کافه تراس در شب
رفتن به کانال در Telegram
675
مشترکین
+124 ساعت
+87 روز
+7430 روز
آرشیو پست ها
مغزم دلش میخواد تلاش کنه کار کنه تایم بزاره چیزای جدید یاد بگیره زبانای مختلف نرم افزارای کاربردی و نقاشی های جدید و امتحان کنه اما بدنم متاسفانه یاری نمیکنه
فقط در حد ایده میموننن.
وقتایی که برای خودم تایم میزارم( نقاشی میکشم یا ورزش میکنم و یا روتین خاصی که بهش علاقه دارم رو انجام میدم) احساس باارزشمند بودن میکنم.
امشب با شرجی زیاد و با وجود مهمونا من بلند شدم رفتم پیاده روی و یک ساعت با دختر داییم راجب هر چیزی تلفنی حرف زدم،جوری غرق حرف شدم که نه هوای گرم نه خلوتی پارک نه مهمونا منو از پیاده روی منصرف نکرد.
بعضی وقتا حتی شده که خواب کنکور میبینم مثلا یه بار دیر رسیدم سر جلسه و گریه میکردم که منو راه بدن بعدش وارد یه کلاس شدم دوستامو دیدم کیک و اب خوردم و بعدش یه استاد خوشتیپ سر جلسه تمام سوالارو بهم گفته و خوش و خرم از جلسه میزدم و وقتی به جواب نتایج میرسیدم از خواب میپریدم متاسفانه.🥲😂
عصر از آموزشگاه زگ زدن روز آزمون حسابداری رو گفتن و کارت ورود به جلسه رو برام فرستادن!!
یاد دوران کنکور افتادم و به همون میزان بهم استرس وارد شد./:
شاید درکش سخت باشه اما حس میکنم تو مهمان سرا زندگی میکنم نه تو خونه ،اینجوریه که حریم شخصی جداگانه داشتن مسخره به نظر میاد دیگه.
باید کمد لباسامو تمیز کنم و همه رو تک تک اتو بزنم ،حس میکنم بعدش کمر برام نمیمونه اما نمیتونم شلوغی کمدمو تحمل کنم.
