Matt.
رفتن به کانال در Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
607
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+247 روز
+16130 روز
آرشیو پست ها
606
هر نفسی که میکشیم، هم زنده نگهمون میداره هم آروم اروم در خفا استرسش سلول هامون رو میکشه. معنای ساده ی استرس اکسیداتیو سلول یعنی همین.
606
جالب ترینشون، استرس اکسیداتیو که حتی نمیتونین فکرش رو بکنین چقدر جالب و مسخرست همزمان!
حالا اصلا استرس اکسیداتیو یعنی چی؟
606
یعنی سلول وارد فشار و شرایط تهدید میشه شروع میکنه به واکنش های جبرانی دادن ، این شاید به ظاهر بامزه بیاد ولی اونقدرا نیست حقیقتا همین استرس سلول پایه خیلی از بیماری هایی مثل سرطان آلزایمر دیابت بیماری قلبی و حتی پیری زودرس علاوه بر اینا اثر منفی میزاره رو یه سری عملکرد های بدن مثل سیستم ایمنی ، ترمیم بافت تکامل سلولی و و و ،، حالا ما چندین نوع استرس سلولی داریم، استرس پروتئینی/DNA/غذایی/اسمزی/حرارتی/اکسیداتیو.
606
همونطور که بدن ما وقتی استرس میگیره تپش قلبمون بالا میره حالمون بد میشه دستامون میلرزه (بهش میگن پاسخ بدن به استرس مسلما) سلول هم چیزی شبیه به این داره که باعث میشه در ازای استرس و شوکی که بهش وارد شده بیاد و یه سری مسیر های دفاعی/مولکولی فعال کنه
606
اما خب ازونجایی که رفتار های سلول شبیه به استرس انسانی میشه اسمش گذاشتن استرس سلولی - ببینین مثلا سلول رو یک اتاق کار در نظر بگیریم همه یک وظیفه ای دارن که باید انجامش بدن و بر طبق نظم خاصی هیچکس اونجا بیکارنمیمونه و درحال تاثیر گذاریه حالا هر چیزی که باعث بهم خوردن این نظم بشه نوعی استرس و تهدید محسوب میشه برای سلول
606
البته نه اون استرسی که فکر میکنین، منظورم جنبه احساسی نیست قطعا😂 اما یک سری واکنشا از خودشون نشون میدن که چون از حالت متعادل خارجه بهش میگن cellular stress
606
تو را نادیدن ما غم نباشد، حبیبم، غم نباشد.
که در خیلت به از ما کم نباشد، کم نباشد.
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار، مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
606
در این ساعت از شب.. تمام دلایلم را فراموش میکنم، قدم هایم را فراموش میکنم، آن گریز جنون اور، اشک هایم، آن هق هق های بریده بریده را فراموش، درد ها، زخم ها را فراموش و ناگهان فقط چشمانت به خاطرم میآیند.. میآیند و آشوبی میکند، التماسی میکنند، عشوه گری، بینهایت میدرخشند، امان از آن فتنه گری که کور ، کر ، لال.. دوباره شکسته، و متلاشی ام میکنند. هوا سرد شد. از یاد برده بودم. اما بخاطر میاورم، دست آخر به یادم آمد، دوباره. آن اشکهای بیمصرف، آن دردهای پوسیده، لرزش دستان بریده بریده که خود با دندان دریده بودم، آن خلأی مضحک غنی از تپش قلب که در هیئتِ تنهایی، کنارم نشسته بود.
