486
订阅者
+124 小时
+237 天
-3530 天
帖子存档
486
ولی تصور کن توی یه یتیمخونه زندگی میکنی.
جایی که هیچ خاطرهای از قبلِ ده سالگیت نداری.
486
سلام به دوستای جدیدموننن
فردا شب ساعت 9 میخوام رمانم رو معرفی کنم که از هفتهی بعد پارت پارت اینجا میذارمش
486
چنان خستهام که گویی روحم در اعماق باتلاقی از گل و سکوت فرو رفته است؛ باتلاقی که نه آنقدر بیرحم است که مرا یکباره ببلعد و نه آنقدر مهربان که رهایم کند. هر روز اندکی بیشتر در آن فرو میروم و هر شب اندکی بیشتر از خودم دور میشوم. انگار غم، تارهای نازک و نامرئیاش را سالها پیش به دور جانم تنیده و اکنون من در میان این بافتِ تیره، چون پرندهای گرفتار در قفسِ سایهها، تنها تقلا میکنم.
دیگر نمیدانم این خستگی از کجا آغاز شد. شاید از روزی که قلبم بیش از توانش اندوه حمل کرد. شاید از شبی که بیصدا شکستم و هیچکس صدای فرو ریختنم را نشنید. یا شاید همیشه در من بوده است؛ چون زخمی کهنه که زیر پوست زمان پنهان مانده و حالا تمام وجودم را به درد آورده است.
عجیب است. خواب مرا آرام نمیکند، سکوت مرا تسکین نمیدهد و حتی چیزهایی که زمانی دوستشان داشتم، دیگر نمیتوانند شعلهای در این تاریکی روشن کنند. گویی چیزی در درونم خاموش شده است؛ چیزی که نامش را نمیدانم، اما نبودنش را در تمام لحظهها حس میکنم.
من خستهام... نه آن خستگیِ سادهای که با استراحت از میان برود، بلکه خستگیِ انسانی که مدتهاست جهان را بر شانههایش حمل میکند و دیگر نمیداند چگونه آن را زمین بگذارد. خستگیِ کسی که آنقدر با غم همخانه شده که دیگر مرز میان خودش و اندوه را تشخیص نمیدهد.
و گاهی با خود میاندیشم که شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه هنوز نفس میکشم، هنوز روزها میگذرند، هنوز خورشید طلوع میکند، اما در جایی عمیق و دورافتاده از وجودم، احساسی وحود دارد که گویا مدتها پیش نشسته، سرش را بر زانوانش گذاشته و بیصدا از ادامه دادن دست کشیده است.
#چرندیات_نیمهشب
486
این چند وقته بیشتر از اینطور متنهای کوتاه دارم رمانم رو ویرایش میکنم به یک مقدار مشخصی برسه میذارمش اینجا.
