کافه مستاجر پلاک ۱۲
رفتن به کانال در Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 298
مشترکین
+424 ساعت
+637 روز
+22130 روز
آرشیو پست ها
2 298
یه روزی بالاخره رد میدم، و خودم رو از بالای پُل پرت میکنم پایین، از دستِ آدمها.
2 298
دوستانِ عزیزم، یه خواهشی دارم ازتون، اگر نپرسید کجا دارم میرم و چرا دارم میرم خیلی ممنون میشم، چون قصد ندارم خیلی صفر تا صدِ ماجرا رو تعریف کنم و بگم چی شد که تصمیم گرفتم برم و چرا و کجا دارم میرم. هرجا حس کردم لازم شد، خودم تعریف میکنم همه چی رو. فعلاً آمادگیش رو ندارم، با نپرسیدنش کمکِ خیلی بزرگی بهم میکنید. دمتون گرم. دوستتون دارم.
2 298
یکی از دلایلی که بیشترین ضربه رو بابتِ دیلیت اکانت شدنم خوردم این بود که save messages ام رو از دست دادم. چون این لامصب مثلِ شُرتِ آدم میمونه. در نتیجه هیچوقت روی تلگرام برای استفاده به عنوانِ شُرتتون حساب باز نکنید، یهو دیدین لُخت شدین.
2 298
توی ماشین رفیقم نشسته بودم، پدرش هم کنارش بود. رفیقم داشت تلفنی با یکی از دوستاش حرف میزد که برای چند ثانیه کلاً یادش رفت پدرش توی ماشین حضور فیزیکی داره. وسط مکالمه یهو با صدای بلند گفت: «بیا برو کونی.» من همون لحظه فهمیدم اتفاقی افتاده که دیگه نمیشه جمعش کرد. پدرش خیلی آروم برگشت سمتش. چشماش چهارتا شده بود. یه جوری نگاهش میکرد که انگار بیستوچند سال برای تربیت این بچه زحمت کشیده و الان تازه نتیجهی نهایی پروژه براش ایمیل شده. رفیقم هنوز نفهمیده بود. تلفنشو قطع کرد، با همون لبخند چند ثانیه به روبهرو نگاه کرد، بعد کمکم متوجه سکوتِ غیرطبیعی ماشین شد. آروم سرشو چرخوند سمت پدرش. پدرش گفت: «خجالت نمیکشی؟» سکوت. دوباره گفت: «جلوی پدرت، به رفیقت میگی کّونی؟» باز سکوت. بعد انگار احساس کرد پیام به اندازهی کافی منتقل نشده، این بار با تأکید روی تکتک اجزای تشدید گفت: «جـلـوی پـدرت… به رفیقت میگییی… کّــونی؟!» من که تا این لحظه صرفاً یک شهروندِ بیگناه در صندلی عقب بودم، دیدم اوضاع داره به سمتی میره که بهتره قبل از رسیدن پلیس صحنه رو ترک کنم. گفتم: «آقا من همین بغل پیاده میشم.» یهو برگشت سمت من و داد زد:«گُه نخور! با شماها گشته بیادب شده!» بعد من این آدمو سالی یه بار هم نمیدیدم. یعنی من تا سی ثانیه پیش حتی جزو پرونده نبودم. یهو از شاهد عینی تبدیل شدم به عامل اصلی انحراف اخلاقی جوانان. هیچی دیگه. نشستم سر جام. چون احساس کردم اگه پیاده بشم، احتمالاً باباش میاد دنبالم میگه: «کجا؟ بشین ببین با بچهی مردم چیکار کردی!» هیچی دیگه، کل مسیر پدرش تکرار میکرد: «جلوی پدرت به رفیقت میگی کونی...» و با لحنهای مختلف، یهجا داد میزد، یه جا آروم میگفت.
2 298
جاتون خالی این دو شب انقدر اتفاقاتِ ماورایی تجربه کردیم که کمبودِ روح و جنِ درونم جبران شد، در حدی که کم مونده بود جلوی در خونه نمک بریزیم.
2 298
این چندوقت، بیشتر از هر زمان دیگهای دارم از دست دادن رو تجربه میکنم. به هیچعنوان نمیخوام بابتش چسناله کنم، نمیخوام پیاز داغش رو زیاد کنم، حتی تمایلی ندارم بابتش غر بزنم، چون نسبت به شرایط و اتفاقایی که داره میوفته آگاهم. میفهمم، و منطق و عقلم اجازه میده که بفهمم اوضاع از چی قراره، صرفاً نوشتن درموردش تنها راهیه که میتونم خودم رو خالی کنم. چون لزوماً از اون از دست دادنهای بزرگی که آدم براشون لباس سیاه میپوشه و همه میفهمن باید باهات همدردی کنن نیست. بعضی از دست دادنها خیلی بیسروصداتر از این حرفان. گاهی یک آدمه. گاهی یک خونه. گاهی شهریه که سالها توش زندگی کردی. گاهی جاییه که مدتها با دستهای خودت ساختیش. گاهی یک عادت، یک رؤیا، یک نسخهی قدیمی از خودت، یا حتی آیندهایه که مطمئن بودی یه روز اتفاق میافته و عجیبترین قسمتِ ماجرا اینه که زندگی برای خیلی از اینها حتی بهت فرصت عزاداری هم نمیده. فرداش صبح میشه. پیامها میرسن. کارها منتظرن. آدما باهات حرف میزنن و دنیا با همون سرعتِ همیشگی ادامه پیدا میکنه، انگار نه انگار که گوشهای از زندگیِ تو، چیزی برای همیشه تموم شده. فکر میکنم بزرگ شدن شاید بیشتر از چیزی که تصور میکردیم، تمرینِ خداحافظیه. خداحافظی با آدمهایی که فکر میکردیم میمونن. با جاهایی که فکر میکردیم همیشه خونهمون میمونن. با چیزهایی که سالها برای ساختنشون وقت گذاشتیم و با زندگیهایی که قرار بود داشته باشیم و هیچوقت نداشتیم. این روزها من هم وسط یکی از همین فصلهام. فصلی که انگار هر چند وقت یکبار، چیزی از دستم جدا میشه و من باید یاد بگیرم بدون اون ادامه بدم. نمیدونم آخر این همه از دست دادن چی از آدم باقی میمونه. ولی گاهی فکر میکنم شاید ما مجموعهی چیزهایی نیستیم که تونستیم نگه داریم. شاید بخشی از ما، همون چیزهاییه که از دست دادیم و با این حال، صبح روز بعد از خواب بیدار شدیم، و ادامه دادیم.
2 298
دوستان اگر از خونهی سابقم (اولین خونهای که داشتم) عکس دارید، ممنون میشم بفرستید برام.
2 298
تعدادی از وسایلی که لازمشون نداشتم رو انداختم دور. این وسایل شاملِ تعدادِ زیادی از گل و گیاههای پژمرده بودن. تعدادِ دیگهشون یادگاری بود، یادگاری از کسایی که دیگه توی زندگیم نیستن، هرچقدر با خودم کلنجار رفتم که نگهشون دارم دیدم فایده نداره. منظورم از یادگاری یک شی خیلی ارزشمند نیست. مثلاً یکبار رفیقم روی کارتن دستمال توالت نقاشی کشیده بود، نگهش داشته بودم. یک روز صبح یکی دیگه از دوستام از بیرون برام قهوه آورده بود، لیوانِ اون قهوهای که برام آورده بود رو نگه داشته بودم، و تعدادِ دیگهای از این چرتوپرتها. به خودم اومدم دیدم دیگه نه اون آدمها توی زندگیمن، نه خودم شرایط نگهداشتنشون رو داشتم. در نتیجه با تعدادِ زیادی از چرتوپرتهایی که سالها گوشهای از کتابخونهام داشتن خاک میخوردن، خدافظی کردم.
2 298
یه سری خاطراتِ بدی رو میگذرونی که هرچقدر سعی کنی قورتشون بدی نمیتونی، باز یه جا خودشون رو نشون میدن. سعی میکنی بالاشون بیاری، نمیتونی. گیر میکنن توی گلوت.
2 298
یه جور خستگیِ غیرقابلِ جبرانی توی وجودمه. مثلِ این میمونه که دست و پات رو با سیم خاردار ببندن، آویزونت کنن، و بگن خب استراحت کن. چطوری میتونم استراحت کنم وقتی دست و پام انقدر زخمیه و زخمشون تازهس؟
2 298
یه جوری همتون جمعهها سرتون شلوغه، برنامه دارید و نیستید که فکر کنم فقط من یکی توی خونه بیکار و تنهام.
2 298
یعنی شما بری توی دیوار یه آگهی بزنی با قیمتِ هزار تا تک تومنی بفروشی باز یکی پیدا میشه بگه نمیشه پونصد بفروشی؟
2 298
کتابخانهی سابقم را برای فروش آگهی کردم. مدتها بود گوشهی خانه مانده بود؛ خالیتر از گذشته، بیاستفاده و پر از ردِ چیزهایی که زمانی روی طبقههایش زندگی میکردند. کتابها، قابها، یادگاریها و خرتوپرتهایی که هرکدام متعلق به دورهای از زندگیام بودند. چند عکس از آن گرفتم، قیمت گذاشتم و دکمهی انتشار آگهی را زدم. کار سادهای بود، اما حسِ سادهای نداشت. انگار داشتم تکهای از زندگیِ قبلیام را میفروختم. این روزها بیشتر از همیشه در حال کم کردنم؛ وسایل، خاطرهها، وابستگیها، چیزهایی که زمانی فکر میکردم قرار است همیشه همراهم بمانند. هر چیزی که از خانه بیرون میرود، جای خالی کوچکی پشت سرش باقی میگذارد و خانه را یک قدم دیگر به رفتنِ من نزدیک میکند. شاید آدم دقیقاً همینطوری میفهمد یک فصل واقعاً دارد تمام میشود؛ نه با یک اتفاق بزرگ و باشکوه، بلکه وقتی یک روز صبح از خواب بیدار میشود، از کتابخانهی قدیمیاش چند عکس میگیرد و آن را برای فروش میگذارد. دوستم گفت: «وقتی وارد خانه شدم و کتابخانهی خالی را دیدم، حس کردم قلبم از جا کنده شد، افتاد پایین و شکست.» گفتم: «من هم هر بار نگاهش میکنم، دقیقاً همین حس را دارم.» شاید چون آن کتابخانه هیچوقت فقط یک کتابخانه نبود. سالها طول کشیده بود تا طبقههایش را پُر کنم؛ کتاب به کتاب، یادگاری به یادگاری، تکهتکه. هر طبقهاش چیزی از من داشت. چیزهایی که خوانده بودم، چیزهایی که دوست داشتم، چیزهایی که از آدمها هدیه گرفته بودم و حتی چیزهای بیارزشی که فقط به خاطر خاطرهای کوچک نگهشان داشته بودم. حالا همهچیز جمع شده و فقط چند طبقهی خالی باقی مانده. هر بار از کنارش رد میشوم، ناخودآگاه نگاهش میکنم و برای چند لحظه جای خالیِ همهچیز را میبینم. انگار خانه دارد قبل از رفتنِ من، نبودنم را تمرین میکند. شاید برای همین دیدنش اینقدر درد دارد. آدم فکر میکند خداحافظی در آخرین روز اتفاق میافتد؛ وقتی چمدانش را برمیدارد، در را میبندد و برای آخرین بار کلید را میچرخاند. اما حالا میفهمم خداحافظی خیلی زودتر شروع میشود. از همان اولین وسیلهای که جمع میکنی. از اولین دیواری که خالی میشود. از اولین کتابخانهای که دیگر کتابی در آن نیست. خانه یکباره خالی نمیشود؛ ذرهذره، از تو خالی میشود.
2 298
حالا شاید از خودتون بپرسید خب راهِ حلش چیه؟ هیچ راهِ حلی نداره؟ همینه که هست؟ خیر، همه چی راهِ حل داره. الگوهای اشتباه در یک جامعهی مدرینته باعث میشه ریده بشه توی رفاقتها و روابط، یک سری دری وریها رو نمیدونم کی رواج داده، ولی در کل میتونه اشتباه باشه این طرزِ فکر و باعث شده آدما نخوان توقع داشته باشن از همدیگه و به سمت تنهایی سوق پیدا کنن که نخوان مشکلاتشون رو دسته جمعی حل کنن. در نهایت هرچقدر خودت رو گول بزنی، تو نیاز داری به کمک، نیاز داری به همدلی، حالا اینکه یه سریا شعور ندارن با تو همدلی کنن، کمکت کنن، فکرت رو روی هم بریزن، تا بتونن راه حل بهتری پیدا کنن، اون دیگه مشکل از تو نیست. مشکل از جامعهس. بخوایم نخوایم انسان ذاتاً اجتماعیه. حالا شما اگه بخوای تا تهش تن به این الگوریتمِ مزخرفِ دنیا بدی، و طبقِ برنامهی اون پیش بری و الگوت رو این دری وریهای زردِ اینستاگرامی که باعث شده اختلاف ایجاد بشه، تبعیض ایجاد بشه و بخوای هر چیزی که باعث بشه تو رو از آدمها دور کنه تن بدی، بله، همیشه تنهایی. ولی اگه طرزِ فکرِ خودت رو داشته باشی، شخصیت و سیاستِ خودت رو داشته باشی و روابط و رفاقتهای خودت رو داشته باشی و راضی باشی ازشون و مطمئن باشی که به دردِ بودن و همدردی توی مشکلاتت میخورن، چرا که نه؟ حالشو ببر.
2 298
هزاران دوست و رفیق داشته باشی، معروف باشی و هزاران نفر برات بمیرن، حتی اگه تمامِ اطرافیانت برات غش و ضعف برن، در نهایت توی مشکلاتت میبینی تنهایی. باهاش کنار بیا. اول و آخرش خودتی و خودت.
2 298
نیاز به شکم تراپی دارم. یه جور تراپیای که انواعِ غذاها و خوراکیهای خوشمزه رو بخورم بلکه حالم بهتر بشه.
2 298
نیاز دارم چند روز بخوابم. یک خوابِ عمیق و بدونِ نگرانی، با خیالِ راحت، یک خوابِ بیدغدغه و با کیفیت، یک خوابِ بدونِ کابوس و بدونِ پنیک. یک خوابِ آرامشبخش. یک خوابِ...
