👄rüya🕊
رفتن به کانال در Telegram
ناشناس
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
-424 ساعت
+127 روز
+130 روز
آرشیو پست ها
284
#part49
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
کالسکه با تکان های ریزی حرکت میکرد، لبخندی بزرگی بر لب داشتم و از پنجره شهر و هیاهوی همیشگی اش را تماشا میکردم.
خواجه ی دربار روبه رویم نشسته بود و با نگاه نافزش برندازم میکرد.
_میدونی چرا خوانوادت تبعید شدن؟
با صدای ارام و سردش نگاهم را به او دوختم، گیج شده به سوالش فکر کردم...ماجرای تبعید را کم و بیش میدانستم.
_شنیدم حاکم با ازدواج پدر و مادرم مخالف بوده.
با تمسخر پوزخند زد، عصبی ابروهایم را درهم رفتند، منتظر ماندم تا حرفی بزند، بعد از یک مکث طولانی بلاخره زبان باز کرد:
_پدرت پسر عموی شاهه، به خاطر اتحاد قرار بود با یه گروگان از کوچاری ازدواج کنه اما دست گذاشت رو مادرت!
دختر اشرافی ساده ای که توی قصر به ملکه خدمت میکرد.
به خاطر پدرت اتحاد ما با کوچاری بهم خورد و حاکم هم خاندانت رو تبعید کرد...
خوب این چیزی بود که خودم هم میدانستم، بیخیال شانه هایم را بالا انداختم و دوباره به پنجره خیره شدم که اینبار با حرف هایش شوکم کرد.
_مجازات اعلاحضرت فقط تبعید نبوده...حکم دیگش اینه که هیچکدوم از اعضای خانوادتون حق نداره با یه اشراف زاده ازدواج کنه.
مردمک چشم هایم گشاد شدنند، نفسم در سینه ام حبس شد...متوجه ی حرف هایش نمیشدم.
_چی داری میگی؟ مگه همین الان منو نمیبری که همسر فاتیح بشم؟
شروع به خندیدن کرد، صدای خنده هایش برایم شوم و ترسناک بود...
_ازدواج؟ تو حتی نمیتونی یکی از صیغه هاش باشی دختر، نهایت همخوابه ی شاهزاده باشی.
تنم شروع به لرزیدن کرد، با انکار سرم را تکان دادم، میخکوب شده به چهره ی خندانش خیره بودم...این واقعیت نداشت...فاتیح مرا دوست داشت...من قرار بود همسرش بشم.
خواجه دیگر چیزی نگفت و من هم سکوت کردم...مغزم میدانست که این واقعیته اما قلبم باور نمیکرد.
باید فاتیح را میدیدم...باید.
#A
284
#part48
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
پنج سال از ان زمان گذشته بود.
حالا دختری پانزده ساله بودم، پدرم خیلی زود بعد از مرگ مادرم با زن دیگه ای ازدواج کرد.
یک فاحشه ی زیبا از عمارت اوزتورک، زن خوبی بود، برایم تعریف میکرد که وقتی همسن من بوده پدر و برادرانش اورا به چند سکه فروخته بودنند، کاری به کار من و خواهرانم نداشت، حواسش به بچه های خودش بود، سه پسر برای پدرم بدنیا اورده بود و حالا سوگولی خانه بود.
خواهران بزرگم ماریا و نارین شوهر کرده بودنند، همسرانشان دو کشاورز ساده بودنند...زندگی خوبی داشتند، خوشبخت بودنند.
فقط من تنها ماندم...بدون مادر...خواهر...و حتی پدر.
سالها بود که گوشه ی کلبه مینشستم و انها را تماشا میکردم.
پدرم که با زن جدیدش خوشحال بود و میخندید، پسر هایش را در اغوش میگرفت و با افتخار از انها حرف میزد.
به انها محبت میکرد...چیزی که هرگز من و خواهرانم تجربه اش نکردیم.
هرروز...هرشب...به انتظار فاتیح مینشستم، در دنیایی که هیچکس مرا نمیخواست...هیچکس مرا دوست نداشت...دیدن ان مرد تنها باریکه امیدم بود.
تا اینکه یکروز مردی با ردای سرخ و صورت چروکیده به خانه ی ما امد.
به پدرم چیزی گفت که متوجه ی ان نشدم و بعد...سرنوشتم تعقیر کرد.
پدرم که میدانست هیجوره با او حرف نمیزنم نامادریم را جلو فرستاد، فاطما دامن بنفشش را فشرد و با تردید چشمان سبزش را به من دوخت.
_اسمه، اون مردی که دم در وایساده خواجه ی قصره...گفته دستور داره تورو با خودش ببره.
اول گیج شدم، اما بعد چشمانم برق روشنی زد...یعنی ممکن بود؟
قرار بود بلاخره به قصر برود و با شاهزاده مو نقره ایش ازدواج کند؟
ساده لوحانه خوشحال شدم، حتی منتظر نماندم تا با اهالی ان خانه خداحاظی کنم، با عجله لباس هایم را در بغچه ای کهنه ریختم و سمت کالسکه ی خواجه رفتم.
پدرم خواست جلو بیاید...خواست حرفی بزند...شاید میخواست با من وداع کند...با اینکه هرگز به من محبت نکرده بود...با انکه مادرم را به کشتن داد...اما هنوز پدرم بود...در تمام این سالها روز و شب کار میکرد تا خرج جهیزیه ی خواهرانم را در بیاورد و شکم من و خانواده اش را سیر کند.
به چهره اش برای اخرین بار دقت کردم، پیر شده بود...موهایش سفید و صورتش پر بود از خط...پوست سفیدش افتاب سوخته بود و کمرش کمی خم بود.
هردو بهم زل زدیم، بدون انکه کلمه ای به زبان بیاریم...از او با تمام وجودم متنفر بودم اما همزمان دلتنگش هم میشدم...تا اخرین لحظه هیچ چیزی به زبان نیاوردیم...
«میدونی بابا... سالها ازت متنفر بودم. از سکوتت، از غرورت، از اینکه گذاشتی بزرگ شدنم بدون تو بگذره. ولی لعنتی... آدم از کسی که براش غریبهست، دلش تنگ نمیشه. من هر شب از مردی متنفر بودم که هنوز دلم میخواست یه بار صدام کنه و بگه نرو. حالا دارم میرم، و بدترین قسمت ماجرا اینه که هنوزم نمیدونم بیشتر از تو متنفرم، یا بیشتر از خودم که دلم میخواست یه روز دوباره بابام بشی...»
#A
284
خودم اشک ریختم سرش...چون این واقعی بوده تو تاریخ و یکی از بدترین جنایات بشریت علیه زن ها بود.
284
#part47
<<اغوش تو: سودای قدرت>>
وقتی فاتیح رفت، لبخندم خشک شد، دوباره باید به خانه برمیگشتم...پیش پدر مست و مادر باردار و مریضم.
باید خانه را اب و جارو میکردمو و کنار خواهرانم لباس میدوختم تا انها را در بازار بفروشیم.
انگار که دسمیوس فاتیح میرفت و اسمه ی کهنه پوش دوباره برمیگشت.
زمانی که کنار ان پسر بودم خودم را پرنسسی میدیدم که توجه یک شاهزاده را جلب کرده.
هنوز کودک بودم...در رویاهای رنگی زندگی میکردم، فاتیح جذاب بود، یک شاهزاده بود و اگرچه ترسناک و کمی تلخ رو بود اما با من خوب رفتار میکرد و همین ها باعث میشد از کودکی اورا قهرمانی بدانم که یک روز مرا نجات میدهد از این کلبه ی کاهگلی و مرا به همسری میگیرد.
روزها پشت هم امدنند و رفتند، بلاخره نوبت زایمان مادرم رسیده بود.
او با درد جیغ میکشید و قابله من و خواهرانم را به دنبال پارچه ی تمیز و اب جوش میفرستاد.
هر فریادش روحم را خراش میداد...هر قطره خونش دلم را میفشارد...زجر میکشید...بغض کردمو و گوشه ای از کلبه نشستم و مادر و قابله را تماشا کردم.
_بچه بیرون نمیاد، آسنات زود باش میتونی.
صدای پیرزن قابله تنم را لرزاند، از صبح بود که در تلاش بودنند بچه را بیرون بیاوردند اما نمیشد...مادرم مرتب بیهوش میشد و با گریه التماس میکرد که بس کنند.
دانه های عرق روی پیشانیش جمع شده بود و چشم های مشکی و کشیده اش از فشار و درد قرمز بود.
تشک پوسیده ی زیر پایش از خون پر شده بود و بوی اهنی خون به مشامم میرسید.
خودم را بغل کردم و به این صحنه ها زل زدم.
پدرم درحالی که یک بطری چوبی دستش بود به قابله اشاره کرد که نزدیک بیاد، کلبه کوچیک بود. منم گوشه نشسته بودم پس مکالمه ایشان را میشنیدم.
_چرا بچه بیرون نمیاد؟
قابله لبش را گاز گرفت و با تردید زمزمه کرد:
_بچه ممکنه خفه بشه، ممکنه مجبور شیم رحمشو تیکه تیکه کنیم تا بیرونش بیاریم...باید بین مادر و فرزند یکیو انتخاب کنی.
مردمک چشمانم گشاد شد، نفسم در سینه ماند و بالا نیامد، دیگر لرزش تنم را حس نمیکردم...انگار روح از تنم جدا شده بود.
جیغ بلندی زدم و با گریه خواستم سمت مادرم بروم...تا از او محافظت کنم...تا به جرم زن بودن اورا نکشن.
اما پدرم مرا از پشت گرفت و محکم دست و پایم را قفل کرد، کف دستش را روی دهانم گذاشت و فشار داد، دندان هایم داشت خرد میشد اما از جیغ زدن دست برنمیداشتم، اشک هایم پایین می امدنند و دست پدرم را خیس میکردن.
_شیره ی خشاش بریزین تو دهنش.
صدای قابله ماتم کرد، خشاش؟
میخواستند مادرم را منگ کنند تا موقع بریدن رحمش تقلا نکند.
دوباره دست و پا زدم...مادرم هم دست و پا میزد...دهانش را بزور باز کردنند و شیره را به خوردش دادنند.
دلم برای نگاه مظلوم و جیغ های بیجونش اتش میگرفت...وقتی میدیدم چگونه مچ پا و دستانش را فشار میدادنند تا تکان نخورد...وقتی بزور، رحمش را باز کردنند و بچه را بیرون کشیدند.
همه را دیدم...چشمان کشیده و معصومش باز مانده بود...نفس نمیکشید...دیگر تکان نمیخورد...من هم تکان نمیخوردم...فقط نگاه میکردم...به جسم خونی و رنگ پریده اش...به اینکه قلبش دیگر نمیزد...
مادرم مرده بود...پدرم اورا کشت...این کودک او را کشت...مادرانگی اورا کشت...زن بودن اورا کشت...
به نوزاد نگاه کردم.
پسر بود...قابله بالا سر جنازه ی مادرم با خنده بچه را به اغوش پدرم داد...چرا همه میخندیدنند؟
مادر من مرده بود...چرا همه خوشحال بودنند؟
چار دست و پا سمت تشک خونینش رفتم...با چشم های باز نگاهم میکرد...اما نفس نمیکشید....قلبش نمیزد...
#A
284
دوستای قشنگم که تازه به چنلمون اضافه شدن رو پیام هایی که ریپ زدم بزنید هرکدوم پارت اول رمان هامونه💅🥺🎀
