𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
رفتن به کانال در Telegram
332
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-37 روز
+8030 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
« رولتِ روسی . توی خشاب فقط یه گلولهست ، نفری دو بار بهم شلیک میکنیم ، دفعه سوم که دفعه آخره باید ببینیم شانس با کدوممون یاره کوچاری ؟ اگر شانس با من باشه ، تیر به تو شلیک میشه و میمیری ، اگر با تو یار باشه ، من میمیرم ، جذاب نیست ؟ »
سلام جیگربلا
فکر کنم تقریبا هر رمانی تا الان دیدم اینجا گذاشتم-
یه ذره قر و قاطیه، خودت چک کن ببین کدوما اولدنه
و بچها اگه چیز جدیدی دارید بفرستید
خاله سلاممم،خوبی
خاله میشه کانال هایی که مثل خودت از دنیز و اولاش رمان مینویسن معرفی کنی اگه داری🥹
Repost from 𝖸𝖾𝗌̧𝗂𝗅 𝓢ı𝗋𝖽𝖺𝗌̧ı𝗆 𖥔 ݁ ˖ 🐑
اگر گفتید از کجا فهمیدم کوروغلو بود؟
چون بهار جون قبل از بوسِ آب دارش اسم و فامیلش رو با پسوندِ عزیزم آورد وسط✨️✨️✨️✨️
Repost from 𝖸𝖾𝗌̧𝗂𝗅 𝓢ı𝗋𝖽𝖺𝗌̧ı𝗆 𖥔 ݁ ˖ 🐑
دیشب خواب دیدم اولاش کوروغلو(@sirdasnovel) در حالِ بوسیدنِ بهارِ عزیزتر از جانم بود(@ItsAskdoktoru)اون،وسط ینفر داشت نگاهشون میکرد و گریه میکرد.کی؟ییعیت💆🏻♀️
بعد من از دیشب دارم فکر میکنم ییعیت عاشقِ اولاش بود تو خوابم یا بهار چون اگر عاشق بهار بوده باشه تو رمانم میکشمش✨️😉
Repost from N/a
این ترکیب تو سرمایه گذارا قفله اما تو رمان خاله نه😎👌(گنگ خاله بالاست)
بچهها راستی لیست کاراکترا اپدیت شده گفتم شاید بخواین یه دور ذهنتون رو منسجم کنین.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 8
زینپ:داداشت؟
اردم: آره. اومده بودیم یه کاری رو انجام بدیم، گفتم بیا یه قهوه خوب بخوریم. ولی داخل نیومد پس دو تا میبرم اگه اشکال نداره.
زینپ لبخندی زد.
زینپ:البته. چی دوست داره؟
اردم:همون چیزی که خودم دوست دارم.
زینپ نگاهی بهش کرد و سر تکون داد. به همکارش گفت که سفارش رو آماده کنه. آوا صداش رو صاف کرد.
آوا:پس شما اونجا رو به زینپ معرفی کردین؟
اردم نگاهی بهش کرد.
اردم:آره.
زینپ:بار بعد خودت هم بیا.
اردم:شاید اومدم.
آوا اتفاقی نگاهی رو به بیرون انداخت. ماشین مشکی رو دید که کنار جدول پارک بود. سعی کرد چهرهاش رو بشناسه. یخ زد.
آوا:داداشتون..تو دادگستری کار میکنه؟
اردم لحظهای جا خورد.
اردم:بله. چطور؟
آوا کمی رو صندلی جا به جا شد.
آوا:حدس زدم. میشه فامیلیتونو بدونم؟
اردم چند ثانیه بهش نگاه کرد.
اردم: سونر هستم. اردم سونر.
آوا سعی کرد لبخندی بزنه.
آوا: آوا آکینجی.
ایلسو: من هم ایلسوام.
اردم سری تکون داد.
اردم:خوشبختم.
زینپ:اینم دو تا آمریکانو.
اردم پول رو روی کانتر گذاشت.
اردم:مرسی. خب.. همگی شب خوبی داشته باشین.
و رفت. ایلسو با نگاه عجیبی به آوا نگاه کرد.
ایلسو: قضیه داداش یارو چیه؟
آوا نگاهی به ماشین کرد که داشت روشن میشد. کمی از اسپرسواش رو سر کشید.
آوا:نمیدونم گفتم شاید آشنا باشه.
—
داخل ماشین بوراک
اردم در رو باز کرد و نشست. قهوه رو به بوراک داد.
بوراک:چی شد؟
اردم: دیشب رفتن اونجا.
بوراک به اردم نگاه کرد.
بوراک: کیا؟
اردم: همونایی که گفت.
بوراک چند ثانیه به جلو خیره شد. سری تکون داد.
بوراک: مطمئنی؟
اردم: خودش گفت. فکر کنم باید..
بوراک: نه. فعلا نه.
—
9 سال قبل
-دیشب کجا بودی؟
+سر کار بودم.
-سر کار؟ سه شبانه روز رو میگی سر کاری؟ کی تموم میشه این مسخرهبازی؟
+لطفا.
-لطفا چی؟ لطفا ساکت بشم و تماشا کنم که داری خودت و خانوادهات رو نابود میکنی؟
+گیر کردم! میفهمی؟ اگه بری پیشش تو رو میکشه! منو میکشه! اون رو میبره! تو نمیفهمی با کی طرفی؟
-من نمیفهمم؟ تو نمیفهمی که من هر شب با ترس میخوابم که نکنه در رو بزنن و بگن تو دیگه نیستی؟ چرا از اول که داشتی اون خبر کوفتی رو مینوشتی حواستو جمع نکردی؟
فریاد زد.
+من هم میخوام که خودمونو نجات بدم ولی اونموقع باید بقیه رو بندازم تو دامش.
سکوت.
-پس بنداز.
نگاه. آروم.
+باشه.
—
خبرگزاری، صبح روز بعد، ساعت 8:50
دنیز با قهوه وارد خبرگزاری شد. سالن هنوز خلوت بود. فقط چند نفر پشت میزهاشون نشسته بودن و با مانیتورهاشون ور میرفتن. وارد اتاقش شد و چون خلوت بود در رو باز گذاشت. کیفش رو روی میز گذاشت. لپتاپش روی میز بود. روی صندلی نشست و روشنش کرد. یه صفحه ورد باز بود.
«درست شد. قولم رو عملی کردم. —U»
دنیز چند ثانیه به صفحه نگاه کرد بعد سرش رو بلند کرد و به بیرون اتاقش خیره شد. در بسته دفتر اولاش دقیقا روبهروی خودش بود. خودکار رو بین دستش تکون داد. روی میز گذاشت. روی صفحه ورد کلیک کرد.
"Don't save"
و پاکش کرد.
—
دفتر پینار، دادگستری، ساعت 9:15
پینار برگهها رو زیرورو میکرد. چشماش از خستگی قرمز بود. شماره آوا رو گرفت.
آوا: جانم؟
پینار دوباره نگاهی به برگهها کرد.
پینار: اون مردی که دیروز آوردنش دادگستری رو دیدی؟
آوا:خب؟
پینار:اون یارو بهم گفت که پیگیری نکنم.
آوا با شنیدن این حرف چند ثانیه سکوت کرد و بعد با خندهای کوتاه گفت.
آوا: منظورت کانه؟
پینار: آخه واقعا دیگه چه ربطی بهش داره؟ من خودم پیگیری کردم. اسمش ساواش دمیره. مدیرعامل هلدینگ ستاره شمالی.
آوا: به جرم چی؟
پینار: پولشویی، اختلاس، و دزدی از سرمایهی ملی.
آوا با شنیدن این حرف چند ثانیه سکوت کرد.
آوا: پینار.. میتونی بیای اینجا؟
پینار نگاهی به ساعتش کرد.
پینار: ۱۰ به بعد میرسم.
