مـدفـنِ سـرخ 𝖱𝖾𝗌𝗍
رفتن به کانال در Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
نمایش بیشترإيران123 281دسته بندی مشخص نشده است
515
مشترکین
+124 ساعت
+147 روز
+6630 روز
آرشیو پست ها
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
حالا دیگر در پیعشق نخواهم گشت، زیرا تمام هستیِ من، تمام قلب و روحمن، آری آن کسی که با تمام جان و دلم عاشقش بوده ام مرا در میان هیاهوی جهان مانند تکه زباله ای دورانداخت، او دیگری را بجای عشقِ خالص من ترجیح داد، تا من را با تمام وجود نابود کند و حالا او موفق شده است.
اکنون من مانده ام خیره به دری که دیگر او از آن وارد خانه نمیشود.. نگاهم به دانههای قهوه میافتد،حالا دیگر در کنار قهوه هایم قندی وجود ندارد، فقط و فقط تلخی، گل های درون تراس را نگاهی میاندازم همه آن ها خشک و پژمرده شده اند، مانند منِ بی تو، باران که میبارد دیگر به جای آنکه دست در دست کنار پنجره بنشینیم و قهوه هایمان را بنوشیم، من ازخانه بیرون میزنمو زیر باران های شدید با یاد تو کل شهر را قدم میزنم. یادت است؟! دود و دَم را برای تو کنارگذاشته بوده ام، اما حالا هر نخِ سیگارمن با یاد تو روشن میشود جانا. نمیدانم اکنون بدون تو من چه هستم، از زمانی که خودت را از زندگی من گمو گور کرده ای من هم خودم را گمکرده ام ، و حالا در پی خود میگردم، تا ذره ای از منرا در منِ بدون تو یافت کنم . لحظات آخر چشمانت را از من دزدیدی و زیر لب زمزمه کردی:《 برایت آرزوی خوشبختی میکنم،بدون من زندگیات را خوببگذرانی》 خنده بلندی کردم، با خود گفتم آخر چه خوشبختی ای؟ چطور میتوانی این را بگویی عزیزکِمن! من تنها زمانی که کنار تو و در آغوش تو بوده ام و برای آینده ای دور برنامه ریزی میکرده ایم، خوشبختی را حس کرده ام. چه خوشبختی ای جانا..؟ وقتی عزیزکِ قلبمن دیگر در کنارمنیست .. من زندگی را با وجود تو حس کرده ام حالا چگونه زندگی را بگذرانم؟شاید یک روزی نبودنت برایم عادت شود اما هیچگاه قلب من از یاد نمیبرد که یک روزی دیوانه وار عاشقت بوده است و تو آن دیوانه یِ عاشق را تماماً کشتی . -یادداشتهاییکدیوانه.
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
دیدی؟ مرا دیدی خودت را دیدی؟
تو آن جای دنیا و من اینجای دنیا،اکنون نه تنها جسممان از هم دور است بلکه قلبمان هم دیگر ذره ای به همنزدیک نیست جانا.دیدی؟ خودت را دیدی که رفتی، دیدی گفتی میمانی اما نماندی، گفتی عشقِ آتشینما تا لحظه مرگ ادامه دارد ؛ مرا درقلبت کشتی و رفتی جانا؟ تو مرا کُشتی ، اما من تورا نکشتم، خودمرا، قلبمرا،احساساتم را ، تمام وجودمرا در نبودنت کُشتم. اما خودمانیم، دیدی که رفتی و نماندی جانا؟
مدت ها گذشت و تورا از دور مینِگرم،اکنون دگر تنها نیستی، در کنارت آدمیوجود دارد که بسیار عاشقش هستی، میتوانم با جرعت بگویمکه تو بسیار آن را دوست داری و اما میتوانمبا قاطعیت کامل بگویم که نه او و نه هیچکس دیگر تورا آنطور که من دوستت داشتم و میپرستیدمت دوست ندارد و نخواهد داشت. گذشت و گذشت.. حالا فهمیده ام تو حتی ذره ای مرا دوست نداشتی، مرا نمیخواستی ، اگرمرا میخواستی حال در این نقطه نبودیم. اما چرا؟ سوالیست که هر بار در هر مرحله ای از زندگی از خود میپرسم، چرا؟ چرا من؟ نمیدانم، نمیتوانستم تورا مجبور به دوست داشتن خود بکنم. و حالا برایت آرزوی خوشبختی و قلبی سرشار از عشق و امید دارم . البته اگر به من باشد برای هردویِ شما آرزوی مرگ دارم.- یادداشتهایِیکدیوانه.
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
نفس کشیدن بیتو شبیه جان دادنِ آرام زیرِ آوارِ سکوت است؛ انگار غمی عظیم، مثل سنگ قبری سرد، روی سینهام افتاده و پنجههای نامرئیِ شب، گلوی مرا میان انگشتان یخزدهشان فشار میدهند. بیتو جهان بوی فراموشی گرفته؛ خیابانها سردترند، ساعتها کندتر میگذرند و ثانیهها مثل قطرههای خون از رگِ زمان چکه میکنند. در نبودنت، پوچی مثل مهی خاکستری درونِ ذهنم خزیده و تمام پنجرههای روشنِ روحم را بلعیده است. حس گمشدن دارم؛ شبیه مسافری که در ایستگاهی متروک، میان مه و باران، سالها منتظر قطاری مانده که هرگز نمیرسد. دیگر نمیتوانم منطقی باشم؛ عقل، گوشهای تاریک از ذهنم زانو زده و احساس، مثل دریایی طوفانی، تمام وجودم را غرق کرده است. انگار تکهای از من، همان بخش زنده و آرامِ روحم، سالها پیش در هزارتوی افکار ترسناک جا مانده؛ روحی زنجیرشده به ستونی پوسیده در اعماقِ شب، که نه توانِ فرار دارد و نه راهی برای بازگشت. زندگی وقتی او درونم نفس میکشید، قابل تحمل بود؛ اما حالا هر صبح، مرثیهای برای نبودنش است و هر شب، مجلس عزای آدمیست که هنوز نفس میکشد اما مدتهاست مرده است. من نه عشق میخواهم، نه محبت، نه آغوشی برای تسکین؛ من خودم را میخواهم، همان آدمی که سالها پیش میان سایههای هولناکِ ذهنش گم شد، در سیاهچالِ افکارش زندانی شدو دیگر هیچوقت راهِ بازگشت به این جسمِ خسته را پیدا نکرد.
Repost from 𝐀𝗅𝗂𝗏𝖾𝗂𝗇𝐒𝗂𝗅𝖾𝗇𝖼𝖾
از دور، غرقِ تماشایت ماندهام؛ آنگونه که پوستِ بیرنگِ دستت، در دستِ دیگری، به اسارتِ گرهی ابدی درآمده است. گمان میکنم کسی قلبم را میانِ انگشتانش آرام آرام میفشارد؛ هر بار که او دستش را بالا میآورد و رشتهای از موهای ابریشمیات را با نوازشی کوتاه، پشتِ گوشَت پنهان میکند. لرزه بر جانم مینشیند، وقتی آن گونه به او مینگری که روزی به من مینگریستی؛ با همان چشمانی که انگار مرا میپرستیدند، اما اکنون محرابِ پرستشت، خدای دیگری را در آغوش گرفته است. لبخندت،برای او روشنتر میشکفد؛ گویی آفتاب، خانهاش را در نگاهِ او یافته است. حسادت؟ چگونه انکارش کنم؟ آری… حسادت میکنم؛ زیرا معشوقِ من، عاشقانههایش را با دیگری مینویسد. حسادت میکنم که دیگر سهمی از گرمای پوستت ندارم، در حالی که تمامِ وجودت، در پناهِ آغوشِ دیگری آرام گرفته است. قرار بود اشکهایت، که از الماس نیز گرانبهاتر بودند، تنها از شوق، بر شانه های من فرو بریزند؛ نه از رنجِ رها شدن به دستِ کسی که قدرِ قلبت را نمیداند. او نتوانست محافظ روحِ من باشد؛ از همان روحی که جانم به هر نفسِ او بند بود. جانِ من دیگر آن تبسمِ درخشان را بر لب ندارد. با او چه کردی که روشنترین لبخندش را با تاریکیِ اندوه معاوضه کرد؟ ای کاش میتوانستم دستم را به سوی موگهام دراز کنم؛ همان گلِ ظریفی که جهان برای لمسِ لطافتش، اندکی خشن است، و او را از چنگالِ تمامِ پلیدیها برهانم. اگر تنها یک بار از من میخواستی، برایت هیگانبانا میشدم؛ گلی که تقدیرش، شکفتن در آغوشِ جدایی و سوختن در تمنای وصال است. اما تو؟...تو او را برگزیدی.و قلبم را، بیآن که حتی واپسین تپشش را بشنوی، زیرِ چکمههای سیاهت له کردی و مرا، میانِ ویرانههای جنونم، برای همیشه تنها گذاشتی.
Repost from ㅤㅤ sılver boy
+4
のrꫀꜱꜱꫀɗ ɪ𝛈 ꫧɪddn̈ıght — 🚬
𝐂ᥲ𝗋𝗋ꭚı𝛈𝗀 🍸 𝗍𝗁𝖾 𝗌ᥴ𝖾𝗇𝗍 𝗈𝖿 𝗋ᥲ𝗂𝗇
𝗅𝖾ᥲ𝗍𝗁𝖾𝗋 ᥲ𝗇𝖽 𝗎𝗇𝖿𝗂𝗇𝗂𝗌𝗁𝖾𝖽 𝗌𝗍᭦𝗋𝗂𝖾𝗌.
