نبضِ لحظه
رفتن به کانال در Telegram
دست نوشته هایی از تفکرات من بابت هیچ عقیده ای توضیحی بدهکار نیستم به روزای من خوش اومدی✨️ @nabz_lahzebot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
237
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
236
سلام و عرض ادب
نزدیک ۶ سال در دانشکده، همراه شما دانشجویان عزیز و همکاران گرامی روزهای تلخ و شیرینی را تجربه کردم، گاهی من از دست شما ناراحت شدم و گاهی من شما را ناراحت کردم، ولی این ناراحتیها مطمئنا به خاطر پیشبرد بهتر کارهای آموزشی دانشکده و ارتقای شما دانشجویان گرامی بوده است.
من به نوبه خودم از تمامی دانشجویان عزیز و همکاران گرامی می خواهم که بنده را عفو کنید.
باعث افتخار بود که این مدت همکار شما دوستان عزیز بودم و برای دانشجویان عزیز انشاءالله معلم خوبی بوده باشم.
به امید روزهای بهتر و سربلندی و سلامتی برای تمامی عزیزان
خدانگهدار، عزیز شمسی
236
امروز...
روژینا قفسه ها و چایساز رو آورد برامون...
دلنیا فرش آورد و اتاق جمع و جور شد...
با مهدیه و آیناز اتاقو جمع و جور کردیم...
مهدیه برامون کیک هویج درست کرد...
و کلی حال خوب دیگه...
امروز حال دلمون کنار هم خیلی قشنگ بود🥹❤️
236
تو این دنیایی که هر لحظه یاس و سکوت بیشتر و بیشتر میشه...
شاید من واقعا مشکل دارم که بازم تو این تاریکی؛دنبال روزنه امید و یه ثانیه حال خوب می گردم...
236
یه هفته نفسگیر دو شیفته رو توی داخلی زنان در پیش داریم...
و من...
خوشحال از اینکه این مدت دارم با احساس "با ارزش بودن" زندگی میکنم
236
و شاید رسالت شغل ما این بود که وساطتی شود بر بخشیده شدن گناهانی که ناخواسته بود یا هرگز جبران نشد
236
حس احترام گرفتن...حس مقبولیت...حس تعلق داشتن...در حدی احساس قوییه که ناخودآگاه باعث میشه خودت هم برای خودت ارزش بیشتری قائل بشی⚡️
236
کاشکی میتونستم تموم آدمایی رو که دوستشون دارمو،با کل خاطرات قشنگشون تو یه چمدون بزارم...
دستشونو بگیرم و هرجایی که رفتم...
با خودم ببرم...
236
ترم دوم که برای اولین بار رفتیم بیمارستان همیشه با یکی از خانمای کادر اونجا درگیر بودم.
سر چی؟
سر اینکه هیچوقت نمی ذاشت لباسامونو تو پاویون خانوما تو درمانگاه عوض کنیم.
یادمه که اون موقع برامون پاویون جداگونه نذاشته بودن و ما مجبور بودیم که هر بخشی که میریم یه سوراخی پیدا کنیم و لباسامونو بذاریم اونجا.
تو طول روزم صد بار سر میزدیم که کسی ندزده.
این خانم همیشه با بدترین لحن باهامون برخورد میکرد.ماهم اولا واقعا بهمون بر میخورد آخه اصلا همچین رفتاریو تا الان ندیده بودیم.
از اون روزا چند ترم دیگه هم گذشت و من امروز ترم ۷ شدم.
امروز همون خانم تو درمانگاه بین اون همه شلوغی بیمارا که تو نوبت دکتر بودن بهم گفت یه نایلون نون خونگی برامون رو مانتوهامون گذاشته.
درست همون جایی که هیچوقت اجازه نمی داد بریم و لباسامونو بذاریم.
من خیلی نون خونگی رو دوست دارم ولی چون از دست تو گرفتم یه مزه دیگه ای داشت...
"خانم دَرگه"،امروز با این کار قشنگت دنیام رنگی شد.
چقدر حالم خوب شد که فهمیدم اینطوری به فکرم بودی.
تو جزو قشنگترین آدمایی بودی که شناختم.
ببخشید که خیلی وقتا زود قضاوتت کردم.مرسی که همیشه حواست بهم بود
خیلی دوستت دارم❤️
236
یه خستگی هایی هست که تا الان یاد نگرفتم چطوری رفعشون کنم.
با اینکه همه چی تازه تازست...سال تازه ست...ترم تازه ست...لباسا...بخشا...آدما...
ولی باز انگار از این تازه بودنه هم خستم...
دلم می خواد مغزمو بکشم بیرون و بندازمش اونور تا دیگه اینقدر فکر و خیال نکنه...
گمونم هممون این روزا یه حال پر از آرامش به خودمون بدهکاریم...
