اینجادیوانهایمینویسد!
رفتن به کانال در Telegram
من؟ شاید هیچکاره، شاید هم نیمچه نویسنده. @Thecrrazyhearbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
6 946
مشترکین
+3 77624 ساعت
+3 3417 روز
+2 97230 روز
آرشیو پست ها
من قویام. من قویام. من قویام. صدایش در خانه میپیچید؛ بلندتر، خشمگینتر و غریبهتر از همیشه. انگار کسی گلویش را قرض گرفته و بهجای او فریاد میکشید. آینه با آخرین تکرارِ این جمله تاب نیاورد. ترک برداشت و در کسری از ثانیه، تصویرش به هزار تکه تقسیم شد. و بعد، خندهها شروع شدند. از تکتک شیشهها صدای خنده میآمد؛ خندههایی سرد و چندشآور که در سکوت خانه ریشه میدواندند. هر تکه، چهرهای از او را در خود نگه میداشت؛ یکی خشمگین، یکی وحشتزده و دیگری با لبخندی که بیشتر به اعتراف میمانست تا شادی. گوشهایش را گرفت. «من قویام! میشنوید؟ من قویام!» خندهها اوج گرفتند. به یکی از تکهها خیره شد. انعکاسش لبخند میزد؛ لبخندی آشنا، از همان لبخندهایی که سالها روی زخمهایش کشیده بود تا کسی به فکر پرسیدن نیفتد. لبهای تصویر تکان خوردند: «پس چرا اینقدر از فهمیده شدن میترسی؟» دستهایش از روی گوشهایش افتادند. چه سؤال احمقانهای. چه سؤال بیرحمانهای. مگر آدم برای زنده ماندن، چارهای جز پنهان کردن بعضی شکستها دارد؟ مگر دنیا برای کسی که از پا افتاده، جایی کنار گذاشته؟ او فقط یاد گرفته بود دردش را بیصدا تحمل کند؛ آنقدر بیصدا که حتی خودش هم گاهی فراموش میکرد چیزی درونش فریاد میکشد. تمام عمر، هر بار که چیزی در وجودش فرو میریخت، آوارش را زیر لبخند دفن کرده بود. هر بار که ترسیده بود، نامش را احتیاط گذاشته بود؛ هر بار که شکسته بود، خودش را به محکم بودن متهم کرده بود. با خودش چنان بیرحمانه رفتار میکرد که انگار ضعف، گناهی نابخشودنی است و بخشیدنِ خودش، خیانتی به تمام روزهایی که بهزور دوام آورده. نگاهش روی تکههای شیشه چرخید. هزار تصویر، هزار زخم، هزار نسخه از آدمی که دیگر نمیدانست کدامشان واقعاً خودش است. لب باز کرد تا دوباره بگوید: «من قویام.» اما کلمات در گلویش مردند. برای نخستین بار، لازم ندید خودش را متقاعد کند. زانو زد. انگشتانش لرزیدند و اشکهایش بیاجازه روی صورتش لغزیدند. نه فریادی، نه انکاری، نه حتی تلاشی برای جمع کردن تکهها. فقط یک اعتراف؛ کوچکتر از تمام دروغهایی که پیش از آن گفته بود: «من خستهام.» خندهها خاموش شدند. خانه در سکوت فرو رفت و او، میان بقایای تصویری که سالها برای حفظش جان کنده بود، سرش را پایین انداخت. عجیب بود؛ حقیقت را که گفت، هیچچیز فرو نریخت. نه دیوارها، نه سقف، نه جهان. فقط چیزی درونش از جنگیدن دست کشید. و شاید تمام این سالها اشتباهش همین بود؛ قدرت را با انکارِ درد اشتباه گرفته بود و آنقدر برای اثباتِ نشکستن تقلا کرده بود که نفهمید بعضی آدمها زیر بارِ رنج از پا نمیافتند؛ زیر بارِ تظاهر به تحملش دفن میشوند. آینه دیگر تصویری از او نداشت. اما برای نخستین بار، احتیاجی هم به دیدن خودش در آن احساس نمیکرد. .صاد.
Repost from «غریق!»
🌚 مهتاب؛ پردهی دوم
«هیولا همیشه آن چیزی نیست که از آن میترسیم؛ گاهی آن چیزیست که از فهمیدنش میترسیم.»
🎬 در دومین پردهی مهتاب، با Frankenstein همراه میشویم؛ سفری به مرز میان انسان و هیولا، آفرینش و ویرانی، تنهایی و تعلق.
از ایده و مفهوم، تا روایت، شخصیتها، روانشناسی و پرسشهای فلسفی؛
از مسئولیتِ خالق در برابر مخلوقش، تا تأثیر طردشدن بر هویت و این پرسش که چه چیزی ما را به انسان تبدیل میکند.
👀 شاید در این مسیر، مرز میان هیولا و انسان آنقدرها هم که فکر میکردیم روشن نباشد...
📜 بازهی زمانی دوره: ۱۶ آبان تا ۲۶ آبان
💌 حق عضویت: ۷۵ هزار تومان
برای عضویت و ثبتنام میتوانید از همین حالا به آیدی زیر پیام دهید:
@baadbeman
🎁 این دوره در سه جلسهی کوتاه و متمرکز، بهصورت آنلاین در Google Meet برگزار میشود؛ فرصتی برای گفتوگو، تحلیل و کنار هم گذاشتن نگاههای متفاوت به یک اثر.
یک فیلم، چند نگاه؛
و این بار، سفری به تاریکترین گوشههای انسان.
مهتاب؛ پردهای برای دیدنِ دوباره.
- توسطِ غریق🪻
تو چنل گوینده داریم؟
یهچیزی نوشتم، یکم خیلی طولانیه.
نیاز دارم پادکست بشه.
دختری که جلوت خودش رو آروم نشون میده و راجعبه کوچیکترین کار ها ازت کمک خواست میخواد رو مسخره نکن. اون در نبود تو، میتونه مبلی که روش هزار تا وسیله هست رو به تنهایی بلند کنه تا زیرش رو جارو بکشه. :))
با منی که تو این شرایط تنظیماتِ Automatically Delete my acoount if away for رو گذاشتم روی یکماه، از ترسازدستدادن حرف نزن.
تو خیابون یهسری کولهپشتی دیدم که دارن از اتوبوس پیاده میشن. بامزههای کلاساولی. :))
برام آهنگ بفرست، بهم پیام بده، سعیکن باهام ارتباط بگیری، بهم ثابت کن تو هم دلتنگ میشی و برای من تلاش میکنی.
هیچوقت نمیفهمی طولانیتر کردن راهِ خونه برای بیشتر حرفزدن باهات یعنیچی.
