👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
-324 ساعت
+87 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
285
اغوش تو فصل یک🦋💗🦢
اغوش تو فصل دو🌚🔥🛐
صحنه های رمان دادم چت جی بی تی فقط اون عکس تخت که درست کرده👆🤣
285
#part45
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
فاتیح سرش را بلند کرد و با نگاه خطرناکش به جلو خیره شد، از فرصت استفاده کردمو و کنارش زدم، بلند شدم و با تمام توانم به سمت صدا رفتم.
عادیل انجا بود، او هم به سمت من میدوید، نگاهش قرمز و صورتش کبود بود...تابحال انقدر اورا خشمگین ندیده بودم.
هاله ی قتل را دورش حس میکردم، دستانم را باز کردمو دور گردنش حلقه کردم، اوهم کمرم را گرفت و محکم مرا بغل کرد.
از بوی تنش دمی گرفتم و بلند گریه کردم...به اندازه ی تمام ترسم...تمام دردم و تمام غمم.
کمرم را کوتاه نوازش کرد اما حس میکردم که تمام توجه اش به فاتیح است، میدیدم که بند انگشتانش انقدر که دسته ی شمشیر را فشار داده بود کبود شده بودند.
از عصبانیت میلرزید و صورتش انقدر کبود شده بود که خودم هم وحشت کردم.
مرا با یک دست بلند کرد و با دوقدم به سمت سرباز های پشت سرش برد، روی زمین گذاشت و ارام...با نگاهی خونین استین افتاده ام را مرتب کرد.
میدیدم که چگونه با دیدن جای گاز ها روی پوستم نفسش از ناراحتی و خشم گرفت و مردمک چشم هایش دیوانه وار گشاد شد.
_مراقب بانو باش، نیاید جلو خودم میکشمش.
صدای گرفته و خش دارش قلبم را متوقف کرد، رگ گردن و پیشانیش از فشار بیرون زده بود و محکم میتپید.
بدون هیچ نگاه دیگری به سمت فاتیح ایستاده و خونسرد رفت.
یکی شمشیرش را کشید و دیگری تبرش را بالا اورد، از ترس جیغ بلندی زدم و خواستم به سمتشان بروم اما سرباز ها مرا نگهداشته بودنند.
با گریه به انها التماس کردم:
_برین کمکش نزارین زخمی بشه.
هیچکس جوابی بهم نداد، درمانده به جنگ میان انها خیره شدم، حرکات خشنشان تمام تنم را از ترس میلرزاند، هر لحظه منتظر بودم تبر تیز فاتیح یا شمشیر بلند عادیل به بدن هایشان برخورد کند.
عادیل مشت محکمی را به گونه ی فاتیح زد، خون از دهان مرد جاری شد و با خشونت تبرش را بالا اورد تا به عادیل بزند اما او که دیوانه وار با چشمان خونین میجنگید بدون هیچ احتیاطی با یک دست لب تیز تبر را گرفت و با دست دیگرش شمشیر را بالا اورد و زخم عمیقی رو چشم فاتیح زد.
از ترس جیغ بلندی کشیدم وقتی خون سرخ و روان را دیدم که از کف دست عادیل روی برف ها میریخت.
فاتیح بدون انکه حتی یک بار از درد ناله کند فقط چشم زخمی اش را با دستش گرفت و به مبارزه ادامه داد تا انکه سرباز های فورتونا وارد جنگل شدنند.
در این سرمای سوزناک عرق کرده بودم و جلوی چشمانم را تار میدیدم، تنم میلرزید و نفسم با خس خس بالا می امد، نفهمیدم ادامه ی جنگ چه شد...فقط خون داغی را میان رون پاهاشم حس کردم و چشمانم بسته شد.
#A
285
#part44
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
نمیدانستم چند دقیقه است که همینطور میدویدم، شبیه غزالی بودم که از ترس گرگ فرار میکرد.
پاهایم از خستگی و سرما لرزید و دوزانو روی برف ها افتادم، نفس نفس میزدم و اشک میریختم.
اما نمیتوانستم حتی یک لحظه مکث کنم...باید بلند میشدم...باید فرار میکردم...باید از ان مرد دور میشدم.
به سختی خودم را بالا کشیدم ولی قبل از انکه حتی بتوانم کامل بایستم بازو های قوی و سفتی دور کمرم حلقه شدنند و مرا روی برف ها انداختند.
از ترس جیغ بلندی کشیدم و تقلا کردم تا بلند شوم اما تنم زیر بدن محکم و هیکلی فاتیح قفل شده بود و او با بیرحمی وزنش را روی من انداخته بود تا حتی توان تکان خوردن هم نداشته باشم.
با اشک التماسش کردم:
_ولم کن...تروخدا ولم کن فاتیح...مجازاتم نکن بچم میمیره.
لبخند زد...کوتاه...سرد...ترسناک.
جوابم را نداد اما مچ دست هایم را محکم بالای سرم قفل کرد و فشار داد، جیغ زدم...با تمام وجودم...تا شاید صدایم را عادیل بشنود...
او ارام بود گویی شکارش را با حوصله میخواست بخورد.
زبان داغش را روی رگ تپنده ی گردنم کشید و ان نقطه را لیسید، دلم بهم پیج خورد وقتی دندان هایش را مثل یک گرگ درون ترقوه ام فرو کرد و گاز دردناکی از گرفت.
قطرات خون روی پوستم برق میزدنند ک او مانند یک حیوان با عطش خونم را با زبانش لیسید.
زیرم برف سنگین و سردی بود و روی تنم گرمای تن فاتیح، از ناراحتی و درد میلرزیدم و جیغ هایم بی جان شده بود.
_گریه نکن دسمیوس...بیشتر دردت میگیره.
زمزمه ی بی روح و صدای خش دارش کنار گوشم قلبم را از جا کند، دست خودم نبود که بیشتر و بلند تر گریه کردم...ترسیده بودم.
_گفته بودم اگر یه بار دیگه فرار کنی پیدات میکنم و تموم خون و استخونت و میخورم و حتی یه تار مو ازت نمیزارم مگه نه؟ اینجوری تا ابد کنار منی.
یادم بود...تهدیدم کرده بود و من میدانستم دروغ نمیگوید...میدانستم که هرچه که بگه واقعیه...میدانستم مجازاتم میکند اما باز هم فرار کردم.
وقتی دستش روی استین لباسم رفت و ان را پایین کشید و شانه ی لخت و یخ زده ام را بوسید با گریه و جیغ بلندی عادیل را صدا زدم...صدایش زدم تا مرا در اغوشش بکشد و میان گرمای تنش ارامم کند.
_اسمهههه؟
فریاد بلند عادیل مرا به زندگی برگرداند...از جهنم بیرونم اورد و قلبم را به تپش انداخت...او امده بود...امده بود.
#A
285
#part43
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
خیره بودم به سری که روی برف ها افتاده بود، چشمان معصوم و قهوه ی فرهاد هنوز باز بودنند...مرا تماشا میکردنند...حتی جیغ هم نزدم...فقط ساکت شده به خون سرخی که برف ها را خیس کرده بود نگاه کردم.
اگر جیغ میزدم...اشک میریختم...فاتیح جسد پسر بیچاره را تکه تکه میکرد اینبار...متنفر بود که گریه ام را ببیند...عصبی میشد...مردم را به خاطرش میکشت و اگر ادامه میدادم به جسدشان هم رحم نمیکرد.
به سمتم قدم برداشت، چانه ی لرزانم را بالا افتادم و به او خیره شدم، هنوز خونسرد بود...هنوز ساکت بود...هنوز ان لبخند کمرنگ و سردش را به لب داشت.
_گریه نکن...دسمیوس من...زشت میشی وقتی گریه میکنی.
دستان یخ زده و لرزانم را به سرعت روی گونه هایم کشیدم و قطرات اشک را پاک کردم، کوچک ترین نافرمانی از او مساوی بود با مجازات بیشتر.
ارام دستش را روی شکمم کشید، انگشت زمخت و بزرگش از روی لباس رحمم را نوازش میکرد، قلبم از ترس ایستاد...نفسم قطع شد...اون فهمیده بود...
گاهی حس میکردم انسان نیست...همه چیز من رو حس میکرد...از کودکی اگر احساس ترس میکردم...مریض بودم یا خسته با یک نگاه همش رو میفهمید.
دستش هنوز رو رحمم بود و من جرعت نداشتم مقاومت کنم...اگر مقاومت میکردم مجازاتم میکرد...بچمو از شکمم بزور بیرون میکشید تا دیگه جرعت جنگیدن باهاش رو نداشته باشم.
بغض کردم...اما حتی حق گریه هم نداشتم.
حس انگشتای بزرگ و سردش روی رحمم جونم رو به لبم میرسوند...
_اسمشو بزار ولمورا.
گیج شده به چشمان ابی و سردش خیره شدم.
_چی؟
دوباره به شکمم خیره شد، کف دستش را روی ان گذاشت و فشار خفیفی داد، انگار میخواست فرزندم را از وجود خودش مطلع کند.
ولمورا...باز هم یک اسم یونانی بود...به معنای وابسته تا ابد.
نه...نمیگذاشت کودکم را هم مانند من ازار بدهد....با تمام ترسم...با تمام وحشتم از جا پریدم و شروع به فرار کردم.
فاتیح پشت سرم بود،برعکس من که میدویدم قدم های او ارام و خونسرد بودنند...انگار شکارچی ای بود که میدانست طعمه اش هرجا برود باز هم در چنگال اوست.
صدای سرد و خطرناکش را پشت سرم شنیدم:
_دسمیوس...فرار نکن...وگرنه بدجور ناراحت میشم عزیزم.
#A
