خانوم شیرین
رفتن به کانال در Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
398
مشترکین
-324 ساعت
-57 روز
-2530 روز
آرشیو پست ها
398
+1
لب بر لبت
چنانت به درخت بچسبانم به دلتنگى
که درخت شوى
که رفتن اگر بخواهى
نتوانى!
که بمانى...
علیرضا روشن
398
نگاهم کن، عزیزم؛
که صبح
از پشتِ پلکهایت
با طلوعِ چشمان تو
آغاز میشود.
نگاهم کن
و بر جانم
بتابان
نخستین پرتو صبح را
میخواهم
تمامِ غمهایم را
در رودخانهی زلالِ نگاهت
بشویم،
شاید
در آنسوی چشمهایت
دوباره
آفتاب
به قلبم
لبخند بزند...
شیرین
398
عشقم را در سرم دفن کردم
و مردم پرسیدند
چرا سرم گل داده است
چرا چشمهایم مثل ستارهها میدرخشند
و چرا لبهایم از صبح روشنترند
کسی نمیتواند عشق را بکشد
اگر در خاک دفنش کنی
دوباره میروید...
هالینا پویشویاتوسکا( بنده خدا اسم سختی داشت هزار بار ویرایشش کردم😭🤣)
398
نیمهشب است؛
طنینِ خوردنِ شلاقِ عقربهها
بر تنم،
در سرم میپیچد.
و پس از گریههای بسیار،
آنسویِ دشتِ آرامش،
در خواب،
در رؤیا،
صدای قدمهای تو
دستم را میگیرد
و با خود
به دوردستها میبرد.
عزیزِ مهربانم،
چه دوردستهای شیرینیست
جایی که تو آنجایی...
نگذار بیدار شوم؛
برای برگشتن
به سرزمینِ مردگان
هنوز خیلی زود است.
پیچکِ من،
به دورِ جانم بپیچ؛
مرا لابهلایِ نفسهایت
پنهان کن.
قاتلی به نامِ دلتنگی
با دستِ خاطراتمان
گلویم را میفشارد؛
آنقدر
که آخرین نفسم را
پیشکشِ غم میکند.
قصهی درد مرا فراموش کن؛
بگذار فقط بگویم:
دلتنگتم، عزیزم؛
آنقدر
که نبودنت
در جایجایِ تنم
غریبانه میگرید...
شیرین
398
ولی چقدر این شعر قشنگه...
اگر بايد زخمي داشته باشم كه نوازشم كني بگو تا تمام دلم را شرحه شرحه كنم زخم ها زيبايند و زيباتر آنكه تيغ را هم تو فرود آورده باشي تيغت سحر است و نوازشت معجزه و لبخندت تنظيمي از قواره نور و تيمار داري ات كرشمه اي ميان زخم و مرهم عشق و زخم از يك تبارند اگر خويشاونديم يا نه من سراپا زخمم تو سراپا همه انگشتِ نوازش باش
398
بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان
همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو
حسین منزوی
398
+1
ميرود کز ما جدا گردد ولي
جان و دل با اوست، هرجا ميرود
ز آتش غيرت بسوز امشب، رهي
کآن پري با غير فردا ميرود
رهى معيرى
398
به کنعانم مبر ای بخت من یوسف نمیخواهم
ببرآنجا که کوی اوست در زندان و چاهم کن
وحشی بافقی
398
چه جمله قشنگی :)اگر واکنش تو شدید تر از اتفاق باشد بدان داستان تو داستانِ امروز نیست...
