𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
552
مشترکین
+224 ساعت
-4127 روز
-51130 روز
آرشیو پست ها
552
چند وقتیه، وسط کار و زندگی، درس، فیلم دیدن یا کتاب خوندن، راه رفتن تو خیابون و آهنگ گوش دادن؛ صدام میزنن. شوخی نمیکنم، جدی صدام میزنن. اسمم رو میگن و من فوری برمیگردم. در حالی که سر صبح تنها توی آشپزخونه دارم ظرف میشورم، یک زن صدام میکنه. برمیگردم و میبینم هیچکس نیست. وقتی روی تختم دراز کشیدم اسمم رو از زبان مردی میشنوم که اصلا تا به حال صداش به گوشم نخورده. این صداها هر بار که اسمم رو میگن و وجود ندارن، از کجا میان؟
552
Repost from N/a
همه شواهد نشون میده که من آدم عقله مندی نیستم.خدایا به قرآن همشم اینطوری نبوده که کلن اصلا نخوام آدم باشم.خدایا من این آخریا خیلی این و اون و اذیت کردم.از رو نفهمی،خدایا من خودم از دست خودمم عصبانیم..خلاصه لطفا خدایا یه کاری کنید من معنی کارامو قبل از اینکه انجامشون بدم بفهمم.
552
میدونی من فکر میکنم دنیا اونقدر بزرگ هست که آدم مناسب تو رو یکبار سر راهت قرار نده ولی عشق بهت یاد میده نبینی, که عشق به آدم نوعی انحصارِ نگاه میده.
552
فراموش میکنی که واقعا هدف زندگی چیه. کمالگرا بار میای. تو اوایل بیست-سیسالگی فکر میکنی باید بزرگتر از چیزی که هستی رفتار کنی و بچه بودن رو از یاد میبری. سخت میگیری. خودت رو دائما مقایسه میکنی. چشمهایی که کنارت معلق هستن بیشتر و بیشتر میشن تا اینکه صورتت رو با دستهات میپوشونی. همون دستهای کنجکاوی که وقتی کوچکتر بودن خاکبازی میکردن چون براشون هیچ اهمیتی نداشت. همون دستهایی وقتی توپ رو لمس میکنن خوشحالترن. فراموش میکنی شاید هدف زندگی والیبال بازی کردن با دوستت توی پارک اون هم ساعت ۱۰ شب به همراه غریبههاست. فراموش میکنی که استخر رفتن سر صبح، تخممرغ آبپز توی پارک خوردن و قدم زدن چقدر لذتبخشه. انگار یادت رفته تو حال خودت بودن و توجه نکردن به اینکه تو دید مردم چه شکلی هستی چهطوریه. ولی وقتی هندزفری میذاری و برای خودت میخونی، دیوانهوار راه میری، میپری، میرقصی و توجه نمیکنی که کسی ممکنه ببینتت، آزادی رو انگار بغل کردی. از بندی که خودت، خودت رو به اسارتش کشوندی. یادت میره چقدر تو دنیای خودت بودن در کنار نیمچهنگاهی به دنیای واقعی، از ناراحتیها رهات میکنه.
به قول جمله ترند شده در تیکتاک، تقریبا داشت یادم میرفت هدف تمام اینها چی بوده. امیدوارم هر وقت هم که فراموش کردم دوباره به یاد بیارم و بیاریم.
552
یادمه خیلی ازت میترسیدم. از سکوتت، فریادت، کنایهت، روراست بودنت، عصبانیتت، غمگین شدنت، هیجانت، نگاهت، محبتت. محبتت. محبتت. محبت من رو بیشتر از همه چیز میترسوند چون میدونستم قراره زودی تموم بشه و من رو در هالهای از ابهام و سیاهی رها کنه. نمیخواستم دوباره منتظر ایستگاه بعدی محبت بمونم. از طرفی میترسیدم دیگه هیچوقت نرسه. ولی الان، فکر میکنم دیگه ازت نمیترسم وقتی پیشت هم به شدت معصوم و بیگناه، و هم به شدت بیرحم و دلسرد میشم. فکر کنم از اول هیچوقت قرار نبوده دنبال همدیگه توی فرودگاه بدوییم. هواپیمایی که قراره ما رو از هم جدا کنه، مدتها پیش این کار رو کرده. فکر کنم دیگه ازت نمیترسم. فکر کنم دارم بیحستر میشم. این چیزیه که الان ازش میترسم. که دیگه به آغوش کشیدن آدمها بهم احساس خوبی نده، که نتونم گریه کنم، که وقتی عصبی میشم داد نزنم، که وقتی هیجانزدهم بیشتر از همه سر و صدا نکنم؛ نمیخوام به تو تبدیل بشم. نمیخوام. نمیتونم. من میخوام خودم بمونم. حتی با اینکه تو میتونی به من نترس بودن رو یاد بدی، هر ترسی تو زندگیم به نحوی به تو ختم میشه.
552
Repost from بارشِ یاقوتهای خُرد شده
برای عشق باید خیلی و خیلی، حتی بیشتر از چیزی که میشه با کلمهی "خیلی" توضیحش داد، شجاعت داشت؛ برای درد کشیدن، آسیب دیدن، زخم خوردن، تجربه کردن، بوسه، رد شدن، ذوب شدن در عشق، یخ زدن از کلمات، رد شدن از مرزِ منطق، غوطهور شدن در احساس، نافرجامی، لطمه خوردن، خونآلودی، لمسهای بیقرار و جزر و مدِ خاطرات. هر طور که فکر میکنم، عشق به شجاعتِ زیادی نیاز داره؛ شجاعتی که اجازه بده بتونی عشق رو با بندبندِ وجودت تجربهش کنی.
