در سایه سَرو
رفتن به کانال در Telegram
احساسات تنازعی… t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
377
مشترکین
+124 ساعت
+27 روز
+4430 روز
آرشیو پست ها
سلام دوستان، اگر نسخه صوتی نمایشنامهی «دشمن مردم» از هنریک ایبسن را دارید، لطفاً با من شریک کنید.
t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
تشکررررر که پرسیدید :))
اینروزها حالم خوش است. شبها زودتر میخوابم، صبحها راحتتر بیدار میشوم و نمیگذارم چیزی این حال خوش من را به هم بزند. اما کمتر مینویسم. احساس میکنم هرچه مینویسم چیزی جز چرندیات نیستند که برای سیاه کردن کاغذ از آنها استفاده میکنم.
فکر میکنم که باید چیزهای بهتر و ارزشمندتری نوشت.
بخشی از نامهام برای آتوسا:
اینروزها به آرزوهای کوچکم بسیار فکر میکنم.
به یک گلدان گل، به یک نارنج، به یک خانهای که بالکن سرباز داشته باشد، به چند جلد کتاب «سیمون دوبووار، جودیت باتلر و پییر بوردیو»، به هوای خنک خزانی.
چرا باید همیشه آرزو کنم که در اقیانوس شیرجه بزنم؟ چهکسی میگوید که نمیشود با یک گلدان گل جدید، در اقیانوس زندگی شیرجه زد؟
احساس میکنم که زندگی در همین خلاصه میشود، آتوسا. البته حرفم را پس میگیرم، زندگی را نمیشود در «همین»ک خلاصه کرد. زندگی را میشود معنا کرد. من زندگی را در یک گلدان گل و شادی دست زدن به خاکش معنا میکنم. البته یکسوی دلم میگوید که کاش در همین معنایش نمیکردم. کاش همچنان در اقیانوس و مرغهای دریایی و مرغهای ماهیخوار ندیدهام معنا میکردم، اما همین گلدان گل هم همینحالا مرا بسیار شاد میکند.
دوستان، نسخه صوتی نمایشنامهی «دشمن مردم» از هنریک ایبسن را اگر دارید، خوشحال میشوم با من شریک کنید.
t.me/HidenChat_Bot?start=7798825711
در باب «مادر»:
از من میپرسند که مادرت چطور و چگونه اجازه میدهد که حیوان خانگی داشته باشی، و وقتی میگویم که مادرم هم مورسو را به اندازه من دوست دارد، باور نمیکنند.
مادر من، فقط برای من مادر نیست. مادر من، برای مورسو هم همان احساس مادرانهی را دارد که مورسو در کودکی نتوانست داشته باشد.
دیروز متوجه شدم که غذای مورسو تمام شده است. خودم را به زمین و زمان زدم اما کسی را نیافتم تا همرایم برود و برایش غذا بخریم. شب غذا نداشت. مادر، برایش تخم مرغ جوشانده داد تا گرسنگی نکشد.
امروز باز کسی نبود تا با او بروم و برای مورسو غذا بخرم؛ با مادر رفتم. ساعت دو ظهر بود و آفتاب مستقیم روی سرمان میتابید. راه کلینیک حیوانی دور است. با مادرم چندین کیلومتر را در موتر و چندین کیلومتر را پیاده رفتیم.
من در ته جیبم سه صد افغانی داشتم و یک کیلو غذا برای مورسو نمیشد، مادرم یک کیلو غذا برای مورسو، از پول خودش خرید و دوباره از همان راه و زیر همان آفتاب برگشتیم خانه.
مادرم هیچ نگفت که چرا مرا این همه راه کشاندی. مادرم نگفت که چرا بیهوده پولهایت را برای این موجود بیفایده خرج میکنی.
از پلههای بلاک که بالا میرفتیم، گفت: خانه که برویم، خدا میداند مورسو از دیدن غذایش چقدر خوشحال خواهد شد.
پرتو نادری، در «باب مادر من» سروده است:
مادرم از قبيلۀ سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن می گفت
همین که در الماری را باز میکنم، مورسو حتی اگر در او دنیا هم باشد پیدا میشود و میاید. چون این الماری از خوراکیهای مورسو است.
هربار که مورسو دم در الماری با چشمان خوابآلود پیدا میشود، یاد کودکیهای خودم، مادربزرگ و الماریاش میافتم.
