Hiraeth
رفتن به کانال در Telegram
مینویسم و خلق میکنم و ثبت میکنم برای بودن ... صدام کن فربد https://t.me/XBCHATBot?start=sec-cgehiefee
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
556
مشترکین
-1224 ساعت
-67 روز
-630 روز
آرشیو پست ها
553
این متن من تقریبا شاید خیلی شخصی باشه و اگه کسی خوند و با حرفهام موافق نبود ایرادی نداره .
تو روزهای جنگ که بودم زیر فشار اضطراب و یه صدای انفجار اینور و یه صدای انفجار اونور، یه سوالی خیلی فکرم رو درگیر کرده بود. سوالی که خب، خیلی سال پیش هم برای خودم مطرحش کردم و از دیگران هم که میپرسیدم ، احساس میکردم از جواب دادن بهش طفره میرن و حاضر به فکر کردن نیستن. این جنگها این اخبار این وضعیت دنیا اساسا این سوال رو در ذهن من به وجود میاره که، جهان و عالم بدون خدا دقیقا چه شکلی هست ؟
جهانی که صرفا بر حسب احتمالا و تصادفات شکل گرفته و به تعبیر برخی مکاتب، انسان چیزی جز چندتا هورمون و کد ژنتیکی بیشتر نیست و خدا و معنویت هم باز با همین ها توجیه میشه. این چنین جهانی چه ویژگی هایی داره و تا کجا پیش میره ؟ همون روزها بود که به این نتیجه رسیدم، جهان بدون خدا بدون هیچ خالقی بدون هیچ پشتوانه فراتر از ماده و نیروی برتری، دقیقا همین جهانی هست که درش داریم زندگی میکنیم و هیچ چیز دیگه غیر از این رو نمیشه به عنوان جهان بدون خدا تصور کرد. عالم مغرب زمین دچار یه پوچی و نهیلیسم و علم گرایی جنون آمیز شده به قدری که روی همه فلاسفه تجربه گرای قدیمی هم سفید کرده. علم گرایی که فرآیند آزمایش و نتیجه رو تا نقطه آزمایش های کشتار جمعی و حمله به دیگر سرزمین ها با این بهانه که هم حاکمان هم صاحب منافعی خواهند بود و هم دانشمندان نتایج جدید از آزمایش های خود کسب خواهند کرد. سیال سازی از مفهوم جنسیت موجودات تا جایی که چند صد جنسیت برای موجودات تعریف کنی و مردانگی و زنانگی رو عین یک سیال در نظر بگیری و شکل هر ظرفی رو بتونه به خودش بگیره. بمبارانی از رنگها و خوشی های زودگذر که بر سر مردم از طریق اقتصاد و رسانه آوار میشه. به تعداد آدم ها دین و مذهب و ایدئولوژی شکل میگیره که یکی از یکی دیگه ناکارآمدتر و دلت میخواد یکا یک اینارو بالا بیاری. مغرب زمین هم برای مبارزه و تصاحب جایگاه تاریخ در مقابل غرب، تمام این فرآیندها رو با شدت و غلظت هرچه تمامتر داره انجام میده و برج ها و آسمان خراش هایی به مراتب بلندتر از آمریکا داره میسازه . خاورمیانه بنظرم محل مناقشه تمام این غول های حاکم بر زمین در همین جهان بدون خدا هستن و ایدئولوژی و میهن پرستی و هزار چیز دیگه که سالهاست مردم خاورمیانه شب و روزشون رو بهشون گره زدن در بیشتر مواقع، چیزی جز یه موتور محرک برای تصرف میدان های نفتی و گذرگاه های اقتصادی نیست. فاتح اون دوره از جنگ تو خاورمیانه میفهمه فلان جا میدان گازی پیدا شده که برای مسائل مالی و تجاری و استحکام جایگاهش میتونه مناسب باشه؛ حالا چطور اونجا رو تسخیر کنه ؟ مثلا میتونه بره برای مردم اون ناحیه ایدئولوژی کشور آزاد و مستقل، یا مثلا ایدئولوژی دینی و هرآنچه که برای به جان هم انداختن اونها لازم هست رو به کار بگیره و نتیجه اش میشه تو خاورمیانه چند صد پرچم کشورهای فرضی و غیر فرضی و هزارتا شاخه از دین و مکتب داریم که هیچکدوم نه ارزش ملی دارن و نه معنوی و چیزی جز ابزار برای اقتصاد و تجارت اونم فقط برای غول های سیاسی نیست. اینه جهان بدون خدا جهانی که انسان رو تا سطح موجودی هورمونی تقلیل دادن. انسانی که در چنین فضایی روی کره زمین زندگی میکنه، حق داره خودش رو در وضعیتی پیدا کنه که هنر و شعر و ادبیات و ذوق و خلاقیت روز به روز بی معناتر بشه، انسانیت و عواطف و دوست داشتن و خواهان زندگی بودن هم به کلی از بین بره و نابود بشه و در این حالت برای جبران فکر کنه با بالا بردن تنها غلظت چندتا رنگ شاد روی کالاهای تجاری و محتواهای رسانه ای، میتونه بعد معنوی و ذوق ادامه دادن رو به خودش برگردونه اما هرگز چنین نخواهد بود.
اما این همه ماجرا نیست
من جهان بدون هیچ خدایی رو براتون توصیف کردم، اما جهانی که خدا درش وجود داشته باشه رو بعدا خواهم نوشت ....
/ یادداشت ۱ شهریور
553
هوا انگاری داره خنک میشه
یه باد خنکی تموم امروز درحال وزش بود
دیروز شمال تهران هم برگ های زرد از الان گوشه کنار خیابون معلوم بود و افتاده بودن اینور و اونور . به شدت به یه پاییز خنک و بارون و قدم زدن تو خیابون ولیعصر نیاز دارم .
553
خدا نکنه آدم بره تو آرشیو استوریا.
یه استوری همینجوری گذاشته بودم همون روزها بود که راجع بهشون نوشتم
553
شاید نگاه ما به جهانه که دلهامون رو بهم نزدیکتر میکنه؛ نه ؟ شاید هم رنج ها و دل های شکسته هست که مارو بهم میرسونه ...
553
نمیدونم دقیق چه موقعی بود که برای اولین بار احساس کردم انقدر با تاریکی شب انس گرفتم. ولی دقیقا یادمه برای اولین بار که این آهنگ رو گوش دادم این احساس برای همیشه تثبیت شد. دوران کرونا و من تموم مدت روز مشغول دانلود آهنگ بود و خیلی اتفاقی اسم این ترک، نظرمو جلب کرد. اتفاقا وقتی گوشش دادم یه آخر شبی بود و همه جا ساکت، اون لحظه مرز واقعیت و خیال رو گم کردم. چقدر تصور همه چی اون لحظه راحت بود، با ملودی های این آهنگ، بوی چوب سوخته رو تو ذهنم استشمام میکردم، صدای خورد شدن برگ های خشک شده زیر پاهات وقتی داری تو یه جنگل تو دل سیاهی شب قدم میزنی یا مثلا حاشیه یه جاده منتهی به کوهستان یا حتی پرسه زدن تو یه ایستگاه راه آهن متروکه وقتی نمای چراغ های شهر رو میتونی از دور ببینی .
هرچیزی رو میتونستم تصور کنم آره؛ شاید واقعا از اون موقع بود که شب رو طور دیگه ای برای خودم معنا کردم و از اون موقع، هیچوقت برام این احساسات تکراری نشدن
همیشه میشه درمورد تاریکی شب حرف زد و خسته نشد ...
553
بنظرم نبض زنده بودن هر آدمی، شجاعت گریه کردنش هست؛ گریه کن برای دردهات و غصه هات و البته، بعدش هم گریه برای این جهان و این حیات که اساسا چیزی جز یه تراژدی نیست .
گاهی زندگی رو به یه صحنه تئاتر تشبیه میکنم، یا شاید هم یه فیلم بدون هیچ موسیقی متنی؛ تو هر صحنه حتی شادترین لحظات هیچوقت نتونستم اون باریکه غم که همیشه احساس میکنم رو انکار کنم؛ غمی که جزوی از این هستی هست و نادیده گرفتنش رو یک جور خیانت به وجدان میدونم.
553
این روزا که نه خبری هست و نه اتفاقی خاصی و روزها بیخود و بیجهت همینطور میگذرن، تصمیم دارم گاهی که تو خاطرات گذشته یه چرخی میزنم اونایی که جالب هستن رو اینجا بنویسم ...
553
تنهایی با تموم حس های خوب و بدی که با خودش داره به مراتب تجربه خیلی واقعی تر و بعضا انسانیتری هست. هر احساسی هم که داری واقعی هست حتی اگه فکر کنی داره بهت فشار میاد. هرچی که باشه بهتر از این خوشی های رنگانگ و فیک و یک بار مصرف هست که همه زندگیمونو برداشته و اجازه یک ساعت خلوت کردن هم ازمون گرفته.
553
یادم میاد آبان یا آذر ۱۴۰۱ غروب بود .
وقتی که دیگه کم کم از هیاهوی روزمرگی دور شدم رفتم تو حیاط پشتی خوابگاه نور چراغ های خیابون و اتاقهای خوابگاه فضاش رو روشن میکرد. قدم میزدم و به یک چیز فکر میکردم و اونم این بود که من این دوره از زندگیم حس یه جوجه رو داره که اینور اونور سرگردونه؛ حس کسی رو دارم که از نو متولد شدم و از طرفی حس سردرگمی و خب چجور بگم حس اینکه انگار اومدم که چیزهای جدید تجربه کنم و رشد کنم و با اتفاقات مهم زندگی روبرو بشم اما بیتجربه هم هستم و نگران ...
چند سالی گذشت از اون شبها اما هنوز اون حرفها و اون افکار رو با خودم مرور میکنم؛ الان چی ؟ الان چه حسی داری ؟ و خب من قبلا با قاطعیت جواب میدادم و میگفتم دیگه یه جوجه نیستم من یه پرنده جوان هستم که دیگه میتونه شوق پرواز داشته باشه به هر کجا که میخواد پر بکشه و همون لحظه بود که غمی میومد و سینه من رو میشکافت و بهم حالی میشد که نه هنوز زوده تو هنوز هم یه جوجه آسیب پذیر هستی.انقدر تغییرات زندگیم ناگهانی هست و باید خودم از خود قبلیم سریع دل بکنم دیگه از جواب این سوال عاجز هستم .
آیا هنوز هم خودت رو یه جوجه میبینی ؟ یا انقدر گذشته که بتونی در جای درستش بگی من یه پرنده جوان هستم و به شوق پرواز دارم زندگی رو ادامه میدم ؟دیگه نمیدونم .
شاید اصلا نخوام هیچوقت به این سوال جواب بدم شاید دیگه همیشه خودمو همون جوجه کوچیک بدونم کسی که فقط یاد میگیره و تجربه میکنه
و دووم میاره ...
/ یادداشت ۲۶ مرداد
553
الان که به خودم رجوع میکنم یه چیزیو فهمیدم .
اونم این که شریکم، پارتنرم دوست دخترم یا هرچی که اسمش هست باید کسی باشه که بتونم ازش چیزی یاد بگیرم. پای صحبت و تجربیاتش بشینم و ازش استفاده کنم .چیزهایی که تو زندگی فرصت نشد دنبالشون برم و یادشون بگیرم رو از اون آدم یاد بگیرم
و حتی بهتر بگم
از هم دیگه چیز یاد بگیریم ...
