ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

👄rüya🕊

👄rüya🕊

前往频道在 Telegram

ناشناس

显示更多
未指定国家未指定类别
278
订阅者
无数据24 小时
-97 天
-130 天
帖子存档
بریم واسه ادامش

#part3 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 به سرویس بهداشتی که رسیدیم، با حرص و عجله دستانم سمت دکمه های مرد رفتن و وحشیانه قصد باز کردنشان را داشتم، مرد که چشمانش از شوک و تعجب گرد شده بود فورا با یک دست جفت مچ هایم را گرفت و در هوا نگهداشت! تکرار میکنم فقط یا یک دستش... _چی...چیکار میکنی تو. با خجالت گفت، ولی نگاه بی پروایش خیره به من و...شاید لب هایم بودنند؟ _دارم لباستو در میارم، زود باش میخوام بشورمش. کار دارم ول کن دستمو. چند لحظه عمیق و با ناباوری نگاهم کرد و که خوب کمی...فقط کمی...خجالت کشیدم. نگاهش خیلی خاص بود انگار به تمام وجودم رخنه میکرد. _لازم نیست خودم درش میارم. حرص دار گفت و بعد مچ دستانم را ول کرد، با انکه ملایم گرفته بود اما بازم جایش را مالیدم...خیلی داغ بود...پوستم را میسوزاند... شروع کرد به ارامه دونه دونه باز کردن هر دکمه، نگاهم را به ایینه ی سرویس دادم اما از گوشه داشتم تماشایش میکردم...وقتی کارش تمام شد پیرهن را کامل دراورد و سمتم گرفت. سلفه ی خشکی کردم و به سمتش برگشتم اما نگاه کنجکاو و بازیگوشم به هیکلش خیره شد. بدن ورزش کاری نداشت اما بشدت جذاب بود، پوستش کمه کم دو درجه از من روشن تر بود و ناخوداگاه با خودم فکر کردم ترکیب پوست من و او مثل شکلات و وانیل است. قبل از انکه متوجه شود نگاهم را از گرفتم و همراه با پیرهن سمت روشویی رفتم. اب را باز کردم و خواستم ان را بشورم که پشت سرم قرار گرفت. از ایینه به او خیره شدم...و نفسم کمی حبس شد...او برهنه بود و من با قدی که به زحمت تا شانه اش میرسید جلویش بودم مثل یک عکاسی کاپلی بود البته با لوکیشن داغون. لباس را به سرعت شستم و با یک گیره کوچک به سمت بیرون رستوران رفتم، او هم پشت سرم می امد و من نمیدانم چرا اما دوست نداشتم کسی در ساحل اورا برهنه ببیند...زیادی جذاب بود.

#part2 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 جیغ خفه ای به خاطر این اتفاق کشیدم و حس کردم اشک در چشمانم حلقه زد، کیک عزیزم نابود شد! بی توجه به ان فردی که پیرهنش را با خامه یکی کرده بودم روی دوزانو نشستم و به ذره ذره های اثر شاهکارم خیره شدم، لب ورچیدم و اه غم انگیزی از میان لبانم خارج شد. _خانم؟ صدای بم و جذاب کسی که بهش خورده بودم مرا به خودم اورد، در همان حالتی که زانوی غم بغل گرفتم سرم را بالا اوردم و به او خیره شدم، انقدر قدش بلند بود که مجبور شدم سرم را عقب و عقب تر ببرم تا به سرش رسم و بعد اشوب بعدی! سرم به کاببنت خورد... اخ دردناکی گفتم و با انگشتم پشت سرم را مالیدم، اما نه از جام بلند شدم و نه نگاهم را از مرد گرفتم... یعنی نمیتوانستم که بگیرم... خوب... زیادی بود...منظورم ان مرد است...زیادی بلند بود...زیادی خوش صدا و البته زیادی جذاب. از ان نوع مرد هایی معمولا فقط در تلوزیون میدیدم...چشمای سبز زیتونی خاصی که برق زیبایی داشتن، صورت کشیده و فک زاویه دار اما لپ هایش خبر میداد کمی تپل است و این بامزه بود. موهایش بلند و نیمه فر بودنند...از انها که دلت میخواست نوازشش کنی. رنگش خیلی خاص بود، قهوه ای با تارهای طلایی رنگ که وسوسه ام میکرد درخششان زیر افتاب ساحل ببینم. _خانم؟ خانم خوبین؟ با شنیدن دوباره ی ان صدای بم و گرفته به خودم امدم و متوجه شدم دقایق زیادی است که دوزانو نشسته ام و مانند بچه ها از پایین نگاهش میکنم. به سرعت از جا پاشدم و با اهمی گلویم را تازه کردم. تازه به یاد کیک خامه ای عزیزم افتادم و اخم هایم درهم رفت، طلبکار با صدایی بلند گفتم: _ببین با کیکم چیکار کردی! تو دیگه کی هستی واسه چی اومدی تو اشپزخونه؟ ابرویی از تعجب بالا انداخت که بنظرم جذاب امد و تک خنده ی ناباوری از پروویی من کرد. _بابت کیک متاسفم و چون هیچ گارسونی نبود اومدم اینجا اما مثل اینکه اونی که به من خورد تویی! یه نگاه به پیراهنم بنداز. چه زود هم صمیمی شد، به من به جای شما گفت تو. به پیراهنم سفیدش که حالا با خامه یکی شده بود نگاه کردم و لبم را گاز گرفتم...گند زده بودم! اب دهانم را با تردید قورت دادم و طی یک حرکت بی فکر دستش را گرفتم و کشیدم و بیرون بردم. خوب با اینکه راه زیادی تا سرویس بهداشتی نبود اما به خوبی حسش کردم...حس دست های بزرگ و زبری که داغی و گرمایش با دستان سرد من تضاد چشمگیری داشت.

پارتا رو با این اهنگه بخونین🌱😭

Repost from N/a
✶

یعنی کی بوده؟😂

#part1 <<عشق تابستانی>>🌻🌱 هوا گرم و داغ بود، افتاب سوزان همه جا میتابید و از اغاز تابستان خبر میداد. به ارامی صندلی های چوبی را برداشتم و کنار هر میز چیدم. با انکه ماسه ها پوستم را میسوزاند اما عاشق ان بودم که کف پاهایم ذرات کوچک و کرمی ماسه ها را حس کند. سایه بان ها را همراه چاتای دونه دونه بالای هر میز وصل کردیم تا افتاب مشتری ها را اذیت نکند. صدای خنده و جیغ از لبه ساحل شنیده میشد، لبخندی به مردم ان طرف زدم، با بیکنی های رنگی و پوست برنزه شده در اب های سرد بودروم شنا میکردنند. چندتایی زیر سایه بار دراز کشیده بودنند و بدن هایشان به خاطر کرم برق میزد. همه عینک افتابی های شیکی به چشم داشتن که تضادش با بیکینی و شورتک های رنگی رنگیشان خنده دار بود. دست از خیره شدن و لبخند زدن به انها برداشتم و سر کارم رفتم. _اسمه؟ کیک حاضره. صدای چاتای را شنیدم و کمی سر تکان دادم، سمت اشپزخانه ی رستوران نقلی ام رفتم و کیک داغ و تازه را از فر بیرون اوردم. در حینی که میوه ها را خورد میکردم منتظر ماندم کمی از هرم و داغیش کم شود، بعد خامه ی سفید و وانیلی را از یخچال بیرون اوردم و درون قیف ریختم. با مهارت خامه ها را به کیک مالیدم و با کارد صافشان کردم، بعد با قیف طرح گل و دایره کشیدم و در اخر میوه ها را اوردم. عاشق این قسمتش بودم، تزئین کردن! توت فرنگی های درشت و قرمز و چشمک زن را دونه دونه دایره شکل روی کیک عزیزم گذاشتم و بعد در وسطش قاچ های قلبی شکل انبه و اناناس. با رضایت لبخندی زدم و بعد از شستن دست هایم موهایم را محکم بستم و تاب بازم را پایین تر کشیدم. ناخوداگاه نگاهم به پوست برهنه ام خورد، به خاطر کار زیر افتاب برنزه شده بودم...رنگ مورد علاقه ام! حس میکردم یه شکلات کرمی متحرکم. از فکرم خنده ام گرفت و کیک را با دو دستم اهسته و مراقب برداشتم تا درون یخچال بزارم. بزودی مردم برای خریدن یک تکه اش سرو دست میشکانندن. ارام سینی زیرش را بلند کرد و بی حواس چرخیدم اما ناگهان...کیک به کسی خورد و زمین افتاد.!

#وانشات🌱 نام: عشق تابستانی🌻🦢
+2
#وانشات🌱 نام: عشق تابستانی🌻🦢

میخوام یه وانشات بنویسم در حد چند پارت کوتاه😭🌱

تیزر رمان جدید رز سیاه🔥🥀
مقدمه: رز سیاه... بعضی گل‌ها با نور خورشید شکوفه می‌زنن. بعضی‌ها اما، توی تاریکی متولد می‌شن. می‌گن رز سیاه وجود نداره... اما هیچ‌کس از زنی حرف نمی‌زنه که هر جا قدم گذاشت، امید رو دفن کرد و از خاکسترش قدرت ساخت. اسم واقعی‌اش مهم نیست. دنیا اون رو با یک لقب می‌شناسه... رز سیاه. لقبی که با خون نوشته شد، با خیانت جاودانه شد و با ترس، نسل به نسل زمزمه شد. اگر روزی اسمش به گوشت رسید، فرار نکن... چون وقتی رز سیاه تو را انتخاب کند، دیگر هیچ راهی برای بازگشت وجود ندارد.
ادیت خودمه🌱 #s

[ای لحظهِ ی ناب عزَل]...🌱

پوستر رمان جدید رز سیاه؟🤭
پوستر رمان جدید رز سیاه؟🤭

#part72 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل نگاه خصمانه و عصبی به در کرد که خنده ام گرفت، معلوم بود حسابی از ابنکه خلوتمان بهم خورد بود ناراحت است. صورتش را سمت خودم برگرداندم، نمیتوانست نگاهش به از لب هایم بگیرد، گونه هام کمی سرخ شد از خیرگی و داغی نگاهش...هیچوقت برایم عادی نمیشد این مرد. ارام کنار لاله ی گوشش با صدایی اغوا کننده زمزمه کردم: _به خاطر کار خوب امروزت شب بهت یه کادو جالب میدم. نفسش حبس شد و دیدم که چگونه گردنش خیس عرق شد، نگاه خماری به من انداخت و خواست دوباره ببوستم که با لبخندی از روی میز پریدم و جلوی چشمان مبهوت و تبدارش در را باز کردم. دختر خدمتکاری بود که با سری پایین و استرس ایستاده بود. _چیشده؟ با مهربانی گفتم تا ارام شود، نفس لرزانی کشید و با کمی لکنت گفت: _با...بانو...فرمانده به من گفتن که..که...به شما و اعلاحضرت اطلاع بدم اتفاق بزرگی دم دروازه افتاده. #A

#part71 <<اغوش تو: سودای قدرت>> عادیل دستم را گرفت و هردو همزمان از روی صندلی بلند شدیم و ایستادیم، کنار هم و باهم بودیم...او کوه من و من دریای او...کنار هم و باهم از فرزندمان دفاع میکردیم. _درمورد مجازات وزیر اعظم بعدا جلسه ای برگزار میکنیم، مرخصین. صدای همهمه بلند شد، اما ما بی توجه به هرکسی دست در دست و با سری بالا قدم برداشتیم و از تالار بیرون زدیم. از راه رو ها گذشتیم و وارد اتاقمان شدیم، امن ترین نقطه ی این قصر برای ما...جایی که فقط من بودم و او...تنهای تنها. ناگهان کمرم را گرفت و بغل کرد و بالا برد، از شوک جیغ خفیفی کشیدم، مرا در همین حالت روی میز کارش نشاند...پاهایم از میز اویزان بودنند و هردو همزمان با دیدن چهره ی یکدیگر خندیدیم. نگاهی به لبخند و دندان های مرواریدیش انداختم، دستم را بالا اوردم و ته ریشش را نوازش کرد، سرم را درون گردنش فرو بردم و از عطر خوش تنش استشمام کردم. او که خمار لمس من شده بود، با چشمان تب دارش به حرکاتم نگاه کرد، دستش دور کمرم پیچیده شد و بازیگوشی کرد، کنار لاله ی گوشش با نفس های درهم زمزمه کردم: _چیزی نمیخوای بپرسی؟ ناراحت نیستی که وزیر مورد علاقتو کتک زدم؟ روی شانه هایم خندید که کمی غلقلکم امد و ناخوداگاه و گردنم را کج کردم و او راه ببشتری برای بوسه های عمیقش پیدا کرد. بعد از چند لحظه سرش را نزدیک لب هایم کرد و مماس ان ها با نفس های داغی زمزمه کرد: _وزیر مورد علاقه؟ هیچکس واسم مهم تر از تو نیست...اگر اخم به ابرو های قشنگت اورده نابودش میکنم...نه فقط اون...هرکسی که ازارت بده... حتی اگر اون ادم خودم باشم. صدایش مثل شیطانی بود که مرا اغوا میکرد تا خودم را تمام و کمال تسلیمش کنم...خودم را جلوتر کشیدم تا به او دسترسی بهتری بدهم، نیشخند زد و لبان کلفت و داغش را روی فکم گذاشت و شروع به بوسیدن کرد. در حال و هوای دیگری بودیم که صدای در زدن هردویمان را از جا پراند. #A

این وسط هم بگم بمیرم برای مردم جنوب💔

بریم واسه ادامه پارت ها💗

کامنتاتون خیلی کیوت بود🥺

حس میکنم دارین خسته میشین از اغوش تو میخواین زود تموم شه نه؟😭🤣

#part70 <<اغوش تو: سودای قدرت>> سری تکان دادم و با گام هایی بلند روبه جلو قدم برداشتم، میدیدم که چگونه چشم هایشان از تعجب بیرون زده و خشک شده مرا تماشا میکنند. اما عادیل که دستم را خوانده بود زیر لب شروع به خندیدن کرد و گوشه ی چشمانش کشیده تر شدنند. قبل از انکه به او برسم از مرکز صندلی بزرگش که سه نفر روی ان جا میشدنند کنار رفت و دستم را گرفت و بوسید، بعد به ارام از جا بلند شد، مرا کنار خودش نشاند و بعد دوباره سرجای خودش برگشت. حالا ما دونفر روی تخت مخصوص شاه بودیم و کم مانده بود از دیدن قیافه هایشان که فاصله ای تا سکته ندارد خنده ام بگیرد. عادیل نگاه پر غروری به نیم رخ من انداخت و بعد دست راستش را دور کمرم پیچاند و مرا به خود چسباند.. یک تای ابرویم را بالا انداختم و با خونسردی به جمع مبهوت نگاه کردم: _چیه؟ چیزی شده؟ نکنه توقع داشتین من وایسم درحالی که شما نوکر های سلطنت روی صندلی های گرم و نرمتون دارین من رو قضاوت میکنید؟ وزیر دارایی و وزیر عدلیه هردو همزمان از جا پریدن و خواستن اعتراض کنند که عادیل پیش دستی کرد و با نگاه سرد و چهره ی اخموییش انها را خفه کرد: _جای همسر من کنارم رو این تخته! اعتراضی نوشنوم. به زودی سروصدا ها خوابید و تنها نگاه های خصمانه باقی ماند. نفس عمیقی کشیدم و به مردمک سبز و درخشان عادیل خیره شدم،با نگاهم از او قدرت گرفتم تا این جنگ خاموش را ببرم...کمرم را به نشانه ی اعتماد کامل فشرد و لبخند کمرنگ زد. سرم را سمت وزرا و تمام تماشاچی های حاضر در تالار گرداندم و با صدایی رسا ک بلند گفتم: _دلیل اینکه من به عثمان بی حمله کردم، به خاطر گستاخیش بود! اون من و فرزندم در راهیم، یعنی شاهزاده ی شما رو تهدید کرد...برای همین شخصا به دست خودم مجازات شد. همگی ببینید و شاهد باشین، من و همسرم به کسی که بخواد برای بچمون اسیبی ایجاد کنه، دردسری برای روند ولیعهدی بسازه یا کوچک ترین مشکلی رو درست کنه هیچ رحمی نداریم! اینجا اعلام میکنم تا خیانت کار ها و افراد سودجو و طمع کار بدونن و ببینن که چه بلایی سر دشمنان شاهزاده میاد. حتی اگر اون فرد وزیر اعظم باشه! #A

کامنت بیشتر=پارت بیشتر🌱