fa
Feedback
👄rüya🕊

👄rüya🕊

رفتن به کانال در Telegram

ناشناس

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
280
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-117 روز
-1130 روز
آرشیو پست ها
ما متاهلیم بچه‌ها 😭✨
ما متاهلیم بچه‌ها 😭✨

درگیری اولاش با موهاش با دنیز برابری میکنه.🤏🏻😂🤣
درگیری اولاش با موهاش با دنیز برابری میکنه.🤏🏻😂🤣

پشت صحنه از افیش دسته جمعی و تکی اومده @TBDIRAN

کوه و دریا شانه به شانه هم:) 🌊🏔
کوه و دریا شانه به شانه هم:) 🌊🏔

دیالوگ های از این بخش👇🏻 صدایی گرفته گفت: «بعد از رفتنت، دنیا متوقف نشد. زندگی ادامه پیدا کرد. آدم‌ها مردند، بچه‌ها بزرگ شدند، من پیر شدم... اما اون جایی که تو درونم به جا گذاشتی...» مکث کرد. نفسش برید. «...اونجا همیشه در همون شب، جلوی همون در باقی موند. هیچ‌وقت گرم نشد.» ...... با نفس عمیقی گفت: «گاهی فرار کردن... تنها راه زنده موندنه و زنده نگه داشتن کسی که روبه‌روته، اسمه.» «گاهی رفتن، بزرگ‌ترین فداکاری‌ایه که می‌شه انجام داد.»

《نور در قفس پایان پارت نوزدهم》 #نور

فردا ریواچش میکنم

دلم واسه تاشو تنگ شده)):

خوشگلن خیلی. ولی مگه نباید ترابزون باشن؟ بابا بسه ول کنید سفرو اه😭😭😭

بوراک یوروک و همسرش توانا ییلماز در ایتالیا 💗 - #BurakYörük - #TuanaYılmaz ✯🇹🇷#New | #Post 𖣐 ╰┈➤ ♛ ◤@EADizi◢ ∀ ∃
+1
بوراک یوروک و همسرش توانا ییلماز در ایتالیا 💗 - #BurakYörük - #TuanaYılmaz ✯🇹🇷#New | #Post 𖣐 ╰┈➤ ♛ ◤@EADizi◢ ∀ ∃

خدا لعنتت کنه فاطمه:) 💔

لنبحجفجفججف بچه ها امشب شاید نرسم تمومش کنم ولی فردا پارت بارونههه🫠🥹❤️‍🔥

دیالوگ های از این بخش 👇🏻 پسرِ هدفون‌به‌گوش، آن سیم‌های مشکی را پایین آورد و دور گردنش انداخت. «پس تو چی؟» پرسید. «تو دروغ می‌گی؟» نگاه عادل در چشمان پسر ثابت ماند. لحظه‌ای مکث کرد. خیابان استقلال برفی و آن سیلوئت با کلاه قرمز در ذهنش ظاهر شد. سپس لبخندی بسیار کم‌رنگ، آمیخته با اندوه، از چهره‌اش گذشت. گفت: «آره.» برهنگی صدایش ناگهان اتاق را در سکوت فرو برد. «صادقانه می‌گم؛ دروغ می‌گم.» پسر پرسید: «به کی؟» عادل اضافه کرد: «بیشتر از همه، به خودم.» این اعتراف به قلب تک‌تک نوجوان‌های اتاق دست زد. چون این همان غریبه آشنایی بود که هر روز در آینه می‌دیدند. دختری با صدایی ظریف و نفسی لرزان پرسید: «پس می‌گذره؟ سنگینی اون دروغ... می‌گذره؟» عادل مدت زیادی به او نگاه کرد. پاسخش را نه مثل یک نسخه، بلکه مثل دانشی از زندگی سبک‌سنگین کرد. «گاهی.» صدایش حالا از عمق بیشتری می‌آمد. «گاهی می‌گذره. گاهی هم نمی‌گذره، فقط تبدیل به بخشی از وجودت می‌شه.»

《نور در قفس پایان پارت هجدهم》 #نور

امشب اگر برسم فایل کنم. از رز سیاه پارت دارم.

Ahmet Kaya - Soyle (320).mp39.63 MB

Yanımda Sen Olmayınca Kıvırcık Ali Özütemiz.mp34.05 MB

چرا آهنگش نمیرسه:)

همشون پشت هم از در پشتی رفتن به سمت دریا ، اما با دیدن عادل اسمه ، وایستادن ... اسمه تو بغل عادل بود ، اما غز دورم معلومه بود همچی تموم شد ، اسمه ای دیگه وجود نداره ، اروچ: ابجی اسمه....، نه امکان... امکان نداره اروچ بدون توجه به بقیه به سمت اسمه عادل دوید، پشت اونم ایسو شروع کرد به حرکت کردن کرد ، اما آلینا نتونست قدم از قدم بردار همونجا افتاد ، فادیمه با نگهداشتن اون کنار اون نشست، وقتی اروچ خواست نزدیک اسمه بش حرف بزن ، عادل بهشون اشاره کرده که ساکت باشن عادل: هیشش ، اسمه خوابیده بیدار میشه ، هیششش ، بد خواب بشه تا شب اذیت میشع اروچ تا رنگ صورت اسمه رو دید ، فهمید که همچی تموم شده :)) اروچ ایسو همونجا کنار عادل نشستن ، با گذر زمان هوا داشت تاریک میشد اما قدم از قدم برنداشتن ، اروچ پالتویی که داشت در اورد سعی کرد رو اسمه بکش ، ... سعی کرد گلشو صاف کن وبغضشو قورت بده و شروع کن به حرف زدن ، اروچ : داداش ، هوا تاریک شد ، سرده ، باید برای بیمارستان ابجی اسمه اذیت میشه عادل بدون اینکه حرفی بزن چشم های سرخشو بالا اورد تو صورت اروچ نگاه کرد بدون ، حرف زدن ، سعی کرد با اسمه بلند شه اروچ از زیر بدن اسمه گرفت ایسوهم از زیر بدن عادل تا بتونن بلند شن سرپا واییسن عادل همنجوری که اسمه رو بغلش گرفت بود رفت که سمت پشت ماشین بشین ، اروچ سمت راننده نشست ، تا برن به سمت بیمارستان ، ..........

#پارت11 #اسدیل_کلبه مکان «آشپزخونه» اسمه درحال حاضر کرده هامسی کیک دلمه برگ بود ، مثلا همیشه کارشو با سرعت خیلی زیادی داشت انجام میداد ، اسمه: اییی، بالاخره کیکم حاضرشد، بیا تو روهم بزاریم تو ظرفت وقتی اسمه پشت به ورودی اشپزخونه داشت کارشو انجام میداد ، صدای قدم یه غریبه به گوش میرسید ، اسمه:آآآ عادل خیلییی زود اومدی اما،..... اما موقع برگشت کسی که اونجا بود باعث شد کیک از دست اسمه‌‌بیفته‌پخش‌زمین‌بشه،... اسمه:فاتح؟ فاتح: سلام ، اسمه چاووش ، میبینه بیشتر از حد تصورم ، خوشحالی ؛ بدموقعی رسیدم نه «شرکت کوچاری» عادل پشت میزش در ظاهر سرگرم کارای اداره شرکت بود ، اون جز اسمه فکر دیگه نداشت ،... یه نگاهی به ساعتش انداخت ومتوجه گذشت زمان طولانی شد عادل: مطمن دیگه اسمه همه کارشو کرد ، نکرده باشم باهم انجام میدیم به نظر من مشکلی نیس، .... افرین عادل داری با خودت حرفی میزنی از هیجانه طبیعیه ... همین که پله های شرکت داشت میرفت پایین گوشیش به صدا در اومد، برخلاف تصور اون کسی که پشت خط بود اروچ بود ، اول برای جواب دادن به اروچ تردید داشت ، اما بعد متوجه شد که شلید موضوع مهمی باشه ، پس تلفن جواب داد،،،، اروچ٫: کوچاری کجایی؟ پیش آبجی اسمه ای عادل ٫: به تو چه اخه پسر اروچ : عادل فاتح میخواد یه کاری کنه ،... در یک ان زنگ خطرا کوچاری تازه فعال شد ، تلفن قطع کرد به سرعت سوار ماشین شدو بدون معطلی خودش به کلبه اسمه رسوند « ادماش ذات اطراف کلبه نبودن ، به طور مخفیانه از اسمه محافظت میکردن » تو نگاه اول همچی اروم بود ، همینطور که داشت اسمه رو صدا میزد وارد کلبه شد ، به سرعت رفت سمت آشپزخونه ، تنها صحنه که دید کیک پودر شده ای بود که از دست اسمه افتاد بود، از در پشتی تو اشپز خونه رفت به سمت دریا ،.... اما چیزی که دید غیر قابل باورهاش بود ، ................................................ اسمه کنار دریا افتاده بود ، خیلی نزدیک نزدیک به اب طوری که به هر موج کوچیکی از اب تموم تن اسمه خیس میشد ، اما این با باور عادل یکی نبود ، اسمه اون از دریامیترسید، نمیتونست حتی نزدیک دریا وایس ، حتی نمیتونست پاهاش داخل آب بزاره عادل تا خودش به اسمه برسون چند باری به زمین افتاد، اما بی توجه به زمین خوردن خودشو به اسمه رسوند ، عادل اسمه رو به سمت خودش برگردوند تو بغلش گرف عادل:اسمه ام ، .... اما چیزی که عادل دید ، چشام باز اسمه نبود ، رنگش حالت طبیعی نداشت گونه هاش به سرخی دیروز نبود،رنگ لب هاش ازصورتی ملیح به رنگ تیره نا امیدی در اومده بود ، اسمه رفت بود ، .... اسمه اون از اب میترسید، اسمه شو تو آب خفه کرده بودن ،... اما نه ذهن عادل نه قلبش حاضر نبود این اتفاق تلخ قبول کن ، سر اسمه رو خیلی اروم گذاشت ، رو زمین اینه کاری که آلینا بهش یاد داده بود، شروع کرد به ماساژ قلبی ، احیای اسمه هربار که ماساژقلبی میکرد به اسمه میگف :برمیگردی، حق رفتنو نداری قول داده بودی فراموش کردی، ما بیست سال پیش تو این روز عقد کردم قرار بود جشن بگیرم ، التماست میکنم نکن ، زندگیمو بگیر اما چشات ضربات قلبتو ازم نگیر ، «بیشتر از 3 دقیقه می‌گذشت که احیای رو شروع کرده بود فایده ای نداشت ،» عادل اسمه رو بغلش گرفت رو به اسمون گفت: التماست میکنم خدایا من بیدار کن از این خواب ، چی میشه ، بیدارم کن ،... بعد یه نگاهی به اسمه انداخت، قرار بود جشن بگیریم ، برای چی ولم کردی، معذرت میخوام دیر رسیدم ، معذرت میخوام از این که نتونستم اون روزی که بابات تو رو انداخت تو دریا برسم ، معذرت میخوام که دوباره نتونستم برسم ، ... فلش بک : یاد حرفای دیشب «اسمه: الان نمی تونی ببوسی منو ، فرداااا » «اسمه گفته بود: فردا.... اما فردای اسمه هیچ‌وقت نرسید. عادل منتظر موند تا فرداشونداز راه برسه ... و وقتی خودش دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت، بالاخره لب‌هایش را روی لب‌های اسمه گذاشت،... انگار می‌خواست به قولی که داده بود ، در یک "فردا" جا مانده بود، عمل کنه» عادل اسمه رو همینجور تو بغلش نگه داشتو تکرار کرد ، خدایا من خواب باشم بیدارم کن التماست میکنم ،... زمان زیادی نگذشت که اروچ از راه رسید تقریبا رسیدن اروچ ، وایسو فادیمع آلینا یکی بود ، اروچ بدون منتظر موندن وارد کلبه شد اما چیزی ندید ، وقتی وارد آشپز خونه شد فقط با یه کیک پودر شده و رد پاهای گلی که به‌سمت در پشتی اشپز خونه هدایت میشد روبرو شد ، آلینا : اون چیه ،اروچ؟ اروچ : اروم باش چیری نیس رد پا کوچاری ، باشه ؟ آلینا باشه ، چیزی نیس الینا: دریا،.. بریم اونجا اروچ : باشه باشه