوز نوشته نشدن. تا اون روز، پناه، پناه بمونه... به امید دیداری که زمانش رو‌ نمی‌دونم...

نمی‌دونم این نوشته، آخرین یادگار من اینجا برای چند ماهه یا چند سال؛ اما می‌دونم که وقتِ رفتنه... نه حرفی برای گفتن مونده، نه دلیلی برای توضیح دادن. بعضی وقتا آدم فقط تصمیم می‌گیره کمی از هیاهوی دنیا فاصله بگیره؛ بی‌آنکه بدونه بعد از این فاصله، چقدر از همه‌چیز تغییر کرده. این چنل، برای من فقط چند خط نوشته و تعدادی اسم نبود؛ تکه‌ای از روزهای من بود که اینجا جا موند. شاید خیلی زود فراموش بشم، شاید هم گاهی، میان شلوغیِ روزهاتون، اسمی از اینجا یادتون بیاد. به هر حال، اگر روزی دوباره برگشتم، احتمالاً دنیا کمی فرق کرده؛ آدم‌ها عوض شدن، روزها گذشته‌ان و من با قصه‌هایی برگشتم که امروز هنوز نوشته نشدن. تا اون روز، پناه، پناه بمونه... به امید دیداری که زمانش رو‌ نمی‌دونم...

نمی‌دونم این نوشته، آخرین یادگار من اینجا برای چند ماهه یا چند سال؛ اما می‌دونم که وقتِ رفتنه... نه حرفی برای گفتن مونده، نه دلیلی برای توضیح دادن. بعضی وقتا آدم فقط تصمیم می‌گیره کمی از هیاهوی دنیا فاصله بگیره؛ بی‌آنکه بدونه بعد از این فاصله، چقدر از همه‌چیز تغییر کرده. این چنل، برای من فقط چند خط نوشته و تعدادی اسم نبود؛ تکه‌ای از روزهای من بود که اینجا جا موند. شاید خیلی زود فراموش بشم، شاید هم گاهی، میان شلوغیِ روزهاتون، اسمی از اینجا یادتون بیاد. به هر حال، اگر روزی دوباره برگشتم، احتمالاً دنیا کمی فرق کرده؛ آدم‌ها عوض شدن، روزها گذشته‌ان و من با قصه‌هایی برگشتم که امروز هنوز نوشته نشدن. تا اون روز، پناه، پناه بمونه... به امید دیداری که زمانش رو‌ نمی‌دونم...

Flutter Dev اینجا داریم؟

Flutter Dev اینجا داریم؟

Flutter Dev
اینجا داریم؟

همه فکر می‌کردن چون چیزی نمی‌گم، چیزی نشده؛ کسی نمی‌دونست من برا گفتنِ بعضی اتفاقا اول باید از پسِ دوباره زندگی کردنشون بر بیام...

نوشتم خوبی؟ نوشت لِهترم و اشتباه تایپی نبود...

چقدر چیزا رو برای «بعد» گذاشتیم و چقدر «بعد» هیچ‌وقت نیومد...

چقدر چیزها را برای «بعد» گذاشتیم و چقدر «بعد» هیچ‌وقت نیامد...

Story

ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانه ما را بگذارید که ویرانه بماند...

حسِ همون بچه‌ای رو‌ دارم که از مدرسه برگشته، مشغولِ مشق نشده خوابش برده و کسی بیدارش نکرده، وقتی چشم باز می‌کنه هوا تاریکه و خانه ساکت‌تر از حدِ تحمل. یا شاید حسِ اون لحظه‌ای رو دارم که آخرِ کلاس، از ترسِ معلمِ ریاضی یواشکی نارنگی پوست می‌گرفتم و بی‌فکر به اینکه بویش تمامِ کلاس را پر می‌کنه، فکر می‌کردم چقدر زرنگم… اما نه. فقط یه بچه بودم که می‌خواست به اندازه‌ی یک نارنگی کوچک امنیت پیدا کنه. این روزا هر دو حس در من هست، کمی ترس، کمی تنهایی، و دلتنگیِ ساده‌ای که نمی‌دونم دقیقاً از کدام روزِ کودکی همراهَم مونده.

حسِ همون بچه‌ای رو‌ دارم که از مدرسه برگشته، مشغولِ مشق نشده خوابش برده و کسی بیدارش نکرده، وقتی چشم باز می‌کنه هوا تاریکه و خانه ساکت‌تر از حدِ تحمل. یا شاید حسِ اوم لحظه‌ای رو دارم که آخرِ کلاس، از ترسِ معلمِ ریاضی یواشکی نارنگی پوست می‌گرفتم و بی‌فکر به اینکه بویش تمامِ کلاس را پر می‌کنه، فکر می‌کردم چقدر زرنگم… اما نه. فقط یه بچه بودم که می‌خواست به اندازه‌ی یک نارنگی کوچک امنیت پیدا کنه. این روزا هر دو حس در من هست، کمی ترس، کمی تنهایی، و دلتنگیِ ساده‌ای که نمی‌دونم دقیقاً از کدام روزِ کودکی همراهَم مونده.

نکنه ماماناشون کلاس رقص نرفته باشن ، بلد نباشن برقصن؟!

جدیدترین تصویر از جاویدنام‌های فرانسه
جدیدترین تصویر از جاویدنام‌های فرانسه

هعی..

آدما عجیبن، حواسشون هست کی اومدی، کی رفتی، چی پوشیدی، چی گفتی، چند دقیقه دیر جواب دادی و چرا دیگر مثل قبل نمی‌خندی، اما گاهی حواسشون نیست همون کلمه‌ای که بی‌فکر از دهانشون افتاد، کجای دل تو فرود اومد. بعضیا فکر می‌کنن زخم حتما باید دیده بشه، خون داشته باشه، جای بخیه بمونه، تا باور کنن درد داره. نمی‌دونن بعضی زخما فقط یه جملن، یه تو همیشه همین‌طوری بودی، یه زیادی حساسی، یه مگه چی گفتم؟ که بعد از گفتنش برا گوینده تمام میشه، اما برا شنونده‌ تازه شروع میشه. گاهی آدمی سال‌ها بعد هم یادش می‌مونه یه نفر در چه لحظه‌ای چطور با چند کلمه چیزی رو درونش شکست. کاش حواسمون باشه، آدما رو فقط با دست‌هامون نمی‌رنجونیم.. گاهی زبانمون بی‌آنکه بفهمیم، چاقویی‌ست که دسته‌اش دست خودمان است و تیغه‌اش در دل دیگری...