𝑺
رفتن به کانال در Telegram
🩸
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
688
مشترکین
+1124 ساعت
+107 روز
+1030 روز
آرشیو پست ها
690
𝐊𝐚𝐥𝐛𝐢𝐦𝐝𝐞 𝐛𝐢𝐫 𝐲𝐞𝐫𝐝𝐞 𝐛𝐢𝐫 𝐨𝐫𝐦𝐚𝐧 𝐲𝐚𝐧ı𝐲𝐨𝐫
𝐁ı𝐫𝐚𝐤𝐭ığı𝐧 ş𝐚𝐫𝐤ı𝐥𝐚𝐫 𝐬𝐚𝐡𝐢𝐩𝐬𝐢𝐳 𝐬𝐮𝐬𝐮𝐲𝐨𝐫
Ş𝐢𝐢𝐫𝐥𝐞𝐫 𝐡𝐞𝐩 𝐝𝐚𝐫𝐠ı𝐧, 𝐝𝐮𝐚𝐥𝐚𝐫 ş𝐢𝐟𝐚𝐬ı𝐳
Ö𝐦𝐫ü𝐦𝐞 𝐦ı𝐡𝐥𝐚𝐧𝐦ış 𝐛𝐢𝐫 𝐜ü𝐦𝐥𝐞
690
یه شبهایی هست که نه گریه میکنی، نه دلتنگی
فقط به سقف خیره میشی و با خودت فکر میکنی
من از کِی اینقدر خسته شدم!؟
690
یه مدت میشه که خودمم خودمو نمیشناسم
همون آدمی که یه زمانی با کوچکترین چیزا ذوق میکرد
برای فرداهاش کلی رویا داشت و از ته دل میخندید
انگار یه جایی بین روزای شلوغ و فکرای زیاد جا مونده
حالا صبحها بیدار میشم، کارامو انجام میدم، با آدما حرف میزنم، حتی گاهی میخندم…
ولی یه چیزی تهِ وجودم همیشه سنگینه
یه حسی که نه میشه اسمشو گذاشت غم، نه خستگی
فقط انگار یه تیکه از آدم کم شده و خودش نمیدونه کِی و کجا گمش کرده
گاهی دلم برای خودم تنگ میشه
برای اون نسخهای از خودم که هنوز از زندگی چیزی میخواست
هنوز به فردا امیدوار بود و از ته دل باور داشت همهچیز یه روز درست میشه
شاید بزرگ شدن همین باشه
اینکه یاد میگیری خیلی چیزا رو توی خودت نگه داری
لبخند بزنی وقتی دلت گرفته
ساکت بمونی وقتی هزار حرف توی سرت داری
و ادامه بدی، حتی وقتی خودت هم نمیدونی دقیقاً برای چی
فقط کاش یه روز دوباره برگردم به خودم
به همون آدمی که قبل از این همه فکر و سکوت
یه دلِ سبک داشت...🙂
690
یه وقتایی انقدر از درون خستهای
که حتی گریه هم آرومت نمیکنه
فقط ساکت میشی، به یه نقطه خیره میمونی
و آرزو میکنی کاش ذهنت برای چند ساعت هم که شده، ساکت بشه:)
690
یه جایی از خستگی میرسی که دیگه حتی دلت نمیخواد کسی برگرده
فقط دلت میخواد همهچی آروم بشه
فکرت، دلت، خاطراتت
کاش میشد بعضی آدما رو همونجایی که خوشحال بودیم، جا میذاشتیم و ادامه میدادیم
