کافه مستاجر پلاک ۱۲
رفتن به کانال در Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 295
مشترکین
+424 ساعت
+637 روز
+22130 روز
آرشیو پست ها
2 295
کمتوقعترین رفتاری که از اطرافیانم انتظار دارم، درکِ بالاس. با وجودِ همهی مشکلات و اتفاقاتی که داره میوفته، حق دارم از کسی که با من در ارتباطه بخوام درکم کنه. حتی اگه انتقادی داره یا مخالفتی داره، اون قدرتِ فهم و درکِ متقابل رو بلد باشه. اگه درکم نمیکنی، نمیفهمی چی میگم، غم و رنج برات بیمعنیه و تبعیض قائل میشی شرمنده، خطِ قرمزی و من مجورم با احترام تو رو از روابطم حذف کنم. هرچقدر هم که برام عزیز باشی. حوصلهی درک نشدن رو ندارم دیگه.
2 295
Repost from ناگفته
احتمالا اون شبی که بتونم بالاخره گریه کنم فرداش یه زندگی کاملا جدید رو به روم باشه.
2 295
از اون شبا بود که به شدت نیاز داشتم این همه خشم رو پیشِ یکی فریاد بزنم. خیلی بیشتر از اینها عصبانی و خشمگین بودم، ولی هرچی بود رو قورت دادم، دیگه گذشت.
2 295
یه جوری هم نپرسید چی شده که انگار حالِ همتون خوبه. هیچچیزِ مبثتی توی زندگیم باقی نمونده. هر طرفی رو نگاه میکنم پر از زبالهس. هر شب یک دلیلی پیدا میشه که ریده بشه توی اعصابم. بالای پشتبوم وایمیستم و آدما رو نگاه میکنم و از این بالا شبیهِ آشغالن.
.
اگر چاره داشتم بنزین میریختم رو خودم و آخرین کامِ سیگارمو مینداختم زمین و یه فندک میزدم رو خودم و خلاص.
2 295
بخدا من متعلق به این سیاره و این جهنمی که توش قرار گرفتم نیستم. کاش آدم فضاییها زودتر ظهور کنن بیان منو با خودشون ببرن. اولین نفر داوطلب میشم برم گورمو برای همیشه از این دنیا گُم کنم بابا ریدم تو این زندگی. اه.
2 295
حالم داره از این همه تبعیضِ جنسیتی بههم میخوره. حالم داره از این همه نا امنی و نابرابری بههم میخوره، حالم داره از این همه بیدرک بودنِ آدما به هم میخوره. حالم داره از این همه حرفایی که میزنن درموردِ پسری که فلان، دختری که فلانه بیسار و هر برچسبی که به همدیگه میزنید به هم میخوره. حالم داره از این همه گفتنِ پسری که اینطوریه اینه، اونطوریه اینه، دختری که این شکلیه اونه، اون شکلیه اینه و هر کسشرِ مرتبط بهش و این جو مسمومی و سمیای که راه انداختید و هرکسی که باعث و بانیشه بههم میخوره. حالم داره از اینکه هیچکس هیچ درکی از شرایط و وضعیتِ طرفِ مقابلش نداره و صرفاً دهن باز میکنه و قضاوت میکنه بههم میخوره. حالم داره از آدمها و این دوره زمونهی گُهی که توش زندگی میکنم و به دنیا اومدم بههم میخوره.
2 295
Repost from Shugyōsha (修行者)
زمانی که کنکوری هستی فکر میکنی کنکور بزرگترین غول زندگیته. بعدش میفهمی اون فقط یه نسخه دمو از بازی اصلی بوده. اگه کنکور خردت کرده رو خودت کار کن و قویتر شو چون اگه تو دمو ببازی تو بازی اصلی خورده میشی عزیزم!
2 295
شماها یادتونه اینو؟ واسه زمانِ عهدِ بوقه. زدم به سیستم ببینم کار میکنه یا نه.
2 295
زمانی که اینو خریده بودم، بعد از دیدنِ فیلمِ Begin again بود. یه سرش میخوره به لپتاپ یا گوشی، اون یکی سرش میخوره به دو تا هندزفری سیمی. حتی هندزفری هم خریدم براش. برای روزی که قرار باشه با یه نفر کل شهر رو قدم بزنم و دو تایی موزیک گوش بدیم. ولی هیچوقت فرصت نشد ازش استفاده کنم.
2 295
بازگشت به روزهای خاموشی؛ یادداشتِ دوم
.
فکرش را نمیکردم انقدر دلم برای تهران تنگ شود. برای شهری که همیشه از شلوغیاش گلایه داشتم، از ترافیکش، از دودش، از آدمهایی که انگار همیشه عجله داشتند. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که دلم برای همان خیابانها، همان کافهها، همان شبگردیهای بیهدف و حتی همان ترافیکِ لعنتی تنگ شود. انگار آدم تا از یک شهر نرود، نمیفهمد چقدر خودش را لابهلای کوچههایش جا گذاشته است. حالا هر بار که عکسهای تهران را میبینم یا اسم یکی از خیابانهایش را میشنوم، حس میکنم بخشی از زندگیام هنوز همانجاست؛ جایی میان پیادهروهایی که هزار بار از رویشان رد شدم، کافههایی که ساعتها گوشهشان نشستم، و شبهایی که خیال میکردم تا ابد ادامه خواهند داشت. شاید دلتنگِ تهران نباشم؛ دلتنگِ آدمی باشم که در تهران زندگی میکرد. حالا در این شهر هیچجا را نمیشناسم. نه آدرسِ کافههایش را بلدم، نه خیابانهایش برایم آشنا هستند، نه میدانم اگر دلم گرفت، باید با کدام آدم قرار بگذارم. فقط یک نفر را دارم؛ همان رفیقِ چندسالهام که تقریباً هر شب میآید سراغم. چند ساعتی کنار هم قدم میزنیم، حرف میزنیم، سکوت میکنیم و بعد هرکدام به خانه برمیگردیم. اگر او نبود، نمیدانم این شهر را چطور تحمل میکردم. شاید آدم بتواند به یک شهر عادت کند، به خیابانهایش، به کافههایش، حتی به آبوهوایش؛ اما سختترین بخشِ مهاجرت، عادت کردن به نبودنِ آدمهاست. هر شهری را میشود یاد گرفت، اما هیچ نقشهای وجود ندارد که به آدم یاد بدهد جای خالیِ آدمهایش را چطور پُر کند. این شهر به بزرگیِ تهران نیست. آن شلوغی و هیاهوی همیشگی را هم ندارد. شهرِ کوچکتریست؛ آرامتر، خلوتتر. شهری که میشود در آن زندگی کرد، اما نمیشود خود را در آن گم کرد. یکبار از ChatGPT پرسیدم: «به نظرت، آدمی مثل من باید کجا زندگی کند؟» جوابش عجیب بود. گفت: «تو برای شهرهای کوچک ساخته نشدی. آنجا کمکم خفه میشوی. جای تو شهرهای بزرگ و شلوغیست؛ جایی که زندگی در خیابانهایش جریان دارد، آدمها مدام در رفتوآمدند و همیشه چیزی برای کشف کردن وجود دارد.» آن موقع فقط لبخند زدم و از کنارش رد شدم. اما حالا فکر میکنم منظورش را میفهمم. دلتنگیِ من فقط برای تهران نیست. برای آن حسِ زنده بودن است. برای اینکه هر شب میتوانستم مقصد تازهای پیدا کنم، کافهای را امتحان کنم، خیابانی را قدم بزنم یا میانِ شلوغیِ آدمها، چند ساعتی خودم را گم کنم. اینجا شبها زودتر تمام میشوند. خیابانها زودتر ساکت میشوند. انگار شهر، زودتر از من به خواب میرود و من هنوز، هر شب، دنبال همان هیاهویی میگردم که روزی از آن فرار میکردم.
