خانه کتاب کالاگان
رفتن به کانال در Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
2 114
مشترکین
+424 ساعت
+487 روز
+20530 روز
آرشیو پست ها
2 114
سه کلمه برای سه حالِ عجیب
بعضی تجربهها آنقدر دقیقاند که وقتی زبان برایشان اسم پیدا میکند، تازه میفهمیم چقدر برایمان آشنا بودهاند.
۱. Serendipity | انگلیسی
وقتی اتفاقی به چیزی ارزشمند میرسی، در حالی که اصلاً در جستوجوی آن نبودهای.
مثلاً برای خرید یک کتاب وارد کتابفروشی میشوی، اما کتاب دیگری را اتفاقی از قفسه بیرون میکشی و همان کتاب، بعدها یکی از عزیزترین کتابهای زندگیات میشود.
این واژه را هوراس والپول در سال ۱۷۵۴ ساخت؛ با الهام از داستان سه شاهزادهٔ سِرِندیپ، که قهرمانانش در سفر، با ترکیبی از زیرکی و اتفاق، چیزهایی را پیدا میکردند که اصلاً دنبالشان نبودند.
⸻
۲. L’esprit de l’escalier | فرانسوی
آن لحظهای که وسط یک بحث، هیچ جواب خوبی به ذهنت نمیرسد؛ اما وقتی دیگر از آنجا بیرون آمدهای، ناگهان بهترین جواب ممکن را پیدا میکنی.
معنای لفظیاش میشود: «روحِ راهپله».
ریشهی این تعبیر را معمولاً به دنی دیدرو نسبت میدهند. دیدرو در Paradoxe sur le comédien، تجربهای را توصیف میکند که پس از شنیدن سخنی در یک مهمانی، آنقدر دستپاچه میشود که پاسخ مناسب به ذهنش نمیرسد و تازه وقتی به پایین راهپله میرسد، دوباره خودش را پیدا میکند.
دیدرو خودِ عبارت «روح راهپله» را به کار نبرده بود؛ او فقط این تجربه را توصیف کرده بود و صورت مشهور این اصطلاح بعدها شکل گرفت.
⸻
۳. Torschlusspanik | آلمانی
ترس از اینکه دیر شده باشد؛ اینکه فرصتهایی که میتوانستیم داشته باشیم، یکییکی از دست بروند و درهای زندگی به روی ما بسته شوند.
این واژه از Tor به معنای «دروازه» و Schluss به معنای «بستهشدن» ساخته شده و در آلمانی امروز برای ترس از دست دادن فرصتهای مهم به کار میرود.
گاهی چیزی را سالها حس میکنیم،
بیآنکه بدانیم جای یک کلمه در زبانمان خالی بوده است.
منابع:
Merriam-Webster — Serendipity
CNRTL / Larousse — L’esprit de l’escalier
Duden — Torschlusspanik
Denis Diderot, Paradoxe sur le comédien
2 114
ای سر به شانههای رقیبان گذاشته
کی سر به شانهات بگذارم؟ شبت بخیر...
رفتی اگرچه وقت خداحافظی نبود
دیگر نشد بهانه بیارم، شبت بخیر...
#سجاد_سامانی
2 114
«باوفا» خواندمت از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن
وزش باد شدید است و نخام محکم نیست
اشتباه است مرا دورتر از این کردن
#کاظم_بهمنی
2 114
قصهٔ یک کلمه | آواتار
«آواتار» خیلی قبلتر از اینترنت وجود داشت.
امروز وقتی میگوییم «آواتار»، شاید اول یاد تصویری بیفتیم که برای خودمان در یک شبکهٔ اجتماعی یا بازی انتخاب کردهایم.
اما این کلمه از دنیای دیجیتال نیامده است.
آواتار از واژهٔ سانسکریت avatāra آمده؛ واژهای به معنای فرود یا نزول.
در سنت هندو، «اَوتار» به ظهور یا تجسد یک ایزد در جهان زمینی گفته میشود؛ مفهومی که بیش از همه با ویشنو و ظهور او در صورتهای گوناگون پیوند دارد.
قرنها بعد، این واژه وارد زبانهای اروپایی شد و معنایش کمکم گستردهتر شد:
از «ظهور یک ایزد در شکلی زمینی» رسید به معنای تجسد یا نمودِ چیزی در یک شکل مشخص.
و بعد، در دنیای رایانه و بازیها، معنای تازهای پیدا کرد:
تصویری که نمایندهٔ یک کاربر در فضای مجازی است.
انگار همان ایدهٔ قدیمی، فقط در جهانی تازه تکرار شده باشد:
چیزی یا کسی که در قالبی دیگر ظاهر میشود.
یک واژه، از سنتهای هند باستان رسید به بازیهای رایانهای و شبکههای اجتماعی.
منابع:
• Merriam-Webster — Avatar
• Oxford Learner’s Dictionaries — Avatar
• Oxford Bibliographies — Avatāra
• Online Etymology Dictionary — Avatar
#کالاگان
#قصه_واژهها
#ریشه_شناسی
#زبان
2 114
قصهٔ یک فیلم | روانی (Psycho)
آلفرد هیچکاک
هیچکاک از تماشاگران یک خواهش داشت: پایان فیلم را لو ندهید.
سال ۱۹۶۰، وقتی «روانی» آمادهٔ اکران شد، آلفرد هیچکاک فقط فیلمش را نساخته بود؛ برای تماشای آن هم قانون گذاشته بود.
تماشاگران بعد از شروع فیلم اجازهٔ ورود به سالن را نداشتند.
در آن زمان، این کار عجیب بود. معمولاً اگر دیر به سینما میرسیدی، میتوانستی وارد شوی و صندلیات را پیدا کنی.
اما هیچکاک اصرار داشت که «روانی» باید از ابتدا دیده شود.
دلیلش هم چیزی بود که نمیخواست تماشاگر از دست بدهد.
او حتی در سالنها برای کسانی که در صف ایستاده بودند، پیامی پخش میکرد و از آنها میخواست پایان فیلم را برای دوستانشان فاش نکنند.
و جملهای داشت که خیلی زود مشهور شد:
«لطفاً پایان را لو ندهید؛ همین یکی را داریم.»
اما ماجرا فقط به اینجا ختم نمیشد.
هیچکاک پیش از اکران، تا جای ممکن داستان فیلم را پنهان نگه داشت؛ از انتشار عکسهایی که ممکن بود صحنههای مهم را فاش کنند جلوگیری کرد و حتی اجازه نمیداد منتقدان و نمایشدهندگان، فیلم کامل را پیش از اکران ببینند.
تبلیغات فیلم هم عجیب بود:
خودِ هیچکاک در تریلر ظاهر میشد،
تماشاگران را به فضای فیلم میبرد،
اما چیزی را که نباید، نشان نمیداد.
او میخواست بخشی از تجربهٔ «روانی» این باشد که هیچکس نداند قرار است چه اتفاقی بیفتد.
امروز که «لو رفتن داستان» و «اسپویل» بخش عادی تجربهٔ فیلم دیدن شده، شاید این وسواس هیچکاک کمی عجیب به نظر برسد.
اما در سال ۱۹۶۰، او کاری کرد که امروز کمتر فیلمی میتواند انجام دهد:
تماشاگران را وادار کرد
قبل از دیدن فیلم، دربارهٔ ندیدنِ آنچه قرار است ببینند، کنجکاو شوند.
و شاید یکی از دلایل ماندگاری «روانی» همین باشد؛ اینکه هیچکاک فقط فیلم را نساخت، رازِ فیلم را هم کارگردانی کرد.
منابع:
American Film Institute — Psycho
AFI Catalog — Psycho
Turner Classic Movies — Psycho
#کالاگان
#قصه_یک_فیلم
#سینما
2 114
کلمههایی برای چیزهایی که سخت میشود گفت
بعضی چیزها را میشناسیم، تجربهشان میکنیم، اما وقتی بخواهیم دربارهشان حرف بزنیم، میبینیم زبان برایشان یک کلمهٔ دقیق ندارد.
در ژاپنی، برای بعضی از این تجربهها واژههایی وجود دارد که هرکدام، دنیایی از معنا را در خودشان جمع کردهاند.
کومورِبی | 木漏れ日
نور خورشید که از میان شاخهها و برگهای درختان عبور میکند و تکهتکه روی زمین میافتد.
نه فقط نور است و نه فقط سایه؛
لحظهایست که نور، از میان برگها راه خودش را پیدا میکند.
⸻
تسوندُکو | 積ん読
این یکی برای کتابخوانها آشناتر است!
خریدن کتاب و خواندهنشدنش؛
کتابهایی که میخریم، روی هم میگذاریم و میگوییم «بعداً میخوانمش» و بعد، کتاب دیگری هم به آنها اضافه میکنیم.
حتی خودِ واژه هم بازی زبانی جالبی دارد و از ترکیب مفهوم «روی هم انباشتن» و «خواندن» شکل گرفته است.
اگر یک گوشه از خانهتان چند کتابِ خواندهنشده دارید،
احتمالاً با تسوندُکو بیگانه نیستید.
⸻
ناتسوکاشی | 懐かしい
حسی که وقتی چیزی از گذشته را به یاد میآوریم و خاطرهای آشنا و دوستداشتنی در ما زنده میشود، تجربه میکنیم.
اما فقط «نوستالژی» نیست.
در ناتسوکاشی، نوعی احساسِ خوشایندِ بازگشت به خاطره وجود دارد؛
چیزی از گذشته را به یاد میآوری و برای لحظهای، انگار دوباره به آن نزدیک شدهای.
سه کلمه؛
سه تجربهٔ آشنا،
که شاید تا امروز نام مشخصی برایشان نداشتیم.
کومورِبی، تسوندُکو، ناتسوکاشی.
شاید یکی از زیباییهای زبان همین باشد:
گاهی یک کلمه پیدا میشود
و ناگهان میفهمیم چیزی را که مدتها احساس میکردیم،
میشود دقیقتر نامید.
منابع:
Kotobank — 木漏れ日، 積ん読، 懐かしい
Digital Daijisen — فرهنگ لغت ژاپنی
TKG Japanese Dictionary — 木漏れ日
#کالاگان
#ژاپنی
#زبان
#واژه
2 114
مگو شرطِ دوامِ دوستی، دوریست؛ باور کن
همین یک اشتباه، از آشنا بیگانه میسازد...
#فاضل_نظری
2 114
قصهٔ یک کلمه | سانسور
«سانسور» از کتاب شروع نشد.
در روم باستان، censor نام یکی از مقامهای رسمی جمهوری روم بود که سناتورها و شهروندان را ثبت میکردند، دربارهٔ وضعیت اجتماعی و اخلاقی شهروندان داوری میکردند و بر برخی امور عمومی نظارت داشتند.
خودِ واژه از فعل لاتین censēre میآمد؛ یعنی ارزیابی کردن، داوری کردن و نظر دادن.
قرنها گذشت و معنای واژه تغییر کرد.
«سانسور» کمکم به نظارت و داوری دربارهٔ نوشتهها، نمایشها و دیگر آثار منتشرشده هم گفته شد؛ بهخصوص زمانی که قرار بود چیزی به دلیل محتوایش اجازهٔ انتشار پیدا نکند.
به این ترتیب، واژهای که روزی نام یک مقام رومی بود، رسید به جایی که امروز میشناسیم:
کسی یا نهادی که تصمیم میگیرد چه چیزی اجازه دارد دیده، شنیده یا منتشر شود.
پس در ریشهٔ این کلمه،
پیش از آنکه خبری از کتاب و روزنامه و فیلم باشد،
فقط یک مفهوم وجود داشت:
داوری کردن.
منابع:
Encyclopaedia Britannica — Censor
Merriam-Webster — Censor, Word History
Online Etymology Dictionary — Censor
2 114
فردا، ۱۰ سپتامبر، روز جهانی پیشگیری از خودکشیست.
نمیخواهم دربارهی این روز از آمار و عددها بگویم.
میخواهم از آدمها بگویم؛ از آدمهایی که شاید یک روز، آنقدر خسته شدهاند که دیگر هیچ راهی جز تمام شدن همهچیز به نظرشان نرسیده است.
گاهی آدمها پیش از آنکه بخواهند بمیرند، فقط میخواهند دیگر اینطور زندگی نکنند.
میخواهند دردشان تمام شود، نه لزوماً زندگیشان.
شاید برای همین است که گاهی یک «امروز به یادت بودم» ساده، یک تلفن، یک فنجان چای، یک آغوش، یا حتی نشستن بیحرف کنار کسی، بیشتر از چیزی که فکر میکنیم اهمیت دارد.
من فکر میکنم خیلی از ما، دستکم یکبار در زندگی، به جایی رسیدهایم که ادامه دادن سختتر از همیشه بوده.
شاید خودمان از آن نقطه برگشته باشیم؛ شاید هم کسی دستمان را گرفته باشد.
و شاید هنوز کسی در اطراف ما باشد که دارد بیصدا با خودش میجنگد.
شاید بد نباشد اگر کسی به ذهنمان آمد که مدتهاست خبری از او نداریم، به او پیام بدهیم.
اگر گفت «خوب نیستم»، فورا شروع به نصحیت نکنیم. کنارش بمانیم. گوش بدهیم. قضاوت نکنیم.
و اگر خودت این روزها جایی ایستادهای که ادامه دادن برایت سخت شده، اگر خستگی آنقدر زیاد شده که دیگر نمیدانی با فردا چه باید کرد، لازم نیست وانمود کنی که حالت خوب است. لازم نیست بهتنهایی از پسِ همهچیز بربیایی.
با یک نفر حرف بزن؛ کسی که بتواند بیقضاوت کنارت بماند. اگر گفتنش سخت است، حتی لازم نیست همهچیز را توضیح بدهی. گاهی همین که بگویی «این روزها خیلی سخت میگذرد و به کمک احتیاج دارم»، میتواند شروعِ بیرون آمدن از آن تنهایی باشد.
و اگر هیچکس به ذهنت نمیرسد، از یک متخصص کمک بخواه. کمک خواستن نشانهی ضعف نیست؛ گاهی شجاعانهترین کاریست که میشود برای ادامه دادن انجام داد.
خیلی وقتها زندگی، درست در جایی که فکر میکنیم دیگر چیزی برای دوام آوردن نمانده، هنوز یک دلیل کوچک برای ادامه دادن پنهان کرده است.
شاید یک نفر. یک صدا. یک صبح بارانی. یا حتی جایی که هنوز نرفتهایم و نمیدانیم قرار است چه چیزی در انتظارمان باشد.
پس اگر کسی را میشناسیم که تنها مانده، کمی کمتر تنهاش بگذاریم.
برای بعضی آدمها، همین که یک نفر بگوید «من اینجا هستم»، ممکن است تمام چیزی باشد که برای ماندن لازم دارند.
پینوشت: نقاشی روی میز مطالعهی کالاگان مانده بود. نقاشش را نمیشناسم.
#روز_جهانی_پیشگیری_از_خودکشی
#کالاگان
2 114
قصهٔ یک کتاب | مرشد و مارگاریتا
این کتاب یکبار سوخت؛ اما از بین نرفت.
میخائیل بولگاکف نوشتن «مرشد و مارگاریتا» را در اواخر دههٔ ۱۹۲۰ آغاز کرد. در سال ۱۹۳۰، پس از تشدید فشارها و محدودیتها علیه آثارش، دستنوشتهٔ رمان را سوزاند.
اما چند سال بعد دوباره سراغش رفت.
نوشت.
بازنویسی کرد.
و تا روزهای پایانی زندگیاش روی آن کار کرد.
بولگاکف در سال ۱۹۴۰ درگذشت؛ در حالی که رمان هنوز منتشر نشده بود. همسرش، یلنا بولگاکووا، دستنوشتهها و نسخههای باقیمانده را حفظ کرد و برای انتشار اثر تلاش کرد.
بیستوشش سال بعد، بالاخره «مرشد و مارگاریتا» در مجلهٔ «مسکو» منتشر شد.
اما نه به شکلی که بولگاکف نوشته بود.
بخشهایی از متن حذف شده بود؛ قسمتهایی که از نگاه سانسورچیان شوروی مسئلهدار بودند.
اما متنهای حذفشده هم ناپدید نشدند.
خوانندگان آن قسمتها را با ماشین تحریر تکثیر میکردند و دستبهدست میگرداندند.
[به این شیوه در شوروی میگفتند سامیزدات (самиздат)؛ یعنی انتشار و تکثیر غیررسمیِ نوشتههایی که امکان انتشار رسمی نداشتند.]
نسخهٔ سانسورشده در سالهای ۱۹۶۶ و ۱۹۶۷ در مجله منتشر شد و همان سال، نسخهای از رمان در پاریس نیز به صورت کتاب منتشر شد.
در شوروی، نخستین چاپ کتابیِ کامل در سال ۱۹۷۳ منتشر شد.
بیستوسه سال بعد از مرگ بولگاکف.
کتابی که نویسندهاش یکبار آن را در آتش انداخته بود، سالها بعد از مرگش، از میان سانسور و نسخههای دستبهدستشده راه خودش را به خوانندگان پیدا کرد.
شاید برای همین، یکی از مشهورترین جملههای خود رمان اینقدر با سرنوشتش جور درمیآید:
«دستنوشتهها نمیسوزند.»
منابع:
Russian State Library for the Blind — تاریخ انتشار «مرشد و مارگاریتا»
Richard Pevear & Larissa Volokhonsky — یادداشت دربارهٔ متن و تاریخچهٔ انتشار رمان
Encyclopaedia / Reference sources on Russian literature and samizdat
Christie’s — نخستین نسخههای سانسورشده و متنهای سامیزدات
2 114
معرفی کتاب | تصرف عدوانی
گاهی یک رابطه با یک اتفاق بزرگ تمام نمیشود؛ مجموعهای از چیزهای کوچک، کمکم آدم را خسته میکنند.
«تصرف عدوانی» داستان استر نیلسون است؛ زنی تحصیلکرده، منطقی و مستقل که برای سخنرانی دربارهٔ هنرمندی مشهور به نام هوگو رسک دعوت میشود.
استر او را میشناسد، دربارهاش میخواند و کمکم شیفتهاش میشود.
اما مسئله از جایی شروع میشود که چیزی که برای استر شکل یک رابطهٔ عاطفی به خود گرفته، برای هوگو معنای دیگری دارد.
نه یک «بله» روشن وجود دارد،
نه یک «نه» روشن.
و درست همینجاست که رمان شروع میکند به نشان دادن یکی از دردناکترین شکلهای انتظار:
امیدی که هیچوقت کاملاً تأیید نمیشود، اما هیچوقت هم کاملاً از بین نمیرود.
استر هر بار دلیلی پیدا میکند برای اینکه هنوز امیدوار باشد؛
و هر بار، همان امید او را یک قدم بیشتر در این رابطه نگه میدارد.
لنا آندرشون در این رمان، عشق را فقط از زاویهٔ احساسات عاشقانه نگاه نمیکند؛
از انتظار، خودفریبی، قدرت، آزادی و مرز میان خواستن و واقعیت هم حرف میزند.
شاید برای همین عنوان کتاب اینقدر به قصه میآید:
تصرف عدوانی.
چیزی که قرار نیست مال تو باشد،
اما به آن دل میبندی.
«تصرف عدوانی» در سال ۲۰۱۳ منتشر شد و همان سال برندهٔ جایزهٔ آگوست، یکی از مهمترین جوایز ادبی سوئد، شد. این رمان در ایران با ترجمهٔ سعید مقدم و توسط نشر مرکز منتشر شده است.
#کالاگان
#معرفی_کتاب
#نشر_مرکز
2 114
قصهٔ یک فیلم | آروارهها
قرار بود کوسه، ستارهٔ فیلم باشد؛ اما مدام خراب میشد!
سال ۱۹۷۴، استیون اسپیلبرگ جوان برای ساختن «آروارهها» به مارتاز وینیارد رفت.
قرار بود فیلمبرداری ۵۵ روز طول بکشد.
اما دریا، هوا و مهمتر از همه، کوسهٔ مکانیکی برنامهٔ دیگری داشتند.
کوسه مدام از کار میافتاد و فیلمبرداری که قرار بود کمتر از دو ماه تمام شود، سرانجام ۱۵۹ روز طول کشید.
اسپیلبرگ نمیتوانست هر وقت میخواست کوسه را نشان بدهد.
پس مجبور شد راه دیگری برای ترساندن تماشاگر پیدا کند.
صدای موسیقی جان ویلیامز،
حرکت دوربین در زیر آب،
واکنش آدمها،
بالهای که روی آب ظاهر میشود،
و چیزی که میدانیم جایی زیر سطح آب وجود دارد.
ترس، دیگر از دیدن کوسه نمیآمد؛
از ندیدن آن میآمد.
و شاید همین یکی از عجیبترین اتفاقهای تاریخ سینما باشد:
کوسهای که قرار بود فیلم را به دردسر بیندازد،
باعث شد اسپیلبرگ یاد بگیرد
چطور بدون نشان دادن هیولا،
از هیولا بترساندمان.
«آروارهها» در سال ۱۹۷۵ اکران شد و به یکی از مهمترین فیلمهای تاریخ سینمای جریان اصلی و الگویی برای بلاکباسترهای تابستانی تبدیل شد.
گاهی، چیزی که قرار است اثری را خراب کند، دقیقاً همان چیزیست که آن را ماندگار میکند.
پینوشت:
بلاکباستر در معنای امروزی به فیلمی بسیار پرفروش و پرمخاطب گفته میشود. این واژه در اصل برای بمبهای بسیار بزرگی به کار میرفت که قدرت تخریب یک بلوک شهری را داشتند.
منابع:
Academy of Motion Picture Arts and Sciences — Jaws
Amblin — Jaws
AFI Catalog — Jaws
Library of Congress — Jaws
#کالاگان
#قصه_یک_فیلم
#سینما
2 114
قصهٔ یک کلمه | پاپاراتزی
«پاپاراتزی» اسم یک آدم بود.
سال ۱۹۶۰، فدریکو فلینی فیلمی ساخت که خیلی زود سر و صدای زیادی به پا کرد:
«زندگی شیرین»
در میان شخصیتهای فیلم، عکاس جوانی بود به نام پاپاراتزو؛ عکاسی که دنبال آدمهای مشهور میافتاد تا از زندگی خصوصیشان عکس بگیرد.
اما فلینی نمیدانست نام این شخصیت قرار است از پردهٔ سینما بیرون بیاید و وارد زبان مردم شود.
«Paparazzo» نام خانوادگی یک شخصیت بود؛
اما خیلی زود، شکل جمع آن یعنی paparazzi برای اشاره به عکاسهایی به کار رفت که به دنبال شکار عکسهای خصوصی و جنجالیِ چهرههای مشهور بودند.
در واقع، یک نام خاص تبدیل شد به یک اسم عام.
و بعد از ایتالیا، راهش را به زبانهای دیگر هم باز کرد.
امروز وقتی میگوییم «پاپاراتزی»، دیگر کسی لزوماً به شخصیت فیلم فلینی فکر نمیکند؛
اما پشت این کلمه، هنوز همان عکاس ایستاده که یک روز در «زندگی شیرین» به دنیا آمد.
گاهی یک شخصیت سینمایی آنقدر ماندگار میشود که حتی اسمش هم از فیلم بیرون میآید و وارد زبان میشود.
منابع:
Treccani — Paparazzo
Treccani — La dolce vita
Online Etymology Dictionary — Paparazzi
#کالاگان
#قصه_واژهها
#ریشه_شناسی
#سینما
#زبان
