fa
Feedback
آنـدراسـته

آنـدراسـته

رفتن به کانال در Telegram

‌ ‌ ‌𝛿ecret : @A1S1P3bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
486
مشترکین
+124 ساعت
+237 روز
-3530 روز
آرشیو پست ها
و حالا...

بچه‌هایی که وارد مکان‌های ممنوعه شدن، هیچ‌وقت مثل قبل برنگشتن!

اما یه راز وجود داره!

و خیلی از سوال‌‌ها نباید پرسیده بشن.

جایی که بعضی درها نباید باز بشن.

هیچ خاطره‌ای!

ولی تصور کن توی یه یتیم‌خونه زندگی می‌کنی. جایی که هیچ خاطره‌ای از قبلِ ده سالگیت نداری.

خیلی‌ها فکر می‌کردن می‌تونن.

فکر می‌کنی زنده می‌مونی؟

خب شروع کنیممم

قرار شد رمانم رو معرفی کنم

سلام سلام

sticker.webp0.11 KB

سلام به دوستای جدیدموننن فردا شب ساعت 9 می‌خوام رمانم رو معرفی کنم که از هفته‌ی بعد پارت‌ پارت اینجا می‌ذارمش

sticker.webp0.11 KB

مرسی

میشه ریکشن‌های رنگی‌رنگی بدین؟ 🙏🏻

چنان خسته‌ام که گویی روحم در اعماق باتلاقی از گل و سکوت فرو رفته است؛ باتلاقی که نه آن‌قدر بی‌رحم است که مرا یک‌باره ببلعد و نه آن‌قدر مهربان که رهایم کند. هر روز اندکی بیشتر در آن فرو می‌روم و هر شب اندکی بیشتر از خودم دور می‌شوم. انگار غم، تارهای نازک و نامرئی‌اش را سال‌ها پیش به دور جانم تنیده و اکنون من در میان این بافتِ تیره، چون پرنده‌ای گرفتار در قفسِ سایه‌ها، تنها تقلا می‌کنم. دیگر نمی‌دانم این خستگی از کجا آغاز شد. شاید از روزی که قلبم بیش از توانش اندوه حمل کرد. شاید از شبی که بی‌صدا شکستم و هیچ‌کس صدای فرو ریختنم را نشنید. یا شاید همیشه در من بوده است؛ چون زخمی کهنه که زیر پوست زمان پنهان مانده و حالا تمام وجودم را به درد آورده است. عجیب است. خواب مرا آرام نمی‌کند، سکوت مرا تسکین نمی‌دهد و حتی چیزهایی که زمانی دوستشان داشتم، دیگر نمی‌توانند شعله‌ای در این تاریکی روشن کنند. گویی چیزی در درونم خاموش شده است؛ چیزی که نامش را نمی‌دانم، اما نبودنش را در تمام لحظه‌ها حس می‌کنم. من خسته‌ام... نه آن خستگیِ ساده‌ای که با استراحت از میان برود، بلکه خستگیِ انسانی که مدت‌هاست جهان را بر شانه‌هایش حمل می‌کند و دیگر نمی‌داند چگونه آن را زمین بگذارد. خستگیِ کسی که آن‌قدر با غم هم‌خانه شده که دیگر مرز میان خودش و اندوه را تشخیص نمی‌دهد. و گاهی با خود می‌اندیشم که شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه هنوز نفس می‌کشم، هنوز روزها می‌گذرند، هنوز خورشید طلوع می‌کند، اما در جایی عمیق و دورافتاده از وجودم، احساسی‌ وحود دارد که گویا مدت‌ها پیش نشسته، سرش را بر زانوانش گذاشته و بی‌صدا از ادامه دادن دست کشیده است. #چرندیات_نیمه‌شب

دوست دارم اینجا بیشتر بشه جدا از اینکه رمانم به یک جای خاصی برسه که بذارمش

این چند وقته بیشتر از این‌طور متن‌های کوتاه دارم رمانم رو ویرایش می‌کنم به یک مقدار مشخصی برسه می‌ذارمش اینجا.