ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

نبضِ لحظه

نبضِ لحظه

الذهاب إلى القناة على Telegram

دست نوشته هایی از تفکرات من بابت هیچ عقیده ای توضیحی بدهکار نیستم به روزای من خوش اومدی✨️ @nabz_lahzebot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
236
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-67 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
سلام و عرض ادب نزدیک ۶ سال در دانشکده، همراه شما دانشجویان عزیز و همکاران گرامی روزهای تلخ و شیرینی را تجربه کردم، گاهی من از دست شما ناراحت شدم و گاهی من شما را ناراحت کردم، ولی این ناراحتی‌ها مطمئنا به خاطر پیشبرد بهتر کارهای آموزشی دانشکده و ارتقای شما دانشجویان گرامی بوده است. من به نوبه خودم از تمامی دانشجویان عزیز و همکاران گرامی می خواهم که بنده را عفو کنید. باعث افتخار بود که این مدت همکار شما دوستان عزیز بودم و برای دانشجویان عزیز ان‌شاءالله معلم خوبی بوده باشم. به امید روزهای بهتر و سربلندی و سلامتی برای تمامی عزیزان خدانگهدار، عزیز شمسی

تنها چیزی که باعث میشه اینروزا برام شیرین شن،بوی خاک بارون خوردست🥹❤️

امروز... روژینا قفسه ها و چایساز رو آورد برامون... دلنیا فرش آورد و اتاق جمع و جور شد... با مهدیه و آیناز اتاقو جمع و جور کردیم... مهدیه برامون کیک هویج درست کرد... و کلی حال خوب دیگه... امروز حال دلمون کنار هم خیلی قشنگ بود🥹❤️

تو این دنیایی که هر لحظه یاس و سکوت بیشتر و بیشتر میشه... شاید من واقعا مشکل دارم که بازم تو این تاریکی؛دنبال روزنه امید و یه ثانیه حال خوب می گردم...

یه هفته نفسگیر دو شیفته رو توی داخلی زنان در پیش داریم... و من... خوشحال از اینکه این مدت دارم با احساس "با ارزش بودن" زندگی میکنم

آرتوش - بوسه بر لبهای خونین.mp35.72 MB

و شاید رسالت شغل ما این بود که وساطتی شود بر بخشیده شدن گناهانی که ناخواسته بود یا هرگز جبران نشد

چیزی که این روزا بهم می چسبه: چای+شب+کسیکه عمیقا حرفاتو درک میکنه

حس احترام گرفتن...حس مقبولیت...حس تعلق داشتن...در حدی احساس قوییه که ناخودآگاه باعث میشه خودت هم برای خودت ارزش بیشتری قائل بشی⚡️

کاشکی میتونستم تموم آدمایی رو که دوستشون دارمو،با کل خاطرات قشنگشون تو یه چمدون بزارم... دستشونو بگیرم و هرجایی که رفتم... با خودم ببرم...

ترم دوم که برای اولین بار رفتیم بیمارستان همیشه با یکی از خانمای کادر اونجا درگیر بودم. سر چی؟ سر اینکه هیچوقت نمی ذاشت لباسا
ترم دوم که برای اولین بار رفتیم بیمارستان همیشه با یکی از خانمای کادر اونجا درگیر بودم. سر چی؟ سر اینکه هیچوقت نمی ذاشت لباسامونو تو پاویون خانوما تو درمانگاه عوض کنیم. یادمه که اون موقع برامون پاویون جداگونه نذاشته بودن و ما مجبور بودیم که هر بخشی که میریم یه سوراخی پیدا کنیم و لباسامونو بذاریم اونجا. تو طول روزم صد بار سر میزدیم که کسی ندزده. این خانم همیشه با بدترین لحن باهامون برخورد میکرد.ماهم اولا واقعا بهمون بر میخورد آخه اصلا همچین رفتاریو تا الان ندیده بودیم. از اون روزا چند ترم دیگه هم گذشت و من امروز ترم ۷ شدم. امروز همون خانم تو درمانگاه بین اون همه شلوغی بیمارا که تو نوبت دکتر بودن بهم گفت یه نایلون نون خونگی برامون رو مانتوهامون گذاشته. درست همون جایی که هیچوقت اجازه نمی داد بریم و لباسامونو بذاریم. من خیلی نون خونگی رو دوست دارم ولی چون از دست تو گرفتم یه مزه دیگه ای داشت... "خانم دَرگه"،امروز با این کار قشنگت دنیام رنگی شد. چقدر حالم خوب شد که فهمیدم اینطوری به فکرم بودی. تو جزو قشنگترین آدمایی بودی که شناختم. ببخشید که خیلی وقتا زود قضاوتت کردم.مرسی که همیشه حواست بهم بود خیلی دوستت دارم❤️

ولی وقتی آدما اشکشون موقع تعریف کردن چیزی درمیاد،یعنی واقعا بابتش آسیب دیدن...

با احتساب یه تقلب ریزززز😁 گارو خوشکله ی دست ساز استادم رو ازش گرفتم❤️😍
با احتساب یه تقلب ریزززز😁 گارو خوشکله ی دست ساز استادم رو ازش گرفتم❤️😍

یه خستگی هایی هست که تا الان یاد نگرفتم چطوری رفعشون کنم. با اینکه همه چی تازه تازست...سال تازه ست...ترم تازه ست...لباسا...بخشا...آدما... ولی باز انگار از این تازه بودنه هم خستم... دلم می خواد مغزمو بکشم بیرون و بندازمش اونور تا دیگه اینقدر فکر و خیال نکنه... گمونم هممون این روزا یه حال پر از آرامش به خودمون بدهکاریم...

آدما محو میشن... ولی خاطراتشون محکم سرجاشون باقی اَن

این هفته چطور گذشت؟ شیفت...خواب...چای...شیفت🤒

ترکیب برنده این روزامون: شیر پاکتی+شیرینی کشمشی😍

بعضی روزا یه حال خوب لازممونه😍
بعضی روزا یه حال خوب لازممونه😍

درمانگاه🌺
درمانگاه🌺

💔
💔