Matt.
前往频道在 Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
显示更多未指定国家未指定类别
608
订阅者
-124 小时
+287 天
+16030 天
帖子存档
607
بعد من اونجا یک بار دیگه دچار این شک فرهنگی شدم یه نگاه به دختره انداختم یک نگاه به بخت سیاه خودم
به این نتیجه رسیدم که واقعا مامانم درست میگه و خیلی از هم سن سالام عقبم!😃
607
اسمشم فکر کنم آمنه بود نمیدونم، گفتم کجا بودی چرا غیب شدی یهو من داشتم روانی میشدم و اینا
یهو برگشت گفت من حامله ام از استاد پرسیدم این برام ضرر داره یا نه گفت برو نمون
607
خلاصه اون دختره که مارو ول کرد یهو غیب شد و باعث شد من با یه مشت ریدمان در جمجمه ی بسیجی هم گروه بشم جلسه بعد دوبارهپیداش شد
607
خلاصه تا مرز اینکهبخواد اون گاز سمیو تو صورت من اشتباهی باز کنه پیش رفت یارو آخرشم من باید یه کاریمیکردم نمره گروه پایین نیاد
607
یعنی اگه منو ول میکردید هم گروهی هام رو کتک میزدم از بس گیج بازی در میاوردن تازه ازین دوست پسر دوست دختر های بسیجی بودن
607
من یک هم گروهی داشتم که
شاید چشم بهم زدم دیدم یهو غیب شد
بماند اون روز بخاطر این دختر، من با چند تا اسکل همگروهی شدم و خیلی زیاااد فشار خوردم اون روز
607
من سر آزمایشگاه شیمی آلی بودم
یکآزمایشی بود با اتر سر و کار داریم که خب باعث سردرد و اینا میشه
یه سری ترکیبات درست میکردیم که گازش هم خطرناک بود هر چند دقیقه باید گازش رو از قیف خارج میکردیم تا قیف نترکه
607
https://t.me/MatinGraySoul/6239
استاد رابطه ی شما با دانشجوهای زیست شناسی سلولی مولکولی چجوریه☝️
اخه بعضیاشون میگفتن بچهای رشته ی شمارو میکروب صدا میزن_
607
Repost from N/a
دوریان میخواست گل بماند،بیآنکه بفهمد گل بودن،پذیرفتنِ امکان پرپر شدن است.وایلد جایی دیگر نوشته بود:
“تنها چیزی که در زندگی بدتر از آن است که دربارهاش حرف بزنند،این است که دربارهاش حرف نزنند.”
در نظرم برای دوریان میتوان جمله را چنین خواند:تنها چیزی که از پیر شدن هولناکتر است،این است که آنقدر از پیر شدن بترسی که دیگر جرئت نکنی زندگی کنی.زیرا زندگی،همان چیزیست که روی پوست مینشیند،در حافظه تهنشین میشود،در سلولها دگرگون میگردد و از تو کسی میسازد که نسخهی قبلیات توان پیشبینیاش را نداشت.
پس شاید پرسش این نباشد که چگونه جوان بمانیم.
پرسش این باشد:اگر روزی آینه،آخرین تصویر مطلوبت از خودت را پس نداد؛اگر صورتت دیگر شاهد جوانی نبود؛اگر بدن،بیاجازهی تو،فصل دیگری را آغاز کرد؛چه چیزی از تو باقی میماند که هنوز بتوانی نامش را “من” بگذاری؟
دوریان پاسخ را در آینه جست.و آینه،بیرحمانهترین پاسخ را داشت:فقط چهره را نشان داد؛نه کسی را که پشت چهره،سالها از ترسِ دیدنِ خودش،پنهان مانده بود.
بخشی تراژدی دوریان گری همینجا متجلی میشود؛نخواست پیر شود،و در تلاش برای نپذیرفتن دگرگونی،فراموش کرد که انسان بودن،شکل دیگری از جوان نماندن است.
و آیا آن چه مورد حفاظت قرار گرفته بود،اصلا چهره و جوانی بود؟یا تصویری بود که از ترس فقدان،به جای زندگی نقش بسته بود؟
پ.ن:تصویر،هر چقدر زیبا،نفس نمی کشد؟تنفس زیبایی دردناک است؟
