👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
283
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+127 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
283
#part37
<<اغوش تو>>
بعد از ساعت ها دویدن به مرز و خط مقدم رسیدم...
از سرما و خونریزی فاصله ای تا مرگ نداشتم اما تحمل کردم...تلو تلو خوران راه میرفتم و با نگاه ماتم گوشه به گوشه دنبال عادیل میگشتم.
صدای شمشیر زدن را که شنیدم به سختی به ان سمت رفتم،...فورتونا ها و کوچاری ها در دوطرف باهم میجنگیدن.
بوی خون را در هوا حس میکردم و سرگیجه گرفتم...دیگر سر هایی که روی زمین افتاده بودنند یا کوه جنازه ها برایم ترسناک و عجیب نبود...قلبم مانند فولاد سخت شده بود...دلم برای معصومیت روزهای گذشته ام تنگ بود.
لب هایم به خاطر بغض جمع شده در گلویم شروع به لرزیدنند کردنند و اشک دیدم را تار کرد.
کجا بود؟ عادیل کجا بود؟
از میان سرباز ها رد میشدم، گاهی تنه میخوردم...گاهی با تعجب نگاهم میکردنند...گاهی هم به وجودم بی توجهی میکردنند...اما مگر مهم بود؟
در این لحظه بند بند وجود من به دنبال رد و بویی از ان قد و قامت بلند بود...از ان مرد همیشه مهربانم...از ان مرد قوی و امنم...همه ی من به دنبال او بود.
ارام زمزمه کردم نامش را...بعد صدایم به فریاد تبدیل شد...میان این همه خون و مرگ من دنبال زندگی ام میگشتم...
_عادیلللل
انقدر فریاد زدم تا مرا ببیند...مرا پیدا کند...و دید!
محال بود اورا بخواهم و او به سمتم بازنگردد...
نگاهم قفل چشمان زیبا و سبزش شد...حالا خبری از روبنده نبود...خبری از پنهان کاری نبود...حالا مرا میدید...منِ زخمی و خسته را.
روی اسب بزرگ و قهوه ای رنگی نشسته بود، دلم برای نوازش موهای براقش که دانه های برف روی انها نشسته بود رفت...نفس هایم ته کشیده بود...انگار حالا که اورا دیده بودم بدنم خالی کرد...راحت شده بود...به پناهگاه امنش رسیده بود.
حالا میتوانستم...میتوانستم میان بازوانش بخوابم...زخم هایم را به او بسپارم و بگذارم او التیام و مرهم درد هایم شود.
میدیدم که چطور با دیدنم میان این هیاهو در حالی که سراپا با خون رنگ شده ام ترسیده است...میدیدم که چطور میلرزد...چشم های زیبایش گشاد شدنند...هراسان است...اسب را رها میکند و یک تنه به دل دشمن میزند...صدای قدم های بلندش را روی برف ها میشنوم...به سمت من می اید...اما در اخرین لحظه ها با خیال راحت چشمم را به روی این جهان ظالم میبندم...قبل از اینکه روی برف سفید بیفتم او مرا با ان دست های گرم و بزرگش میگیرد...چشم هایم بسته اند اما نفس های ترسیده اش را حس میکنم...صدایش که مرا با درد و فریاد صدا میزند...
«تمام این راه را با زخم و ترس آمدم… فقط برای همین لحظه که دوباره در آغوشت بیفتم....
از گرگها نترسیدم… از نرسیدن به تو میترسیدم.
#A
283
#part36
<<اغوش تو>>
از جایم تکان نخوردم، نفسم را حبس کردم و لرزش تنم را سعی داشتم کنترل کنم، گرگ ها بوی ترس انسان ها را به خوبی حس میکنند و غریزه ی وحشی و دردندشون فعال میشه.
سعی کردم ارام بمانم تا فورا به من حمله نکند، گرگ قدم به قدم جلو امد، دور درخت میچرخید و مرا زیر نظر میگرفت...عجیب بود...انگار چیزی را در من حس کرده باشد...چاقوی کوچکی را که بعد از ماجرای ان سرباز همیشه کنار خودم حمل میکردم را از چکمه ام پنهانی بیرون اوردم.
انگار که قصد کشتار من را حس کرد که دست از برسی من برداشت و سریعا سمتم حجوم اورد.
جیغ بلند و ترسیده ای کشیدم اما دستانم همچنان بالا امد و چاقو را بین دو نیش بزرگش فرو کردم...اما پنجه های تیز و برنده اش در شانه هایم فرو رفتن و درد وحشتناکی در تنم ایجاد شد.
خون لباس سفیدم را قرمز کرد و رنگ صورتم پرید از درد.
دستانم میلرزیدنند از فشار اما همچنان دهانش را با اون چاقو نگهداشته بودم تا نیش هایم مرا ندردند.
از پوزه گرگ خون سرازیر شد و من فورا از جا پریدم و با تمام توانم شروع به دویدن کردم.
گرگ زخمی بود و احتمالا دنبال من نمی امد اما شانه ام زخمی بود و بوی خون میتوانست باقی گله ی اورا به سمت من بکشد.
برف زیر پاهایم سرعتم را کند کرده بود و رد خونم روی ان باقی می ماند، درد به گریه ام انداخت و تنم میلرزید.
اما حتی یک لحظه هم متوقف نشدم، برای زندگی ام جنگیدم...برای انکه دوباره عادیل را ببینم جنگیدم...برای نجات ان دخترها جنگیدم...تمام زندگی من همین بود...جنگیدن.
#A
283
#part35
<<اغوش تو>>
تا خط مقدم یک روز پیاده راه بود...برف به ارامی شروع به باریدن کرد و دونه های مرواریدش را ارام ارام روی زمین نشاند، نسیم سردی میوزید و تنم را میلرزاند، گرسنگی و خستگی راه کم کم داشت مرا از پای می انداخت، اما مقاومت کردم...نه برای خودم...برای دوستانم...برای ان دختر های بیگناه که حالا اسیر دستان ظالم دشمن بودنند.
صدای زوزه ی گرگ ها از ترس قلبم را لرزاند.
کنار یک درخت نشستم تا اگر حیوان درنده ای این اطراف بود به من برخورد نکند.
لباس های سفید و ساده ام حالا به خاطر راه؛ خاکی و کثیف شده بود و دستانم به خاطر سرما قرمز و خشک.
در گوشه ای خودم را در اغوش گرفتم تا گرم شوم، دلم برای دستان عادیل که مرا میان بازو هایش حبس میکرد تنگ شده بود...میان اغوش او در امن ترین جای جهان میزیستم.
در اغوش او خبری از سرما نبود...تنم گرم و روحم ارام بود...
لبخند تلخی زدم و گذاشتم اشک هایم بر روی گونه های سرخم فرود بیایند.
به برف که هر لحظه سنگین تر میشد خیره شدم و نفس سنگینی کشیدم.
چشم هایم داشت کم کم بسته میشد تا انکه صدای نفس های عجیبی را در کنارم شنیدم.
چشم هایم گشاد شدنند و قلبم مانند دانه های برف یخ زد.
اب دهانم را به زحمت فرو دادم و زیر چشمی نیم نگاهی را به کنارم انداختم...
انجا بود!
حیوان پشمالوی خاکستری رنگی که نگاه ابی و دندان های بزرگش تا حد مرگ مرا ترساند.
یک گرگ بود...!
#A
283
نهههه خیلی قشنگ بود و خیلی غمگین😭🤣
واییی هم تو هم مهدیه و حتی من یه داستان داریم که لیلا توشه برگاممم🤣🤣🤣
فدات شم😭🥺🦋
283
من اینو از زمانی که تو روبیکا بودیم نوشتم الان ادامش دادم فقط بعد بهتره بگی بهاره خزعبلات نوشته
😞🤣💔
چطور ممکنه مهدیه هم لیلا نوشته باشه بعد منم لیلا اصلا این لیلا کیه چرااا لیلا اخه
🤣🤣
حق داری کیزوم که نتونسته باشی تمام کنی آغوش تورو من از اون دسته علاف و بیکاراش هستم تو که امتحانا ریخته رو سرت
😭😂🩵
283
تو این مدتی که من حتی نتونستم اغوش تورو تموم کنم بهاره و مهدیه دوتا رمان نوشتن هرکدوم...مثل لاکپشت کندم🤣🙏
