fa
Feedback
در سایه‌ سَرو

در سایه‌ سَرو

رفتن به کانال در Telegram

احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
312
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+117 روز
+5730 روز
آرشیو پست ها
تاج بهشتت را از سرم بردار! زندگی واسیلی-لیانید آندری‌یِف
تاج بهشتت را از سرم بردار! زندگی واسیلی-لیانید آندری‌یِف

دقت کنید که در پیام بالا نوشته‌ام بعضی. بعضی یعنی یک تعداد اندک از مردان. من مردی که زن دوم می‌گیرد را مرد پلید می دانم. مردی را که بدون خواست دختر، با او ازدواج می‌کند، مرد پلید می‌دانم. مردی را که بالای زن و خواهرش ظلم می‌کند مرد پلید می‌دانم. و…

چقدر بعضی از مردان حقیر و پلید اند.

برادرم قصه می‌کند که در روز عید وقتی اتاق همصنفی‌هایش رفته، دیده که یکی از دوستانش زار زار گریه می‌کند. وقتی از او می‌پرسد که چرا گریه می‌کند. جواب می‌دهد: اکه‌ام (پدرم) زنِ دوم گرفته، حتما حالا برایم اپه‌م (مادرم) زندگی خیلی سخت می‌گذرد…

خواهرم می‌گوید:« خبر شدی که شوهر نرگس، زنِ دوم گرفته.» به چند وقت قبل فکر می‌کنم که دومین اولادش هم بعد از چند روز زندگی مُرده ‌بود. مادر مدام می‌گفت که نرگس بسیار زار و نزار می‌نماید. بغض گلویم را می‌فشارد. به نرگس فکر می‌کنم. به اینکه او به راستی زیباترین زنی‌ست که تاحالا دیده‌ام. به سن کوچکش فکر می‌کنم و به روزی که ازدواج کرده بود. همه از اینکه او اینقدر زود ازدواج کرد تعجب کردند. اما خودش این ازدواج را خواسته بود، یا به گفته‌ی مردم ما، ازدواجش از سر عاشقی بود. یادم می‌آید بعد از ازدواج، او به عمه‌ام گفته بود که شوهرش به او قول داده بفرستدش دانشکده طب. با صدای خش‌دار در جمعِ خانواده می‌گویم: امیدوارم یک روز، مهم نیست چقدر دور یا نزدیک، یک روز همینطور که حالا برایم خبر دادید که شوهر نرگس زن دوم گرفته؛ برایم باز خبر بیاورید که موتر شوهرش در دریای کوکچه سقوط کرده و مُرده. پدرم می‌گوید: اوه! اما بیشتر زنانی که شوهرشان بالای‌شان زن می‌گیرد می‌گویند مهم نیست که زن گرفته، مهم این‌ست که هنوز بالای سرم است. می‌گویم: جدی هستم. این مردان بهتر است نباشند. مهم هم نیست که بگویید مسلمان است یا جوان. بسیار دعا می‌کنم که بَد بمیرد. برادرم می‌گوید: من خودم مَردم. اما می‌گویم که مردها همینقدر وفا دارند.

من و مورسو در محلی که قتل صورت گرفت. 🍸🚬
من و مورسو در محلی که قتل صورت گرفت. 🍸🚬

اگر مرگ قطعی و طبیعی دست خودِ انسان می‌بود، چطور و چگونه بود؟ چرا انسان از مرگ می‌ترسند؟ اکثر ما انسان‌ها -برخلاف ادعاهایی که می‌کنیم- از مرگ می‌ترسیم. و چرایی این ترس در عشق به زندگی، باور نداشتن به زندگی بعد از مرگ و تناسخ نهفته است. ما زمانی از مرگ می‌ترسیم که درک کنیم زندگی پوچ است، در‌ دنیا هیچ دلخوشیِ نداریم و بعد از مرگ هم نه دنیای دیگری وجود دارد و نه روح‌مان تناسخ می‌کند. چرا انسان‌ها از مرگ نمی‌ترسند؟ بعضی انسان‌ها از مرگ نمی‌ترسند‌ چون خداباور هستند، به دنیای بعد از‌ مرگ ایمان دارند و باور دارند این زندگی فقط یک امتحانِ گذراست. یکی دیگر از دلایل پرطرفدار‌ و زیبای دیگر برای نترسیدن از مرگ تناسخ است. تناسخ یعنی باور به اینکه روح‌ما بعد از مرگ به صورت تولد دوباره در جسمی دیگر حلول می‌کند. ممکن است این تولد دوباره در جسم یک گل، حیوان یا انسان صورت بگیرد. خودکشی اکثر ما انسان‌ها، بسیار متمایل به جلب توجه هستیم؛ چه این توجه از طرف عزیزترین آدم‌های اطراف‌مان باشد، چه از طرف یک بیگانه، چه از طرف زندگی. بعضی از ما، زمانی که احساس بی‌هویتی، بی‌توجهی و تنهایی می‌کنیم یکی از عام‌ترین کارهایی که می‌کنیم دلیت کردن حساب‌های تلگرام یا انستگرام‌مان است. دوست داریم حساب‌مان را دلیت کنیم تا انسان‌های که ما را می‌شناسند‌ در مقابل از ما سراغی بگریند و یادی بکنند. اما اگر مرگ قطعی، آرام و طبیعی همچون خاموش کردن دکمه موبایل و یخچال بود، من فکر می‌کنم انسان‌ها بیشتر از همه دوست داشتند جای خاموش کردن موبایل، زندگی‌شان را خاموش کنند. ترس از مرگ در کتاب «روان درمانی اگزیستانسیال»، یالوم به این نتیجه می‌رسد که یکی از بزرگ‌ترین دلایل ترس از مرگ، درک بی‌توجهی جهان نسبت به خودمان است. اگر می‌توانستیم با لمس کردن دکمه مرگ بمیریم، مطمئناً ترس‌مان از مرگ چندین برابر می‌شد. چون به این نتیجه می‌رسیدیم که برای جهان و خدا، بودن و نبودن‌مان‌ چندان که باید اهمیت ندارد و مهم نیست. جاودانه شدن اما اگر در‌کنار دکمه مرگ قطعی، دکمه جاودانه شدن هم بود چه؟ من دوست ندارم بمیرم. دوست ندارم زندگی به این زیبایی از من دریغ شود و دوست دارم همواره زندگی را بزیَم. اما اگر همچون هیولای فرانکنشتاین جاودانه می‌بودم و مرگ هرگز سراغم را نمی‌گرفت مطمئنم دیگر زندگی را زیبا نمی‌دیدم و گل‌های خانه مادربزرگ، شعرهای قهار عاصی و موسیقی فرهاد دریا برایم اهمیت چندانی نداشت. در نهایت مرگ چیز‌ خوبی نیست. مخصوصاً اگر به تناسخ و زندگی بعد از مرگ باور نداشته باشیم. نمی‌توانیم مرگ‌مان را به تاخیر بیاندازیم؛ پس شاید یکی از بهترین روش‌ها برای زیستن، سیزیف‌وار زیستن باشد. اینکه بدانیم مرگ همواره همچون سایه‌‌ای در کنارمان است، تنها معنای زندگی پوچی است و به فلسفه‌ی «بازگشت جاودان» نیچه باورمند باشید، اما هم‌چنان در کنار همین سایه‌ی مرگ زندگی‌ را دوست بدارید. اما اگر روزی خواستید دکمه خودکشی را لمس کنید، شبیه همایون ارشادی در فیلم طعم گیلاس به آن آقای تُرک زندگی‌تان مدام تکرار کنید که چندبار تکان‌تان بدهد، شاید فقط دکمه خواب را فشار داده‌ باشید. حوریا

می‌گوید: من ازدواج را تنها راهِ فرار می‌بینم.

Repost from N/a
موسیقی، دمبوره، هوش‌مصنوعی یک تولستوی در کتاب «هنر چیست» تعریفی از هنر ارایه می‌هد که من با آن احساس همسویی می‌کنم. او هنر را بیان غیر مستقیم احساسات و عواطف می‌داند. بر این اساس، اگر کسی خوشحالی‌اش را با فریاد و خنده به دیگران بیان کند، کاری هنری نکرده؛ ولی حرکات موزون و رقص چون بطور غیر مستقیم بیان‌گر خوشحالی انسان‌ها است، کار هنری به حساب می‌آید. ‌در این کانتکست، موسیقی در صورتی می‌تواند به عنوان هنر مطرح گردد که بیان کننده‌ی احساسات و عواطف انسان‌ها باشد. موسیقی‌ای، موسیقی‌ای اصیل است که از درون تجربه‌های جمعی، خاطره‌ها، اسطوره‌ها، غم‌ها و شادی‌های یک جامعه و گروه انسانی برخواسته است. برای شخص من، آهنگ و موسیقی زمانی معنا‌مند می‌شود که درمی‌یابم، موجودی گوشت و خون‌دار از جَور زمانه و بی‌وفایی دوستان و ستم اغیار به گوشه‌ای می‌خزد و با اصوات دل‌نشین و بیت‌های خیال‌انگیز دردها و رنج‌ها‌یش را بیان می‌کند؛ یا از خوشی‌هایش روایت می‌کند. دو تا آنجا که من مفاهیم فلسفه‌ی هایدگر را می‌فهمم، برای او «شنیدن» یک فرایند فزیولوژیکی صرف نیست که بشود آنرا با حرکت نیورون‌‌ها و ترشح هورمون‌ها توضیح داد. برای هایدگر، «شنیدن»، صدایی در اکنون نیست، بل‌که پژواکی از گذشته و معبری بسوی آینده است. صدایی که به مفهوم هایدگری کلمه «شنیده» می‌شود، صدای‌ست که گرد گذشته و تجربه‌های زیسته‌ی فرد/گروه بر رخسارش سنگینی می‌کند و در پرتو آن است که امکان «طرح‌انداری» و تصور آینده ممکن می‌شود. برای من، دمبوره همان سازی‌ست که امکان شنیدنش میسر است. من دمبوره را به مفهوم هایدگری کلمه می‌شنوم. برای من هیچ ساز و یا آله‌ای موسیقی‌ای دیگری، دمبوره نمی‌شود. چون دمبوره همان آوازی‌ست که از درون قرن‌ها و دهه‌ها تجربه‌ای جمعی‌ای جامعه‌ی می‌آید که من در آن بدنیا آمده و رشد کرده‌ام. مردمِ که من در میان‌شان بزرگ شده و زنده‌گی می‌کنم، با دمبوره عروسی کرده‌اند، با دمبوره خاطره جمعی خلق کرده‌اند، با دمبوره شب‌نیشینی داشته‌اند، با دمبوره صفر کرده‌اند، با دمبوره رؤیا پردازی کرده‌اند، با دمبوره خواب دیده‌اند و .... دمبوره برای من، کوه‌های سر به فلک کشیده، دره‌های سرد، دشت‌های سرسبز، رمه‌ای گوسفندان، شیهه‌ای اسپان، خاک‌بازی کودکان، فریاد دهقانان، کاردستی‌های زنان، عشوه‌ای دختران و خلاصه فرهنگ و جغرافیایی هزارستان است. در وجود من، هیچ چیزی نمی‌تواند، تداعی کننده‌ی این خاطره‌ها و تجربه‌ای زیسته و حافظه‌ی جمعی باشد، جز دمبوره. لذا، دمبوره تار دل است! برای من، آن ساز و آوازی که روایت کننده‌ی تجربه‌های زیسته‌ی خودم/مردمم نباشد، معنایی ندارد. سه در دو برش قبلی، از پیوند، هنر با تجربه‌ای زیسته، حافظه‌ی جمعی، دردها و رنج‌ها، و خوشی‌ها سخن گفته اشاره کردم که آهنگ و موسیقی زمانی می‌توانند، اصیل و معنامند باشند که توسط موجودی دارای احساس که می‌تواند رنج‌ ببرد، نواخته و خوانده شوند. اما، ام‌روزه انبوهی از آهنگ‌های مود شده‌اند که ساخته‌ی هوش‌مصنوعی است. از حق نگذریم، یک جورای مقبول هم می‌خواند. من خودم هم وقتی می‌شنوم، کیف می‌کنم. ولی، جا دارد وقتی این آهنگ‌ها را می‌شنویم، از خود بپرسیم این آهنگ‌ها چه معنایی دارند؟ یا می‌تواند داشته باشند؟ انسان‌ها وقتی آهنگ می‌خوانند و موسیقی می‌نوازند، در واقع دارند بطور غیر مستقیم از درد‌ها و رنج‌ها و خوشی‌های‌شان روایت می‌کنند (دارند کار هنری می‌کنند)؛ اما وقتی هوش‌مصنوعی آهنگ می‌خواند و موسیقی تولید می‌کند، نمی‌دانم دارد چه‌کار می‌کند. مثلا، برای هوش‌مصنوعی درد چه معنای دارد؟ هوش‌مصنوعی چه تجربه‌ی از فراق دارد؟ هیچ. ریچارد رورتی، فیلسوف معاصر آمریکایی، در مقاله‌ی «هایدگر، کوندرا و دکینز» می‌گوید که هایدگر بر این باور بود که فرهنگ غربی در نهایت توسط تکنولوژی به نابودی کشیده خواهد شد. با توجه به آنچه گفته آمدم، تکنولوژی نه تنها فرهنگ غربی، بل‌که فرهنگ تمام انسان‌ها را نابود خواهد کرد و یا حداقل به ابتذال خواهد کشاند. چهار بر همین مبنا (پیوند هنر و واقعیت و تاریخ و آرمان‌های یک جامعه و ملت) می‌توان بر آهنگ و موسیقی‌هایی که در دوران ما مود شده‌اند، نقدی جدی وارد کرد. باید از خود بپرسیم که آیا می‌شود به این آهنگ‌ها که معلوم نیست از چه و کجا می‌خوانند، هنر گفت؟ این موضوع زمانی مهم می‌شود که موسیقی و آهنگ در زنده‌گی فردی و جمعی ما نقش پررنگی دارند. کابل، دشت‌برچی.

کاک خسرو، دنیا غمگینم می‌کند…

Ustad_Sarban_Dar_Damane_Sahra_استاد_ساربان_در_دامن_صحرا.m4a4.94 MB

برایم گفت: صورتِ او تاجیکی است و از تو افغانی. غمگینانه خندیدم و گفتم: ناراحتم کردی. واقعاً هم ناراحت شدم… گفت: چرا؟ بدخشی بگویم؟ گفتم: ها، بگو صورتت بدخشانی‌ست. جواب داد: خو بدخشی و افغانی چی فرق دارن؟ بدخشانی‌ها هم افغان استن. نتوانستم چیزی بگویم. و ناراحت شدم. گلویم را بغض پُر کرد از اینکه نمی‌توانستم افکارم را آزادانه بیان کنم. افکاری که همه ظرفیت شندینش را ندارند. ناراحت شدم از اینکه صورتم افغانی‌ست… بعد ناگهان یادم آمد که انسان افکارش را با حرف‌هایش منتقل می‌کند، نه با صورتش.

بنام خدا من حوریا، دختر خاطره هستم!

Repost from N/a
بنام خدا من مهدی پسر راضیه هستم!

من فقط یک عمه دارم و اسمش «مه‌لقا» است. یک و نیم، دو سال قبل که عروسی کرد، بارِ این دوری یگانه دختر برای شانه‌های پدربزرگم بسیار سنگین بود. و یادم می‌آید، پدربزرگم تا مدت‌ها این آهنگ ساربان را می‌شنید، زمزمه می‌کرد « تا به کی ای مه‌لقا…» و اشک می‌ریخت.

Ta_Ba_Kai_Aye_Mahleqa_Sarban_ساربان.mp33.43 MB

سر راهته گل کاری کنم یار!

زیر پنجره نشسته‌ام و نامه‌ی رسیده از دوست ایرانی‌ام را می‌خوانم. خوشحالم که هنوز یادم نرفته است که دریافت کردنِ نامه، هر سه شنبه، چه حسی می‌تواند داشته باشد.

برگرفته از صحبت‌های دیروز‌مان: چرا بعد از براورد‌های دقیق به این نتیجه می‌رسیم که در حالِ حاضر، زمین‌ و خانه‌های شهرنو فیض‌آباد، هم‌رنخ با خانه و زمین‌های پنسلوانیا‌ست؟ در شروع درمورد معادن طلای بدخشان که اخیراً زندگی یک تعداد معدن کاران بدخشانی و بسیاری از طالب‌هارا بهتر کرده است، می‌پردازیم. یک خوستی زمانی که پول پیدا می‌کند یا پول‌دار می‌شود، شروع به کار در کابل و مناطق دیگر می‌کند. برای‌ همین‌ست که همیشه شاهد آپارتمان‌های در کابل با اسم «خوست پلازا» و بسیار ولایت‌های دیگر بوده‌ایم. تانگ‌تیل و بقیه بماند… اما چرا با وجود پول‌دار بودن و شدن بدخشانی‌ها، هیچ بدخشان تاور یا فیض‌آباد پلازا در کابل و مناطق نیست؟ یا با دید وسیع‌تر، چرا به گفته‌ی خارجی‌ها اسم بدخشان در کابل، مزار و… برای خاطر آپارتمان‌ها، تانگ‌تیل، رستورانت، و… بولد نیست؟ اگر عمیق‌تر به این مسئله بپردزایم، به این نتیجه می‌رسیم از وسعت دید و ذهنیت یک بدخشانی اطرافی معدن‌کار، که نصف معادنش را بیگانگان غصب کرده‌اند، بدخشان-فیض‌آباد-شهرنو به مثابه‌ی کالیفرنیاست. وقتی یک شهر بزرگی یا راغستانی، از طریق معدن طلایش پول‌دار می‌شود، یک راست می‌آید فیض‌آباد و شروع می‌کند به زمین و خانه خریدن با قیمت‌هایی که در پنسلوانیا نرخِ یک خانه است.