Survivor guilt
رفتن به کانال در Telegram
143
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-177 روز
-8930 روز
آرشیو پست ها
«احساس لطیفِ با تو بودن
جمعیت چلچلهست بر ایوان
وقتی که به بیشههای خرمالو
آهو به چراست
چشمِ او، حیران
آنسو تَرَک
آسمان
نگاهی آبیست؛
قیقاج هلال
مثل مژهای شناور است
در چشمِ افق،
مثل نوک ناخنیست نو چیده
از ناخن تو
افتاده به روی سطح آیینه؛
پیچک
معنای خیال پر تب و تابم
با قامت توست
میپیجم و باز میپیچم؛
آخر تو و من چه کنیم آخر
باهم؟
احساس لطیفِ با تو بودن
گنجیست
در چشمِ تو، گنجنامه خوابیده؛
احساس لطیفِ با تو بودن
عطریست
از باد بهار در شب فردوس؛
هر چیز دگر برای من ویرانیست
هر چیز دگر برای من تنهاییست
تنها،
احساس لطیفِ با تو بودن
تنهایی نیست.
خاموشی محو برکهای متروک
در هالهٔ یاسها و سوسنهاست
احساسِ لطیفِ با تو بودن.
احساسِ لطیفِ با تو بودن
راحت شدن است.
از غم که مرا ربوده بود
زین جا تا جای دگر
که من نخواهم باشم
احساسِ لطیفِ با تو بودن
آن چشم شکفته در تب حیرانیست
آبادی صبح من
در تیرهشبان شوم ویرانیست.»
«احساس لطیفِ با تو بودن
جمعیت چلچلهست بر ایوان
وقتی که به بیشههای خرمالو
آهو به چراست
چشمِ او، حیران
آنسو تَرَک
آسمان
نگاهی آبیست؛
قیقاج هلال
مثل مژهای شناور است
در چشمِ افق،
مثل نوک ناخنیست نو چیده
از ناخن تو
افتاده به روی سطح آیینه؛
پیچک
معنای خیال پر تب و تابم
با قامت توست
میپیجم و باز میپیچم؛
آخر تو و من چه کنیم آخر
باهم؟
احساس لطیفِ با تو بودن
گنجیست
در چشمِ تو، گنجنامه خوابیده؛
احساس لطیفِ با تو بودن
عطریست
از باد بهار در شب فردوس؛
هر چیز دگر برای من ویرانیست
هر چیز دگر برای من تنهاییست
تنها،
احساس لطیفِ با تو بودن
تنهایی نیست.
خاموشی محو برکهای متروک
در هالهٔ یاسها و سوسنهاست
احساسِ لطیفِ با تو بودن.
احساسِ لطیفِ با تو بودن
راحت شدن است.
از غم که مرا ربوده بود
زین جا تا جای دگر
که من نخواهم باشم
احساسِ لطیفِ با تو بودن
آن چشم شکفته در تب حیرانیست
آبادی صبح من
در تیرهشبان شوم ویرانیست.
فکر کنم بخاطر اینه که یه هفتهست دارم فقط مینویسم. همش در حال نوشتنم. همه انگشتام زخم شده و خب... اینم هست.
دستم به طرز خیلی وحشتناکی درد میکنه و کل شب رو نتونستم بخوابم. الان دیگه نه میتونم خودکار بگیرم دستم، نه بخوابم.
دولینگو انقدر بچهی مسئولیتپذیر، سختگیر و پایبند به اصول یادگیری و استمراره که دیگه مسئولیتِ بیدار کردن من رو هم به عهده گرفته. الان یادم اومد ساعت ۶ صبح کی داشت تو گوشم جیغ میزد بیدار کرد که دو تا درس زبان بخونم.
با تمام وجودم یک نشونه خواستم، یه نشونه که بهم بگه اشتباه نمیکنم، یه چیزی که بگه هنوز وجود دارم، هنوز میتونم، هنوز میتونم صبور باشم، هنوز انسانیتم رو از دست ندادم، هنوز امید و باورم رو از دست ندادم، هنوزم میتونم برسم، هنوزم میشه ادامه داد. و روز بعد من اون نشونهها رو گرفتم، انقدر عجیب بود که تنها کاری که تونستم انجام بدم اشک ریختن بود. در وصف حسم ناتوانم و فقط میتونم بگم که، من کسانی رو دارم که از توی آسمون، هوام رو دارن و مطمئنم دیگه هیچی نمیخوام.
یه سری روزا همینطوریه عزیزم، مثل این عکسه. انگار نبودت باعث میشه یه فیلتر آبی و کدر روی دنیا زده بشه، انگار دنیا از نبود تو این رنگیه، انگار بودن، بودن، بودن، تا سر حد امکان دیگه بدون تو معنیش رو از دست میده و تبدیل میشه به بودن،به بودن، بودن، تا سر حد امکان آبی و کدر کدر کدر بودن، انگار دنیا بدون تو کدره عزیزم، کدر و آبی. ولی بود، بوده، هست. حیف تو. وای حیف تو عزیزم، که نیستی، که دیگر دنیا تحمل داشتن تو رو نداشت، داشتن تحمل تو. که دیگر روی این خاک قدم نمیزنی آخ که چه حسود که تو را کشید زیر خود. نمیتوانست عشق تو را تحمل کند. وای که چه کسایی موندند و تو رفتی. و دنیا چقدر کدره در نبود تو، آسمون چقدر آبی نیست، خاکستریه، و تو دیگه اینجا نیستی که نگاهش کنی، و این دنیا تو رو نداره، به نظرم دنیای کدریه. کدر، کدر، کدر. کدر. کدر.
