رهآورد بهشت
رفتن به کانال در Telegram
"هیچ نبشته نیست که آن به یکبار خواندن نیرزد" ابوالفضل ترکاشوند، دانشجوی زبان و ادبیات فارسی. @abtr7
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
341
مشترکین
+124 ساعت
+67 روز
+4630 روز
آرشیو پست ها
341
گروه ربعه این گروه بر اساس دوستی و حشرونشر چهار نفر بر پا شده بود… . گروه ربعه مرکب از چهار جوان آنروزی بود که هریک از اینها در قسمتی از اروپا تحصیل کرده و یا لااقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی کامل داشتند. شاید نفر چهارم این گروه ضمن آشنایی به ادبیات اروپایی در ادب فارسی و عربی، بیش از سه نفر دیگر دست داشت.
در آن روزگار، فرنگرفتهبودن و در اروپا تحصیلکردن جزو امتیازات غیرقابلرقابت یک جوان بهشمار میآمد و… . این فرنگدرسخواندن به همان اندازه که حسن شمرده میشد، به همان اندازه نیز سبب انتقاد و خردهگیری کهنهپرستهای آنروزی بود و خاصه که اداهای جمعی از فرنگبرگشته، زبان خردهگیران را تیزتر و تیغ آنها را بُرّاتر میکرد.
به هر حال گروه ربعهٔ ما از جملهٔ فرنگرفتهها و ازفرنگبرگشتهها بودند؛ منتها همچنان که اشاره کردم، هرکدام با تأثیری از ادبیات و فرهنگ سرزمینی که در آن نشو و نمای ذهنی یافته بودند. صادق هدایت ادبیات فرانسه را خوب میشناخت و عاشق فرهنگ این زبان بود. مسعود فرزاد به انگلیسی تسلط داشت و بزرگ علوی پرورشیافتهٔ آلمان بود. مجتبی مینوی که عربیت استوار داشت، زبانهای فرانسه و انگلیسی را میدانست و به فرهنگی مخلوط از دانش سهگانه عشق میورزید.
مجالس بحث و گفتوگوی این چهار نفر، از آن جهت جالب بود که افکار و عقاید آنان مثل یک چهارراه با هم برخورد میکرد، بههم میآمیخت و در این میانه، راهی برای فرهنگ امروزی ما پیدا میشد. بسیار ناسپاسی است اگر از تأثیر بههمآمیختن این گروه در ادبیات امروز یاد نکنیم و آنان را پیشقراولان ادبیات امروز فارسی ندانیم.
… بزرگ علوی مردی بود با قامتی اندک کوتاه و صورتی بزرگ و جثهای چهارشانه و قوی… . در دیدارهای اولیه محبت بیمنطق بیننده را به خود جلب میکرد. خانوادهٔ علوی از طبقهٔ علما محسوب میشدند. افراد این خانواده مردمی معتقد و متدین بودند…؛ اما خود علوی و پدرش زیاد در تحتتأثیر این شکل خانوادگی قرار نداشتند، پدرش سالها مقیم آلمان بود… و در همین زمان بود که علوی نزد پدرش زندگی میکرد و به فرهنگ آلمانی اندکاندک آشنا میشد.
از مشخصات بسیار جالب علوی این بود که در محاوره، لغات آلمانی بهفراوانی مصرف میکرد و بهکاربردن این لغات از ناحیهٔ او سبب شده بود که بعضی از رفقای ربعه هم لغات او را مصرف میکردند؛ از جمله خوب یادم هست یک لغت بود که علوی مصرف میکرد و معنای زیاد خوشی هم نداشت. این را هدایت از او گرفت و بعدها هروقت میخواست بهقول خودش فحش ادبی بدهد، لغت مخصوص آلمانی علوی را بهکار میبرد!
علوی به این طریق در ذهن من بهعنوان یکی از دوستان ربعه جا گرفت و در همان اوان آشنایی بود که اولین مجموعهٔ داستانش را که تازه چاپ شده بود، به من داد و این همان مجموعهٔ چمدان است که شهرت فراوانی دارد.
… در اینجا باید به روابط علوی و هدایت و دیگر افراد دستهٔ ربعه اشاره کنم. اولین نکتهای که برای این اشاره لازم است، این است که در آن زمان بههیچوجه در دستهٔ ربعه کسی داعیهٔ رهبری نداشت، هیچکس قطب نبود و بالای مجلس نمینشست. کسی هم خرقه بهدوش نمیانداخت که بیایند دستش را ببوسند و او را معلم اول خطاب کنند. دستهای بودند که با هم دوستی ساده داشتند. مینشستند و از گفتههای هم استفاده میکردند. به همین جهت، علوی و هدایت نهتنها هر دو در یک سطح بودند و هیچکدام بر آن دیگری ادعای برتری نداشت، بلکه شاید بهدلیل سن بیشتر و تجربهٔ فراوانتر، هدایت همیشه احترام علوی را نگه میداشت و با او سنگینتر و در عین حال صمیمیتر از دیگران رفتار میکرد. علوی هم متقابلاً در نشستوبرخاست با دوستان ربعه و حاشیهٔ ربعه همان آقابزرگ نویسندهٔ داستان چمدان بود.
پیش از آنکه من دورهٔ دانشکده را بهانجام برسانم و به خدمت سربازی بروم، مینوی بار سفر بست و به لندن رفت. من به دبیری دبیرستانهای رشت مأمور شدم. بزرگ علوی به زندان افتاد. چندی بعد صادق هدایت به هندوستان سفر کرد. از رشت با مسعود فرزاد مکاتبه داشتم. سپس او هم به انگلستان رفت و جمع ربعه که من هم از ملحقات آن بودم، پراکنده شد.
گزیدهای از: پرویز ناتل خانلری، «خاطرات ادبی»، هفتاد سخن، ج۳: از گوشهوکنار ادبیات ایران، چ۱، تهران: توس، ۱۳۶۹، ص۳۸۲ تا ۴۰۰.
341
گروه ربعه این گروه بر اساس دوستی و حشرونشر چهار نفر بر پا شده بود… . گروه ربعه مرکب از چهار جوان آنروزی بود که هریک از اینها در قسمتی از اروپا تحصیل کرده و یا لااقل به فرهنگ قسمتی از کشورهای اروپایی آشنایی کامل داشتند. شاید نفر چهارم این گروه ضمن آشنایی به ادبیات اروپایی در ادب فارسی و عربی، بیش از سه نفر دیگر دست داشت.
در آن روزگار، فرنگرفتهبودن و در اروپا تحصیلکردن جزو امتیازات غیرقابلرقابت یک جوان بهشمار میآمد و… . این فرنگدرسخواندن به همان اندازه که حسن شمرده میشد، به همان اندازه نیز سبب انتقاد و خردهگیری کهنهپرستهای آنروزی بود و خاصه که اداهای جمعی از فرنگبرگشته، زبان خردهگیران را تیزتر و تیغ آنها را بُرّاتر میکرد.
به هر حال گروه ربعهٔ ما از جملهٔ فرنگرفتهها و ازفرنگبرگشتهها بودند؛ منتها همچنان که اشاره کردم، هرکدام با تأثیری از ادبیات و فرهنگ سرزمینی که در آن نشو و نمای ذهنی یافته بودند. صادق هدایت ادبیات فرانسه را خوب میشناخت و عاشق فرهنگ این زبان بود. مسعود فرزاد به انگلیسی تسلط داشت و بزرگ علوی پرورشیافتهٔ آلمان بود. مجتبی مینوی که عربیت استوار داشت، زبانهای فرانسه و انگلیسی را میدانست و به فرهنگی مخلوط از دانش سهگانه عشق میورزید.
مجالس بحث و گفتوگوی این چهار نفر، از آن جهت جالب بود که افکار و عقاید آنان مثل یک چهارراه با هم برخورد میکرد، بههم میآمیخت و در این میانه، راهی برای فرهنگ امروزی ما پیدا میشد. بسیار ناسپاسی است اگر از تأثیر بههمآمیختن این گروه در ادبیات امروز یاد نکنیم و آنان را پیشقراولان ادبیات امروز فارسی ندانیم.
… بزرگ علوی مردی بود با قامتی اندک کوتاه و صورتی بزرگ و جثهای چهارشانه و قوی… . در دیدارهای اولیه محبت بیمنطق بیننده را به خود جلب میکرد. خانوادهٔ علوی از طبقهٔ علما محسوب میشدند. افراد این خانواده مردمی معتقد و متدین بودند…؛ اما خود علوی و پدرش زیاد در تحتتأثیر این شکل خانوادگی قرار نداشتند، پدرش سالها مقیم آلمان بود… و در همین زمان بود که علوی نزد پدرش زندگی میکرد و به فرهنگ آلمانی اندکاندک آشنا میشد.
از مشخصات بسیار جالب علوی این بود که در محاوره، لغات آلمانی بهفراوانی مصرف میکرد و بهکاربردن این لغات از ناحیهٔ او سبب شده بود که بعضی از رفقای ربعه هم لغات او را مصرف میکردند؛ از جمله خوب یادم هست یک لغت بود که علوی مصرف میکرد و معنای زیاد خوشی هم نداشت. این را هدایت از او گرفت و بعدها هروقت میخواست بهقول خودش فحش ادبی بدهد، لغت مخصوص آلمانی علوی را بهکار میبرد!
علوی به این طریق در ذهن من بهعنوان یکی از دوستان ربعه جا گرفت و در همان اوان آشنایی بود که اولین مجموعهٔ داستانش را که تازه چاپ شده بود، به من داد و این همان مجموعهٔ چمدان است که شهرت فراوانی دارد.
… در اینجا باید به روابط علوی و هدایت و دیگر افراد دستهٔ ربعه اشاره کنم. اولین نکتهای که برای این اشاره لازم است، این است که در آن زمان بههیچوجه در دستهٔ ربعه کسی داعیهٔ رهبری نداشت، هیچکس قطب نبود و بالای مجلس نمینشست. کسی هم خرقه بهدوش نمیانداخت که بیایند دستش را ببوسند و او را معلم اول خطاب کنند. دستهای بودند که با هم دوستی ساده داشتند. مینشستند و از گفتههای هم استفاده میکردند. به همین جهت، علوی و هدایت نهتنها هر دو در یک سطح بودند و هیچکدام بر آن دیگری ادعای برتری نداشت، بلکه شاید بهدلیل سن بیشتر و تجربهٔ فراوانتر، هدایت همیشه احترام علوی را نگه میداشت و با او سنگینتر و در عین حال صمیمیتر از دیگران رفتار میکرد. علوی هم متقابلاً در نشستوبرخاست با دوستان ربعه و حاشیهٔ ربعه همان آقابزرگ نویسندهٔ داستان چمدان بود.
پیش از آنکه من دورهٔ دانشکده را بهانجام برسانم و به خدمت سربازی بروم، مینوی بار سفر بست و به لندن رفت. من به دبیری دبیرستانهای رشت مأمور شدم. بزرگ علوی به زندان افتاد. چندی بعد صادق هدایت به هندوستان سفر کرد. از رشت با مسعود فرزاد مکاتبه داشتم. سپس او هم به انگلستان رفت و جمع ربعه که من هم از ملحقات آن بودم، پراکنده شد.
گزیدهای از: پرویز ناتل خانلری، «خاطرات ادبی»، هفتاد سخن، ج۳: از گوشهوکنار ادبیات ایران، چ۱، تهران: توس، ۱۳۶۹، ص۳۸۲ تا ۴۰۰.
341
شرح دشواری دو حسن تعلیل زیبا از مخزن الاسرار نظامی:
زرد قصب خاک به رسم جهود
کاب چو موسی ید بیضا نمود
خاک وقتی که آب روشنایی خودش _که پس از طلوع خورشید مانند ید بیضای موسی درخشان و روشن بود_ را نشان داد، به رسم یهودیان پارچهای زرد از جنس نور خورشید صبحگاهی به دور خود بست و زردجامه شد. خاک به آن آب دوا ساخته هرچه فرو برده برانداخته
خاک با آن آب _که شبیه ید بیضای موسی درخشان بود_ برای خود دارو ساخته است و با خوردن آن دارو هر چیزی که در درون خود بود (گیاهان و رستنیهای درون خاک) را بالا آورد و بیرون انداخت.✍ گردآورنده: ابوالفضل ترکاشوند. #نظامی #همدانی
341
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر
به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست...
#شهریار
#شعر
341
قصهٔ یهودی و ترسا و مسلمان و یافتن حلوا
جهودی و ترسایی و مسلمانی رفیق بودند. در راه زر یافتند، حلوا ساختند. گفتند بیگاه است. فردا بخوریم و این اندک است؛ آن کس خورد که خواب نیکو دیده باشد. غرض تا مسلمان را ندهند. مسلمان نیمشب برخاست، جمله حلوا بخورد. عیسوی گفت: عیسی فرود آمد مرا برکشید. جهود گفت: موسی در تماشای بهشت برد مرا؛ عیسای تو در آسمان چهارم بود. عجایب آن چه باشد در مقابلهٔ عجایب بهشت؟ مسلمان گفت: محمد (ص) آمد، گفت ای بیچاره یکی را عیسی برد به آسمان چهارم، و آن دگر را موسی به بهشت برد؛ تو محروم بیچاره، باری برخیز و این حلوا بخور. آنگه برخاستم و حلوا را بخوردم. گفتند: والله خواب آن بود که تو دیدی؛ آن ما همه خیال بود و باطل.
مقالات شمس تبریزی
پیمانههای بیپایان، دکتر مهدی محبتی
341
پاییز وقتی قشنگه که بهار شکوفههای قشنگی داشته باشه...
توی بهار، شکوفههامون رو پرپر کردن و پاییزمون رو بدون برگ...
341
Repost from تاریخِ بیهقی
چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی
برِ دشمنان نشستی، دلِ دوستان شکستی
سرِ شانه را شکستم به بهانهٔ تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کُشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خَستی
کسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمروی محبت درِ خانهای نرفتی
که به پاکیاش نرُفتی و به سختیاش نبستی
به کمالِ عجز گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمیشناسی
به در کنشت منشین تو که بت نمیپرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پیاش چگونه رفتی
تو که نقدِ جان ندادی ز غمش چگونه رَستی
اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش
که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنه
کس از این شرابِ باقی نرسد به هیچ مستی
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی
که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
#فروغی_بسطامی
#غزل
#رودنویس
#بنیاد_زبان_و_فرهنگ_استکهلم
📳@thehistoryofbeyhaqi
341
بی تو مهتاب شبی… نه ….. شب بارانی بود
رشت، آبستن یک گریه ی طو لانی بود
راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم
در سرم فکر و خیالی که نمیدانی بود
لشکر چادر تو خانه خرابی ها کرد
چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود
آه در یاب مرا دلبر بارانی من
ای که معماری ابروی تو گیلانی بود
توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم
آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود
همه ی مصر به دنبال زلیخا بودند
حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود
از : مرتضی عابدپور لنگرودی
#ارسالی_دوستان
341
بی تو مهتاب شبی باز....
ولش کن اصلا
این منِ بی تو مگر کوچه خیابان بلد است
اینم در جواب شعر مشیری گفتن، قشنگ بود#ارسالی_دوستان
341
بی تو من زنده نمانم...
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی.
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله امد،
گوییا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل،
به تو هرگز نستیزم
من ویک لحظه جدایی؟
نتوانم نتوانم
بی تو من زنده نمانم.....
هما میرافشار
*این شعر در جواب شعر کوچه سروده شده است.
341
*** #کوچه **
بیتو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همهتن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه یجانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت،
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گُل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی:
-"از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینهی عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم: "حذر از عشق!؟-ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم..."
باز گفتم که: "تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همهجا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!"
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب، نالهی تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بیتو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
- #فریدون_مشیری
از دفتر: " #ابر_و_کوچه "
🔷تنها کانال رسمی فریدون مشیری
@fereydoonmoshiri
