مـدفـنِ سـرخ 𝖱𝖾𝗌𝗍
رفتن به کانال در Telegram
جایـی کـه طوفـانهـا دفــن شـدهانـد، امـا هـرگـز فـرامـوش نشـدهانـد . . Уважаемый @durov , у нас нет сексуального содержания и тд Мы полностью соблюдали правила телеграма Есть те кто не хочет чтобы мы прогрессировали и ревниво.
نمایش بیشترإيران123 208دسته بندی مشخص نشده است
515
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+137 روز
+6930 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
生年不满百,常怀千岁忧یک عمر به صد سال هم نمیرسد با این حال یک فرد نگرانی هزاران سال را همراه خود دارد. 1405/05/21
Repost from N/a
_ میدونی که درگیر مادیات نیستم. + پس بیا بیخیال اون نیمچه دی ان ای بشیم. هوم؟ _ جرأت داری ازم دریغش کن. + میخوای چیکار کنی؟ _ کاری میکنم از نیمچه بودن فراتر بره. + پس باید لذتشو پذیرا باشم؟
Repost from N/a
_ چی میشد موتورت بشم. + از چیـه موتور بودن خوشت میاد اون وقت؟ _ سواری میده.
Repost from N/a
+4
𝑀𝑎𝑦𝑏𝑒 𝑠𝑜𝑚𝑒 𝑚𝑜𝑚𝑒𝑛𝑡𝑠 𝑎𝑟𝑒 𝑛𝑜𝑡 𝑚𝑒𝑎𝑛𝑡 𝑡𝑜 𝑏𝑒 𝑢𝑛𝑑𝑒𝑟𝑠𝑡𝑜𝑜𝑑, 𝑜𝑛𝑙𝑦 𝑓𝑒𝑙𝑡. 🫐🍃
Repost from N/a
⋆˚꩜。˚。˖ ࣪⊹✮🦢⋆ ˚。𖦹 ⋆。°☆
ᴄᴏᴜᴘʟᴇ : Vkook 🍻
〔 ᴄʜᴏsᴇɴ 〕🎐
𝑴𝒚𝒔𝒕𝒆𝒓𝒚 • 𝑨𝒏𝒈𝒔𝒕 • 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂
𓂃 “not every choice is freedom.” 𓂃
𝑾𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 : 𝑴𝒊𝒏 𝒉𝒂𝒓𝒂🎗
Repost from N/a
🖤🌙 The Forgotten Castle
در دل سرزمینی دورافتاده، قلعهای خاموش در انتظار بازگشت کسی است که رازهای مدفونشدهاش را آشکار کند.
اما بعضی درها بهتر است هرگز باز نشوند...
Repost from N/a
گاهی آدمها نمیروند…
فقط یاد میگیرند
چگونه بیصدا دور شوند. 🌙
و سختترین خداحافظی،
همانیست که هیچوقت گفته نشد. 🥀
Repost from 𝖬ᥱ𝗋𝗆𝖺𝗂𝖽 ៹⋆
دخترک واردِ اتاقی شد که به اصطلاح حالا دیگر برای او بود. برروی میز تحریرش دفتری به رنگهای آبی و سبز بود که ترکیبِ آن دو خیره کننده بود ، اکلیلهای نقرهایِ روی آن توجهش را عجیب جلب کرده بود. پشتِ میزش نشست ، خودکاری که شبیه دُمش بود را در بین انگشتانش گرفت. لمس کردن آن او را به یاد یارِ همیشگیش میانداخت. تنها چیزی که همیشه به همراه داشت و هیچوقت آن را از دست نداده بود. حال دیگر آن را هم نداشت ، حال که با خود تنها شده بود بدون هیچ ترسی اجازهء ریختنِ اشکهایش را به خود داده بود. حال سدِ قوی بودنش را شکسته بود. ترسیده بود ، او چیزی به اسم اشک را نمیدانست ، نه معنای آن را و نه حسی که زمانِ ریختنشان برروی صورتش به او دست میداد. او انگار شروع به یک زندگی دیگر کرده بود ، در کالبدی دیگر. حال او دیگر دنیز نبود ، تبدیل به استلایی شده بود. استلایی که لوسیفر از او خواسته بود باشد ؛ حال استلا او را پدر خطاب میکرد. دفترش را باز کرد و شروع به نوشتن کرد ، نوشتن از زمانی که با آن مردِ عجیب ملاقات کرد و از لحظهای که او را نجات داد قلم برروی کاغذ آورد. نوشت و نوشت. از خستگی زیاد و کمخوابیِ این مدت ، در میانِ نوشتههایش غرق شد و برروی دفترش خوابش برد. صبح که بیدار شد برروی تختش بود ، بیاهمیت بلند شد کارهایش را کرد و از اتاقش بیرون آمد. + لوسی؟ صدایی نشنید. + بابا؟ و باز هم بیجواب ماند. به سمت یخچال رفت تا دوباره کمی از آن شیرکاکائو خوشمزه بنوشد. اما قبل از باز کردنِ در یخچال به یاد آن اتاق افتاد. قدمهایش را تند کرد به طرف آن رفت. آروم دستگیرهء در را پایین کشید اما ناکام ماند ، در قفل بود. توی ذوقش خورد ، با خود گفت باید کلید را پیدا کند اما اول ترجیح داد کمی اطراف کلبه را ببیند.#اشکاقیانوس
Repost from 𝖬ᥱ𝗋𝗆𝖺𝗂𝖽 ៹⋆
کمی برای خودش از آن نوشیدنیِ خوشمزه ریخت و خورد. بعد از عوض کردن لباسهایش به بیرون از کلبه قدم برداشت. برایش عجیب بود که آن مَردِ مرموز با بالهایی به رنگِ آبیِ شب در کلبهای تنها و در کنارِ ساحل زندگی میکرد. چه چیزی باعث شده بود او به دور از مردم زندگی کند و قصد دوری را در وجودش روشن کند؟! دخترک کنجکاو بود و سوالهایش بسیار. اما استلا متوجه شده بود حتی اگر بپرسد پاسخی دریافت نخواهد کرد. نه تا وقتی که مَرد نخواهد به سوالهایش پاسخی شفاف دهد. راه رفتن برای او سخت بود ، عادت نکرده بود ، کفشهایش را در آورد ، در کنارِ چوبی گذاشت تا خیس نشوند. شروع کرد به موازاتِ ساحل قدم زدم. موجهای ریزی که به ساحل میرسیدند پاهایش را قلقلک میدادند. حسِ تازهای را تجربه میکرد ، دلش میخواست لوسیفر نیز کنارش بود و آن حس را با او شریک میشد. حال که فکر میکرد ؛ او همانند خانهاش بود ، تکیهگاه ، سرپناه و امن. حال اون نه تنها خانوادهاش شده بود ، بلکه تنها دوست ، همدم و همرازِ او بود. حال دیگر احساسِ تنهایی آزارش نمیداد زیرا در تنهاییهایش کسی بود که احساسِ امنیت میداد. انگار از وقتی او در آن شبِ تیره نجاتش داد دیگر نه از تاریکی میترسید و نه از شب. انگار او شبهای تیرهء دخترک را با وجودش نورانی کرده بود. آروم آروم به داخل دریا قدم برداشت ، احساس زندگی برایش تازه شده بود. دلتنگِ خانهاش بود ، حال به جایی که تعلق داشت برگشته بود. برروی آب دراز کشید و به یادِ حرفِ پدرش افتاد. وِرد را زیر لب زمزمه کرد: آنا مورا دِسو میو. پاهایش شروع به درخشیدن کردند. در عرض چند ثانیه پاهایش جایشان را به دُم درخشانش دادند. دُمِ آبی رنگش که با رگههای بنفش و نقرهای ترکیب شده بود. لبخندی عمیق بر روی لبهایش نقش بست. از لوسیفر ممنوندار بود که آن وِرد را به او یاد داد. شروع به شنا کردن کرد ، به اعماقِ دریا رفت و فقط شنا کرد. وقتی به ساحل برگشت خورشید غروب کرده بود و آسمان به سمتِ تاریکی میرفت. وقتی دوباره وِرد را گفت و به سمتِ ساحل قدم برداشت ، توجهش به لوسیفر جلب شد. او با آن اُبهت بر روی شنهای ساحل نشسته بود. در انتظارِ دخترک بود؟! دخترک افکارش را پس زد ، میدانست نمیتواند برای او به این زودی مهم شده باشد. آن مَرد دیر اعتماد میکرد ، این برایش مثلِ روز روشن بود. لبخندی بر روی لبهایش نشاند و کنارش بر روی ساحل نشست. دخترک نگاهی به او انداخت و گفت: + سلام. مَرد همچنان خیره به خورشید بود اما لب زد: - بنظر بهت خوش گذشته! دخترک بر روی ساحل دراز کشید و گفت: + ازت ممنونم. - برای؟! + اون وِرد. - جبران این بود که بالهام رو ترمیم کردی ، لازم به تشکر نیست. + رو مخ. - چی گفتی؟! + رو مخی. - مشکلی با این موضوع داری؟من همینم که هستم ، بخاطر کسی و چیزی تغییر نمیکنم ، مشکلی داری برگرد خونهات ، خوش اومدی. وقتی حرفهایش تموم شد ، بلند شد و به سمتِ کلبهاش حرکت کرد. دخترک هاج و واج مانده بود. به او برخورده بود؟یا به دل گرفته بود؟ فکر میکرد لوسیفر روانی باشد اما نه در این حد که با یک حرفِ ساده همچین اَکتی نشان بدهد.#اشکاقیانوس
生活 ‹ 𝟤𝟤𝟤 › ៹
﹫𝚮e𝖺𝗏𝖾ꤙ ⤿ #GIGI
死 ‹ 𝟦𝟦𝟦 › ៹
﹫𝚮ꤕᥣᥣ ⤿ #NIKI
Repost from تـآسـیـان ٬
- سحر فراموشی - ۳ آگوست، سال ۱۸۶۹
انگشتانم سرشار از تمنا برای نجات اند. میخواهم تنم را از میان طغیان آب بالا بکشم و به ساحل زندگانی چنگ بیندازم اما بیشتر فرو میروم. زیر پایم چنان خالی میشود که با شدت به قعر اقیانوس کشیده میشوم و نفس کشیدن را از یاد میبرم. صدایی در گوشم نجوا میکند؛ اما به گونهای محو است که تنها حباب زمزمههایش را میشنوم. چشمانم در خیالی خاموش فرو رفته اند و چیزی جز لحظه شماری برای رسیدن به ماسههای کف اقیانوس ندارم. همهٔ عالم تیره است؛ گویی که بادی سرد، مهمان رگهای وجودم شده. تصاویر مبهم زیادی از جلوی چشمانم میگذرند؛ خاطرات زیادی دارم. اما هیچکدام برایم آنقدر ارزشمند نیستند که بخواهم آخرین لحظاتم را برایشان صرف کنم. با این حال تو... تو تنها خواستهٔ من از تمام این هستی پوچ هستی! به همین شوق است که تلاش میکنم هرچه از تو دارم را یکبار دیگر به یاد بیاورم. دلم میخواهد تمام خاطرات کوچک و بزرگی که دست در دست ساختهایم را به آغوش بکشم! «شب.. خیابان.. تو..» همه چیز خیلی محو است؛ هرچه میخواهم بیشتر به یاد بیاورم بیشتر فراموش میکنم، آب عمیقتر در ریههایم جا خوش میکند و هوشیاریام را بیش از پیش از دست میدهم. «اولین نگاه.. من.. لبخند..» چرا ادامهاش را به خاطر نمیآورم؟ چرا.. چهرهات را نمیبینم؟ ترس تمام وجودم را فرا میگیرد؛ چشمهایم گشوده میشوند و حال، چون آتش برایت میگریند. اشکهایم میان قطرات اقیانوس گم میشوند و چون صدایم که در گلو خفه ماند، در سکوت به قعر چاه میافتند. سرمای فراموش کردنت جانم را سبک کرده و به سطح آب رسانده است. نه نفسی مانده، نه خیالی که بخواهد یادآور تو باشد. همه چیز در سیاهی غرق است و سفیدی تو، چه پلیدانه مرا به جنون میکشاند. کاش به شب اول بازمیگشتیم؛ شبی که تمامت را در سینه حفظ کردم و تا کمی پیش به یاد داشتم... شبی که تحول دنیایم را به همراه داشت.کاش... هیچوقت از آن شب گذر نمیکردیم!
Repost from N/a
+4
یـک سـال دیـگــر نیـز مـیـان انگــشـتان زمـان،
گـره خــورد و گـذشـت؛
و دࢪ آخـر، بـاز هـم مـن مـاندهام، مـشتــے خاطـره و نـخِ قـرمـزے ڪه هـنـوز دࢪ دسـتانـم مـےرقـصـد. اڪنـون بــہ صفحـہاـے مــےࢪوم ڪـہ هـنوز سـفــید اســت؛و این مـن هـسـتم ڪـہ بـاید قلـم بـہ دست شـوم و ڪـلمات و رنـگهـایـم را بـࢪ تـنـش بـنـگارم.
