🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼🫲🏻
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
1 482
المشتركون
-2724 ساعات
+527 أيام
-58030 أيام
أرشيف المشاركات
1 481
+1
انقدر پرسیدین از چی استفاده میکنم انقدر مژه هام بلنده مژه ها و ابروهاتو از این تبدیل به این کن💓
https://t.me/+lyWj2LQNKVo1NGE0
زودتر بیاین تخفیفم شامل میشید
1 481
Repost from SON.__.adim
“We're ‘just friends’... that's what we tell everyone. But somehow, whenever we're apart, we both end up missing something we never have the courage to admit.” 🤍🌕
«ما فقط رفیقیم... هیچچیزی بینمون نیست؛ فقط وقتی کنار هم نیستیم، هر دومون یه چیزی کم داریم که هیچوقت به زبون نمیاریم.» 🫠🩷
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:⁹🫦
~عسل~
نشستم روی صندلی و چشمم خورد به کتابی که خیلی دوسش داشتم
سریع برش داشتم و شروع به خوندن کردم
لبخند زدم
همه ی اون خاطره ها اومد تو سرم
نزدیک ۲ ساعت تو کتاب خونه بودم که درو زدن
در باز شد قبل از اینکه بگم کسی بیاد داخل
دوتا پسر اومدن داخل
پسر عموهام بودن
لبخند زدم و گفتم:
-چی شده
در جواب سوالم اونی که اسمش نیما بود گفت:
-هیچی ، ما همیشه میایم اینجا برای کتاب خوندن
-خوبه
وقتی نشستن و حرف زدن بیشتر،
کم کم باهاشون گرم گرفتم و با کارایی که می کردن می خندیدم
خیلی کله پوک بودن
مخصوصا آرمان
که کوچیکه بود
بلاخره بعد از کلی مسخره بازی
پاشدیم رفتیم بیرون از کتاب خونه
رفتم سمت اتاق و رفتم داخل
پریدم روی تخت
خیلی هوا خنک بود
ولی یکم هم سوز داشت
ادامه دارد....
1 481
#رمان
~عسل~
نشستم روی صندلی و چشمم خورد به کتابی که خیلی دوسش داشتم
سریع برش داشتم و شروع به خوندن کردم
لبخند زدم
همه ی اون خاطره ها اومد تو سرم
نزدیک ۲ ساعت تو کتاب خونه بودم که درو زدن
در باز شد قبل از اینکه بگم کسی بیاد داخل
دوتا پسر اومدن داخل
پسر عموهام بودن
لبخند زدم و گفتم:
-چی شده
در جواب سوالم اونی که اسمش نیما بود گفت:
-هیچی ، ما همیشه میایم اینجا برای کتاب خوندن به کتاب علاقه داریم
-منم همین طور
کم کم باهاشون گرم گرفتم و با کارایی که می کردن می خندیدم
خیلی کله پوک بودن
مخصوصا آرمان
که کوچیکه بود
بلاخره بعد از کلی مسخره بازی
پاشدیم رفتیم بیرون از کتاب خونه
رفتم سمت اتاق و رفتم داخل
پریدم روی تخت
خیلی هوا خنک بود
ولی یکم هم سوز داشت
ادامه دارد....
1 481
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:⁸🫦
~عسل~
عادت ماهانه ام بود و وضعیتم داغون
داشتم از کمر درد و دل درد می مردم
شانس خوبم باید این وسط اون مرتیکه جلوم ظاهر شه
بعد از خوردن ۲ تا مسکن بلاخره یکم آروم شدم و کم کم چشام سنگین شد و از خستگی خوابم برد....
~~~
با حس خیسی چشامو باز کردم
چشمم خورد به پایین
با کلافگی فوشی دادم پا شدم
تختم شده بود شبیه ی پرچم کشور ژاپن!
رفتم سمت سرویس و بعد از اوکی کردن موقعیت و جم کردن لاهافت رفتم سمت در و رفتم بیرون
ساعت ۹و نیم بود
رفتم سمت آشپز خونه که همه دور میز بودن برای صبحانه
به همه سلام دادم و کنار زن عمو نشستم
صبحونه رو شروع کردیم و بعد از اینکه خوردم رفتم پیش لیلا خانم
رو بهش گفتم:
-اینا کی میرن؟
لیلا خانم هینی کشید و لبش و گاز گرفت و گفت:
-زشته این چه حرفیه می زنی عسل!
هوفی کشیدم و گفتم:
-مگه چی گفتم
ازش دور شدم و رفتم سمت کتاب خونه
خیلی وقت بود نرفته بودم تو اون اتاق
تقریبا ۳ سال پیش که ۱۵ سالم بود
آخرین باری بود که رفتم کتاب خوندم
بعدش اومدم ایران
رسیدم بهش و درو آروم باز کردم
بوی خاک و اون خاطره ها اومد تو سرم ..
ادامه دارد..
