کافه مستاجر پلاک ۱۲
رفتن به کانال در Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 298
مشترکین
+424 ساعت
+637 روز
+22130 روز
آرشیو پست ها
2 301
غمی رو تصور کنید که انقدر جمع و مچاله شده که کمکم تبدیل شده به یک رنگِ سیاه. بو گرفته، منزجر کننده و فاسد شده. حالا تصور کنید اون غم، تبدیل به بغض شده و توی گلو گیر کنه. قابل تحمل هست؟ خیر. حالا تصور کنید یک نفر، مدتهاس که داره این بغض رو تحمل میکنه.
2 301
تولدِ یکی از دوستان بود، داشت تعریف میکرد و میگفت که هفتهی پیش یه جمعِ دیگهای براش تولد گرفته بودن، دو هفتهی پیش جای دیگری بود که براش تولد گرفتن و امروز هم از یک تولدِ دیگهای که سوپرایز شده بود برگشته. لبخند زدم و از ته دل براش خوشحال شدم و کیف کردم از اینکه بهش خوش گذشته. ولی نمیدونم چرا یهو کل زندگیم اومد جلوی چشمم. تصور کردم اگر یه روزی تولدم بشه چند نفر قراره یادشون بمونه؟ جدا از دوستای همیشگی، اونایی که مطمئنم واقعیان، بقیه اصلاً اهمیتی میدن؟ به نتیجه نرسیدم. هرچند اینکه خودم از روزهای تولدم همیشه متنفر بودم و هیچوقت اهلِ مهمونی رفتن نبودم بیتاثیر نیست، و مسئله، اصلاً تولد نیست. من هیچوقت مدلم اینطوری نبود که با هزاران نفر در ارتباط باشم و جمعهای زیادی رو بشناسم، هرجا رفتم، توی هر دوره از زندگیم هفت هشت نفر بودن که همیشگی بودن. نه بیشتر. زندگیم طوری بود که همیشه آدمهایی رو از من گرفت، و آدمهای جدیدی سر راهم قرار داد. تعداد افرادی که سالهاس میشناسم جمعاً به پنج نفر هم نمیرسن، ولی خب همیشه دوست داشتم تجربه کنم این حسی رو که با چندین جمعِ مختلف، از جاهای مختلف، بدونِ اینکه کسی اون یکی رو بشناسه ارتباط داشتن چه شکلیه. اینکه دورم شلوغ باشه چه شکلیه، اینکه آدمهای زیادی باشن که بتونم اونا رو رفیقِ خودم بدونم چه شکلیه، ولی قسمت نشد. هرچند همین تعداد کمی که باهاشون در ارتباطم، دیگه از جایگاهِ رفیق گذشتن، و حکمِ خانوادهام رو دارن. همیشه هم خانوادهام میمونن. فقط بعضی وقتا دوست داشتم کاش این خانوادهها بزرگتر میشد، و زندگی انقدر باهام نامهربون نبود که من به این درجه از آدمگریزی و منزوی بودن و درونگرایی برسم که فوبیای آدمهای جدید رو داشته باشم. هرچند قطعاً ارتباطِ چندسالهای که پایدار بمونه، خیلی ارزشمندتره. ولی خب، نمیدونم سر و تَهِ حرف و منظورم رو درست رسوندم یا نه، قابل درکه یا نه، صرفاً خواستم خودمو خالی کنم :)))
2 301
از این به بعد میخوام بیشتر پلیلیست بذارم. از پلیلیستهای قبلیِ خودم گرفته تا اسپاتیفای، اگه یهو دیدید ۲۰ تا نوتیف از کانال اومده پشماتون نریزه، دارم آهنگ میذارم.
2 301
تاحالا شده همهجا باشی، پیشِ خیلیها باشی، ولی حست مثلِ این باشه که هیچجا نباشی؟ یعنی هستیا، ولی نیستی.
2 301
متنفرم از اینکه هنوز که هنوزه آدمها مسائل رو جمع میبندن که همهی پسرها اینن، دخترها اونن، متولدینِ فلان ماه این شکلیان و فلان دهه اون شکلیان، این نسل عنه اون نسل گُهه و از این سن به بعد این شکلیان و از اون سن به بعد اون شکلی. متنفرم از اینکه بلد نیستن بفهمن همه مثلِ هم نیستن و هرکسی گذشتهی خودش و زندگیِ خودش، سلایق و عقاید و علایق و شخصیتِ چه خوب، چه تخمیِ خودش رو داره، ولی به شرطِ اینکه بپذیری همه مثلِ هم نیستن و تا وقتی نپذیری این موضوع رو، هرجا بری، هر شهری، هر کشوری، هر جمعی، هر جایگاهی که قرار بگیری، تنها میمونی و هیچ حقِ اعتراضی نداری. حالا بشین تا دلت میخواد چُسناله کن.
2 301
امیدوارم هر آدمی که این متن رو میخونه، یا حالش خوب باشه، یا حالش خوب بشه، یا کسی رو پیدا کنه که بلد باشه حالش رو خوب کنه و کنارش حالش خوب باشه.
2 301
Repost from آبیِ سنگین
میگیرم چی میگی>> بعضی وقتا آدم درمانگر نمیخواد، یه چیزی میخواد که دوباره حسِ زنده بودن رو بهش یادآوری کنه>>>
2 301
به عنوانِ فردی که در حساسترین شرایطِ زندگیشه و باید محکمتر و قویتر از همیشه سرپا بمونه و به خودش بیاد، بیش از حد لوس، بهونهگیر، شکننده، دلنازک، و مظلوم شدم، کوچیکترین اتفاق میتونه منو از پا بندازه، دریغ از اینکه کسی باشه که نازم رو بکشه. در نتیجه برمیگردم تو غارِ خودم و نقشِ همون آدمِ یُبسِ خطرناکِ تو کون نرو رو بازی میکنم.
2 301
مدام تا مرزِ تسلیم شدن و زانو زدن میرم و باز یه چیزِ لعنتیای هست که این وسط، نگهم داره.
2 301
دیشب بابتِ اتفاقِ تلخی که برای یکی از دوستانِ دورم افتاد، نتونستم بخوابم. تا صبح خوابم نبرد، تاکید میکنم؛ یکی از دوستانِ دورم. دوستی که انقدر باهاش ارتباطی نداشتم که حتی بعید میدونم من رو دوستِ خودش دونسته باشه، بعد اینجور وقتا خیلی برام جالبه که دوستانِ نزدیکترم انتظار دارن وقتی اتفاقِ بدی براشون میوفته یا به هر دلیلی حالشون خوب نیست اهمیتی ندم و وقتی اهمیت میدم متعجب میشن که چرا برام مهمه؟ دستِ خودم نیست. متاسفانه جز اون بخش از انسانهاییام که به هر چیزِ کوچک و بزرگ، دور و نزدیکی اهمیت میدن و بابتش بیش از حد اوورتینک میکنن، حتی مسائلی که هیچ ارتباطی به من نداره. پس اگر من رو رفیقِ خودت میدونی یا ارزشی برای ارتباطمون داری، به هر دلیلی خدایی نکرده یه روزی یه جایی یه جوری به مشکل خوردی، انتظار نداشته باش اهمیت ندم و برام مهم نباشه.
