کافه مستاجر پلاک ۱۲
رفتن به کانال در Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 245
مشترکین
+624 ساعت
+1607 روز
+24230 روز
آرشیو پست ها
2 258
نشستن و عرق خوردن با شوهرخالم و داداشِ شوهرخالم رو هیچ جای زندگیم تجربه نکرده بودم.
2 258
گاهی یه نگاه میندازم به زندگیِ دیگران. از اینکه حالشون خوبه خوشحالم. از اینکه جایی هستن که دوستش دارن، شهری هستن که دوستش دارن و زندگیای دارن که دوستش دارن عمیقاً براشون خوشحالم و گاهی براشون لبخند میزنم. بعد توی دلم میگم یادش بخیر منم یه زمانی همهی این چیزا رو داشتم و خوشحال بودم. الان که همهی چیزایی که دوست داشتم ازم گرفته شد، باید حسرت بخورم و به خودم بگم از من که گذشت، حداقل بقیه عشق و حالشون رو بکنن. یک دورهی طلاییای از زندگی بود که تموم شد و دیگه هیچوقت قرار نیست مثلِ اون دوره تکرار بشه. پذیرفتم که یکسری شرایط رو نه میشه تغییرش داد، نه میشه درستش کرد، نه میشه بهترش کرد، فقط نمیدونم چرا این دلتنگی، این خلا لعنتی، این سیاهچالهی توخالیِ روی قفسه سینم که انقدر سنگینه چرا تموم نمیشه.
2 258
دلم میخواد یه چیزی رو که نمیدونم کجامو داره خفه میکنه و از کجا و چجوری داره بهم انقدر فشار میاره رو بالا بیارم.
2 258
آقای نویسنده، من جداً انتظار نداشتم تا سیسالگی دوام بیاورم. حالا که دوام آوردهام، انتظار داشتم این سالهای آخر، این روزهایی که آرامآرام مرا به سیسالگی نزدیک میکنند، طور دیگری بگذرد.
.
فکر میکردم شاید بالاخره چیزی عوض شود. شاید اینبار نوبت من باشد. اما انگار هنوز همان داستان قبلی را مینویسید؛ فقط عددِ روی تقویم عوض شده و شخصیت اصلی هم دارد با مفاصلش وارد دههی جدید میشود. راستش را بخواهید، انتظار نداشتم جایزهی ویژهای برای رسیدن به سیسالگی بگیرم، هرچند هنوز سه الی چهار سال زمان دارم، اما حداقل فکر میکردم یک اتفاق خوب، یک عشق، یک رفاقت، یک ماجراجویی یا حتی یک تخفیف خوب روی اشتراک باشگاه نصیبم شود. هیچکدام. فقط قبضها گرانتر شدهاند و من خستهتر. حالم خوب نیست و از اینکه حالم خوب نیست، حالم دارد به هم میخورد. مثل دیروز. مثل روزهای قبل. مثل روزهای قبلتر. انگار مدتهاست دارم یک روز تکراری را زندگی میکنم؛ فقط تاریخش عوض میشود و من هر صبح با همان خستگی، همان بیحوصلگی و همان سنگینی از خواب بیدار میشوم. اگر قرار بود زندگی انقدر تکراری باشد، حداقل میتوانستید یک دکمهی Skip Intro هم برایش بگذارید.
.
تنها شدهام، آقای نویسنده. تنهاتر از همیشه و این تنهایی دیگر دارد کفرم را درمیآورد. باور کنید هر کاری که فکر میکردم شاید کمی حالم را بهتر کند، امتحان کردهام. بیرون رفتهام. با آدمها حرف زدهام. سعی کردهام خودم را مشغول کنم. ورزش کردهام. موسیقی گوش دادهام. نوشتهام. سعی کردهام حواسم را پرت کنم. سعی کردهام خودم را پیدا کنم. حتی سعی کردهام خودم را گم کنم. اما هیچکدام دوام نداشت و همهچیز فقط برای چند ساعت، چند دقیقه یا چند لحظه جواب داد و بعد دوباره برگشتهام به همینجا. به همین اتاق. به همین خودم. به همین حالِ لعنتی و بدتر از همه این است که دیگر حتی غمگین هم نیستم.
.
بیحس شدهام. یک جور بیحسیِ مطلق. انگار چیزی درونم انقدر خسته شده که دیگر حتی انرژیِ واکنش نشان دادن هم ندارد. نه خوشحالیِ درستوحسابی. نه غمِ درستوحسابی. نه هیجان. نه امید. فقط یک سکوتِ کشدار که تمام روز درونم پهن شده و نمیدانم قرار است چه زمانی جمع شود. امروز حتی در باشگاه هم سعی کردم بیشتر از روزهای قبل خودم را خسته کنم؛ شاید بتوانم از میان این همه بیحسی، چیزی احساس کنم. هر چیزی. خستگی. فشار. دردِ عضله. فرقی نمیکرد. فقط میخواستم بدنم چیزی را که ذهنم دیگر نمیتوانست حس کند، به من یادآوری کند. البته احتمالاً شما هم آن بالا نشسته بودید و میگفتید: «خوب است، این قسمت هم کمی دراماتیکتر شد.» واقعاً نمیدانم چرا از رنج کشیدنِ شخصیتهایتان انقدر لذت میبرید. حداقل یکبار هم یک نویسندهی مهربان پیدا کنید. من شخصاً شکایت ندارم؛ فقط میخواهم با بخش منابع انسانیِ داستان صحبت کنم. من دچار روزمرگیای شدهام که از آن متنفرم. روزها میآیند و میروند و من فقط تماشایشان میکنم. انگار هیچ کاری برای انجام دادن ندارم. انگار هیچ جایی برای رفتن ندارم. انگار هیچ راهی پیدا نمیکنم که بتوانم خودم را از این وضعیت بیرون بکشم و شاید بیشتر از همه از همین میترسم: اینکه دیگر ندانم چطور باید خودم را نجات بدهم.
.
آقای نویسنده… من از شما یک زندگی خارقالعاده نمیخواهم. قرار نیست ناگهان از آسمان یک اژدها بیفتد وسط شهر و من هم شمشیر به دست، مسئول نجات دنیا شوم. واقعاً توقع زیادی ندارم. فقط یک اتفاق کوچک. یک آدم که بماند. یک جایی که دلم بخواهد به آن برگردم. یک عشق که لازم نباشد برای نگه داشتنش با سرنوشت کشتی بگیرم. یک رفاقت که آخرش شما تصمیم نگیرید برای «توسعهی شخصیت» آن را از من بگیرید. یک اتفاق که این روزها را از حالت تکراریشان بیرون بکشد. چیزی که به من ثابت کند هنوز قرار نیست تمام این سالها فقط صرفِ دوام آوردن شده باشند. چون من تا اینجا دوام آوردهام. باور کنید دوام آوردهام و حالا که به سیسالگی نزدیکم کردهاید، حداقل یک کاری کنید که برای اولینبار احساس کنم قرار نیست فقط زنده بمانم. میخواهم یکبار هم زندگی کنم و اگر قرار است این درخواست هم زیادی باشد، حداقل یک ایمیل بزنید و بگویید: «درخواست شما ثبت شد. زمان تقریبی رسیدگی: نامعلوم.» حداقل تکلیفم را میدانم.
2 258
دلم میخواد برگردم به یکدورهای و از اول زندگیش کنم. دورهای که از اون به بعدش رو نمیخواستم زنده بمونم. هرکاری کردم که زنده نمونم ولی باز زنده موندم. نمیدونم این زندگی لعنتی چی از جونم میخواد که انقدر سگجونم.
2 258
داشتم تلگرامم رو تمیز میکردم و رسیدم به چَتهای دیماه. از یه عالمه غریبه پرسیده بودم گیگی چند؟ یکی میگفت یک تومن، و دیگری میگفت ۲ تومن. چقدر مفتخور و بیوجود بودن. خدایا.
2 258
یک عمر با Suno ورژن v5 خفنترین آهنگای هوش مصنوعی رو میساختم، بعد از وقتی ورژن v6 که از نظر من تخمیترین ورژنش تا الان حساب میشه هزاران هزار ولاگر و هرچی عن و گُهه سر و کلش پیدا شده توی اینستا میگه میدونستی میتونستی با سونو آهنگِ خودت رو بسازی؟ برای اینکه یاد بگیری کلمه عمت رو کامنت کن. خداروشکر زودتر خدافظی کردم با دنیای ساختِ آهنگ با هوش مصنوعی وگرنه اینم داشت خز میشد.
2 258
کاش همونقدر که از دور قشنگه همه چی، از نزدیک هم قشنگ بود، بار ها پیش میاد یه ارتباطی رو از دور میبینی، یه آدمی، خونهای، غذایی، خوراکیای، وسیلهای، و توی دلت میگی چقدر قشنگ و خوشمزه و شیرینه، و به محض اینکه بهش میرسی میبینی نه، انقدرام که فکر میکنی قشنگ نبود، فقط از دور قشنگ بود.
2 258
تا حالا شده به جایی برسید که دلتون برای شهری، جایی، مکانی، آدمی، در حد مرگ تنگ بشه، انقدری که با دیدنِ عکساش اشک بریزید؟ الان به همون جا رسیدم.
2 258
اگر درکی از غم و رنجِ مخاطب ندارید و اون حالی که میگذرونه، و شرایطی که توش قرار گرفته براتون بیمعنیه، لطفاً به جای بیارزش نشون دادنِ غمِ طرفِ مقابل و کسشر گفتن، سکوت کنید، خفه شید، و در همون حالت از کنارش عبور کنید. کوچیکترین کاریه که میتونید برای احترام گذاشتن به اون غم انجام بدید.
2 258
آقای نویسنده، دیگر دارید کلافهام میکنید.
.
واقعاً دارید کفرم را درمیآورید. میشود برای یکبار هم که شده کاری کنید کمتر بیحوصله باشم؟ کمتر خسته باشم؟ کمتر عصبی باشم؟ چرا اصرار دارید هر روز که میگذرد، کمی بداخلاقتر، کمی خشمگینتر و کمی غمگینتر از روز قبل باشم؟ مگر قرار نبود این داستان بالاخره جایی برود؟ چرا هر آدمی که وارد زندگیام میکنید، فقط برای چند لحظه حالم را بهتر میکند و بعد دوباره همهچیز به همان جای قبلی برمیگردد؟ چرا هیچ آدمی، هیچ مکانی، هیچ جایگاهی دیگر نمیتواند حالم را واقعاً خوب کند؟ هر کاری میکنم، با هرکسی حرف میزنم، هر جایی میروم، برای چند ساعت، چند دقیقه، حتی چند ثانیه، خیال میکنم شاید بالاخره چیزی تغییر کرده باشد. اما بعد که دوباره با خودم تنها میشوم… فرو میریزم. انگار تمام آن حالِ خوب، فقط یک وقفهی کوتاه میان دو فروپاشی بود. خب، آقای نویسنده… پس کی قرار است اوضاع بهتر شود؟
کی قرار است شرایط تغییر کند؟ کی قرار است یکبار چیزی برخلاف نقشهی همیشگیتان پیش برود؟ و لطفاً نگویید «هیچوقت» این یکی را دیگر باور نمیکنم. اصلاً حوصله ندارم حتی برای پایان داستانتان هم به شما اعتماد کنم. خستهام از این زندگیِ آخرالزمانیای که برایم ساختهاید. از این همه دویدن و نرسیدن. از این همه خواستن و نشدن. از این همه شروع کردن و نیمهکاره ماندن. از پرسه زدن در جادهای که هرچه بیشتر در آن جلو میروم، بیشتر شبیه به جادهی انتهای دنیاست؛ جادهای که نه مقصدی دارد، نه تابلویی، نه حتی یک پمپبنزین که حداقل بتوانم کنار آن بایستم و بفهمم دقیقاً کجای این بدبختی ایستادهام. فقط راه میروم. میدوم. برمیگردم. دوباره راه میروم و هر بار خیال میکنم شاید چند قدم جلوتر چیزی منتظرم باشد. اما نیست. باز هم هیچ. و راستش را بخواهید، آقای نویسنده… من حتی دیگر از شما پایان خوش هم نمیخواهم. فقط یک پایانِ واقعی میخواهم برای این سرگردانی. یک جایی که این دویدن بالاخره متوقف شود، نه اینکه هر روز مرا دوباره به همان جاده برگردانید و بگویید: «برو، شاید اینبار چیزی پیدا کردی.» من دیگر نمیخواهم تمام عمرم را در جادهای بگذرانم که به هیچ ختم میشود. اگر قرار است چیزی عوض شود، عوضش کنید. اگر قرار است کسی بیاید، بیاوریدش. اگر قرار است دری باز شود، بازش کنید. اگر قرار است خودم کاری کنم، حداقل یک راه جلوی پایم بگذارید. فقط دیگر مرا اینطور در این برزخ نگه ندارید. چون بدترین قسمتِ این داستان، غمگین بودن نیست. بدترین قسمت این است که هر روز بیدار شوم و نمیدانم باید به چه چیزی امیدوار باشم
.
و من، آقای نویسنده… هنوز دارم نامه مینویسم. هنوز دارم با شما حرف میزنم. شاید به این امید که بالاخره یک روز، وسط همین صفحاتِ خاکستری، دستتان مکث کند و بگویید: «بس است. بیایید یکبار هم بگذاریم این شخصیت، نفس بکشد.»
