fa
Feedback
🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان

🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان

رفتن به کانال در Telegram

چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼‍🫲🏻

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 482
مشترکین
-2724 ساعت
+527 روز
-58030 روز
آرشیو پست ها
انقدر پرسیدین از چی استفاده میکنم انقدر مژه هام بلنده مژه ها و ابروهاتو از این تبدیل به این کن💓 https://t.me/+lyWj2LQNKVo1NG
+1
انقدر پرسیدین از چی استفاده میکنم انقدر مژه هام بلنده مژه ها و ابروهاتو از این تبدیل به این کن💓 https://t.me/+lyWj2LQNKVo1NGE0 زودتر بیاین تخفیفم شامل میشید

https://t.me/Feentaanyl_S/193 چالش لایکی داره شرکت کنین سریع 😜

Repost from "Night watchman"
چه حرفا که گفته نشد، نگاه شد.

+18 بکنم رمانو یا زوده؟😝🔥
Anonymous voting

لف ندین ناموسا 💆🏼‍♀🧘🏼‍♀

جهت تب پیوی چنلت :+1k @Selimeokk

Repost from SON.__.adim
“We're ‘just friends’... that's what we tell everyone. But somehow, whenever we're apart, we both end up missing something we never have the courage to admit.” 🤍🌕 «ما فقط رفیقیم... هیچ‌چیزی بینمون نیست؛ فقط وقتی کنار هم نیستیم، هر دومون یه چیزی کم داریم که هیچ‌وقت به زبون نمیاریم.» 🫠🩷

#رمان «لب قلوه ای من» Part:⁹🫦 ~عسل~ نشستم روی صندلی و چشمم خورد به کتابی که خیلی دوسش داشتم سریع برش داشتم و شروع به خوندن کردم لبخند زدم همه ی اون خاطره ها اومد تو سرم نزدیک ۲ ساعت تو کتاب خونه بودم که درو زدن در باز شد قبل از اینکه بگم کسی بیاد داخل دوتا پسر اومدن داخل پسر عموهام بودن لبخند زدم و گفتم: -چی شده در جواب سوالم اونی که اسمش نیما بود گفت: -هیچی ، ما همیشه میایم اینجا برای کتاب خوندن -خوبه وقتی نشستن و حرف زدن بیشتر، کم کم باهاشون گرم گرفتم و با کارایی که می کردن می خندیدم خیلی کله پوک بودن مخصوصا آرمان که کوچیکه بود بلاخره بعد از کلی مسخره بازی پاشدیم رفتیم بیرون از کتاب خونه رفتم سمت اتاق و رفتم داخل پریدم روی تخت خیلی هوا خنک بود ولی یکم هم سوز داشت ادامه دارد....

#رمان ~عسل~ نشستم روی صندلی و چشمم خورد به کتابی که خیلی دوسش داشتم سریع برش داشتم و شروع به خوندن کردم لبخند زدم همه ی اون خاطره ها اومد تو سرم نزدیک ۲ ساعت تو کتاب خونه بودم که درو زدن در باز شد قبل از اینکه بگم کسی بیاد داخل دوتا پسر اومدن داخل پسر عموهام بودن لبخند زدم و گفتم: -چی شده در جواب سوالم اونی که اسمش نیما بود گفت: -هیچی ، ما همیشه میایم اینجا برای کتاب خوندن به کتاب علاقه داریم -منم همین طور کم کم باهاشون گرم گرفتم و با کارایی که می کردن می خندیدم خیلی کله پوک بودن مخصوصا آرمان که کوچیکه بود بلاخره بعد از کلی مسخره بازی پاشدیم رفتیم بیرون از کتاب خونه رفتم سمت اتاق و رفتم داخل پریدم روی تخت خیلی هوا خنک بود ولی یکم هم سوز داشت ادامه دارد....

بنازم شدیم1k به بالا 🤩🪄🎉 بمونین برام 🛍

تب پیوی بجز برای تب نیاین جواب نمیدم . @Selinaokkk

تایم❤️

اینم دو پارت دیگه 🙊 ریکت مختلف بزنین که شنبه دوتا پارت هیجانی داریم 😝🤫

#رمان «لب قلوه ای من» Part:⁸🫦 ~عسل~ عادت ماهانه ام بود و وضعیتم داغون داشتم از کمر درد و دل درد می مردم شانس خوبم باید این وسط اون مرتیکه جلوم ظاهر شه بعد از خوردن ۲ تا مسکن بلاخره یکم آروم شدم و کم کم چشام سنگین شد و از خستگی خوابم برد.... ~~~ با حس خیسی چشامو باز کردم چشمم خورد به پایین با کلافگی فوشی دادم پا شدم تختم شده بود شبیه ی پرچم کشور ژاپن! رفتم سمت سرویس و بعد از اوکی کردن موقعیت و جم کردن لاهافت رفتم سمت در و رفتم بیرون ساعت ۹و نیم بود رفتم سمت آشپز خونه که همه دور میز بودن برای صبحانه به همه سلام دادم و کنار زن عمو نشستم صبحونه رو شروع کردیم و بعد از اینکه خوردم رفتم پیش لیلا خانم رو بهش گفتم: -اینا کی میرن؟ لیلا خانم هینی کشید و لبش و گاز گرفت و گفت: -زشته این چه حرفیه می زنی عسل! هوفی کشیدم و گفتم: -مگه چی گفتم ازش دور شدم و رفتم سمت کتاب خونه خیلی وقت بود نرفته بودم تو اون اتاق تقریبا ۳ سال پیش که ۱۵ سالم بود آخرین باری بود که رفتم کتاب خوندم بعدش اومدم ایران رسیدم بهش و درو آروم باز کردم بوی خاک و اون خاطره ها اومد تو سرم .. ادامه دارد..