ar
Feedback
𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭

الذهاب إلى القناة على Telegram

‌ ‌ ‌t.me/Nwriter2bot ‌

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
331
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
+8030 أيام
أرشيف المشاركات
به خون ما وضو کردی به چشم خود تماشا کن ز خون تو حنا گردد به زودی دست و پای ما

Repost from N/a
« رولتِ روسی . توی خشاب فقط یه گلوله‌ست ، نفری دو بار بهم شلیک میکنیم ، دفعه سوم که دفعه آخره باید ببینیم شانس با کدوممون یار
« رولتِ روسی . توی خشاب فقط یه گلوله‌ست ، نفری دو بار بهم شلیک میکنیم ، دفعه سوم که دفعه آخره باید ببینیم شانس با کدوممون یاره کوچاری ؟ اگر شانس با من باشه ، تیر به تو شلیک میشه و میمیری ، اگر با تو یار باشه ، من میمیرم ، جذاب نیست ؟ »

سلام جیگربلا فکر کنم تقریبا هر رمانی تا الان دیدم اینجا گذاشتم- یه ذره قر و قاطیه، خودت چک کن ببین کدوما اولدنه و بچها اگه چیز جدیدی دارید بفرستید

خاله سلاممم،خوبی خاله میشه کانال هایی که مثل خودت از دنیز و اولاش رمان مینویسن معرفی کنی اگه داری🥹

وای فصل بعد عادیلی که حلقه تو دستش داره😭😭 >>>

𝘉𝘦𝘯 𝘬𝘢𝘱𝘢𝘵𝘵𝚤𝘮 𝘰 𝘬𝘰𝘯𝘶𝘺𝘶 𝘴𝘰𝘯 𝘬𝘦𝘻 𝘰̈𝘱𝘵𝘶̈𝘮 𝘧𝘰𝘵𝘰𝘨̆𝘳𝘢𝘧𝚤𝘯𝚤 .
@SagharEdiit

Merak etmeyin bu Kuruoğlu'nun başına asla gelmez😔🤏

Repost from N/a
از خنده کف خون قاطی کردم🤣😭

بهارررررررررررر گبررررررررر

اگر گفتید از کجا فهمیدم کوروغلو بود؟ چون بهار جون‌ قبل از بوسِ آب دارش اسم و فامیلش رو با پسوندِ عزیزم آورد وسط✨️✨️✨️✨️

دیشب خواب دیدم اولاش کوروغلو(@sirdasnovel) در حالِ بوسیدنِ بهارِ عزیزتر از جانم بود(@ItsAskdoktoru)اون‌،وسط ینفر داشت نگاهشون میکرد و گریه میکرد.کی؟ییعیت💆🏻‍♀️ بعد من از دیشب دارم فکر میکنم ییعیت عاشقِ اولاش بود تو خوابم یا بهار چون اگر عاشق بهار بوده باشه تو رمانم میکشمش✨️😉

چه طبیعیههه🥹🩵
چه طبیعیههه🥹🩵

Repost from N/a
این ترکیب تو سرمایه گذارا قفله اما تو رمان خاله نه😎👌(گنگ خاله بالاست)

Not all men, but always a man.

بدویید ترکیب هام رو تقدیمم کنید.
+1
بدویید ترکیب هام رو تقدیمم کنید.

خاله واقعا خرابم کردی.جیهنیلِ عزیزم. قربونت برم من خاله🤏🏻😭🤍🫀

بچه‌ها راستی لیست کاراکترا اپدیت شده گفتم شاید بخواین یه دور ذهنتون رو منسجم کنین.

Kağıt Geceler #P_a_r_t 8 زینپ:داداشت؟ اردم: آره. اومده بودیم یه کاری رو انجام بدیم، گفتم بیا یه قهوه خوب بخوریم. ولی داخل نیومد پس دو تا می‌برم اگه اشکال نداره. زینپ لبخندی زد. زینپ:البته. چی دوست داره؟ اردم:همون چیزی که خودم دوست دارم. زینپ نگاهی بهش کرد و سر تکون داد. به همکارش گفت که سفارش رو آماده کنه. آوا صداش رو صاف کرد. آوا:پس شما اونجا رو به زینپ معرفی کردین؟ اردم نگاهی بهش کرد. اردم:آره. زینپ:بار بعد خودت هم بیا. اردم:شاید اومدم. آوا اتفاقی نگاهی رو به بیرون انداخت. ماشین مشکی رو دید که کنار جدول پارک بود. سعی کرد چهره‌اش رو بشناسه. یخ زد. آوا:داداشتون..تو دادگستری کار می‌کنه؟ اردم لحظه‌ای جا خورد. اردم:بله. چطور؟ آوا کمی رو صندلی جا به جا شد. آوا:حدس زدم. میشه فامیلیتونو بدونم؟ اردم چند ثانیه بهش نگاه کرد. اردم: سونر هستم. اردم سونر. آوا سعی کرد لبخندی بزنه. آوا: آوا آکینجی. ایلسو: من هم ایلسوام. اردم سری تکون داد. اردم:خوشبختم. زینپ:اینم دو تا آمریکانو. اردم پول رو روی کانتر گذاشت. اردم:مرسی. خب.. همگی شب خوبی داشته باشین. و رفت. ایلسو با نگاه عجیبی به آوا نگاه کرد. ایلسو: قضیه داداش یارو چیه؟ آوا نگاهی به ماشین کرد که داشت روشن می‌شد. کمی از اسپرسو‌اش رو سر کشید. آوا:نمی‌دونم گفتم شاید آشنا باشه. — داخل ماشین بوراک اردم در رو باز کرد و نشست. قهوه رو به بوراک داد. بوراک:چی شد؟ اردم: دیشب رفتن اونجا. بوراک به اردم نگاه کرد. بوراک: کیا؟ اردم: همونایی که گفت. بوراک چند ثانیه به جلو خیره شد. سری تکون داد. بوراک: مطمئنی؟ اردم: خودش گفت. فکر کنم باید.. بوراک: نه. فعلا نه. — 9 سال قبل -دیشب کجا بودی؟ +سر کار بودم. -سر کار؟ سه شبانه روز رو می‌گی سر کاری؟ کی تموم میشه این مسخره‌بازی؟ +لطفا. -لطفا چی؟ لطفا ساکت بشم و تماشا کنم که داری خودت و خانواده‌ات رو نابود می‌کنی؟ +گیر کردم! می‌فهمی؟ اگه بری پیشش تو رو می‌کشه! منو می‌کشه! اون رو می‌بره! تو نمی‌فهمی با کی طرفی؟ -من نمی‌فهمم؟ تو نمی‌فهمی که من هر شب با ترس می‌خوابم که نکنه در رو بزنن و بگن تو دیگه نیستی؟ چرا از اول که داشتی اون خبر کوفتی رو می‌نوشتی حواستو جمع نکردی؟ فریاد زد. +من هم می‌خوام که خودمونو نجات بدم ولی اون‌موقع باید بقیه رو بندازم تو دامش. سکوت. -پس بنداز. نگاه. آروم. +باشه. — خبرگزاری، صبح روز بعد، ساعت 8:50 دنیز با قهوه وارد خبرگزاری شد. سالن هنوز خلوت بود. فقط چند نفر پشت میز‌هاشون نشسته بودن و با مانیتور‌هاشون ور می‌رفتن. وارد اتاقش شد و چون خلوت بود در رو باز گذاشت. کیفش رو روی میز گذاشت. لپ‌تاپش روی میز بود. روی صندلی نشست و روشنش کرد. یه صفحه ورد باز بود. «درست شد. قولم رو عملی کردم. —U» دنیز چند ثانیه به صفحه نگاه کرد بعد سرش رو بلند کرد و به بیرون اتاقش خیره شد. در بسته دفتر اولاش دقیقا روبه‌روی خودش بود. خودکار رو بین دستش تکون داد. روی میز گذاشت. روی صفحه ورد کلیک کرد. "Don't save" و پاکش کرد. — دفتر پینار، دادگستری، ساعت 9:15 پینار برگه‌ها رو زیرورو می‌کرد. چشماش از خستگی قرمز بود. شماره آوا رو گرفت. آوا: جانم؟ پینار دوباره نگاهی به برگه‌ها کرد. پینار: اون مردی که دیروز آوردنش دادگستری رو دیدی؟ آوا:خب؟ پینار:اون یارو بهم گفت که پیگیری نکنم. آوا با شنیدن این حرف چند ثانیه سکوت کرد و بعد با خنده‌ای کوتاه گفت. آوا: منظورت کانه؟ پینار: آخه واقعا دیگه چه ربطی بهش داره؟ من خودم پیگیری کردم. اسمش ساواش دمیره. مدیرعامل هلدینگ ستاره شمالی. آوا: به جرم چی؟ پینار: پولشویی، اختلاس، و دزدی از سرمایه‌ی ملی. آوا با شنیدن این حرف چند ثانیه سکوت کرد. آوا: پینار.. می‌تونی بیای اینجا؟ پینار نگاهی به ساعتش کرد. پینار: ۱۰ به بعد می‌رسم.