Faded Memories
رفتن به کانال در Telegram
a place for the memories we were never ready to forget
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
903
مشترکین
-224 ساعت
-287 روز
-230 روز
آرشیو پست ها
وقتی فکر میکنند قرار است با آنها بحث کنم، اما من فقط با چشمانی پر از ناامیدی به آنها نگاه میکنم.
من از اعتماد کردن نمیترسم،
از ناامید شدن میترسم، از اینکه
یه آدم رو باور کنم و بهم ثابت کنه
که اشتباه کردم خیلی میترسم.
اینبار دیگه نمیخوام درموردش صحبت کنم، اینبار فقط میخوام درموردش تا جایی که میتونم دور بشم، ساکت بشم و برم تو خودم.
یکی ازم پرسید:
چجوری انقدر آرومی، انگار هیچی برات مهم نیست؟
بهش گفتم:
همه چیزایی که ترسیده بودم سرم بیاد، سرم اومد،
دیگه نگران چی باشم؟
داشتم از خاطرات ناگوار کودکی و ناراحتیهام به چتجیپیتی میگفتم، یهو ازم پرسید که آیا قصد آسیب رسوندن به خودم رو دارم؟
چیزایی که ما تو ایران به شکل رندوم و روزمره تجربه میکنیم، طبق معیارهای غربی عامل و دلیل خودکشی و نشانه خطر به حساب میاد...
کاش؛
در پایان این بغضها،
خستگیها و اندوهها،
چیزی باشد
که ارزش این همه
دوام آوردن را
داشته باشد.
هرکی منو میبینه میگه چه پرانرژی، چقد موفق، چه خوش ذوق ولی میدونی واقعیت چیه؟ واقعیت اینه من غرق استرسم ولی نشون نمیدم... کوچیکترین موضوعات باعث میشه ساعت ها فکر کنم و اعصابم خورد شه... احساس سختی و فشار، ناراحتی، بیحوصلگی، اورثینک، و بیاعتمادی داره منو میخوره... من با يه نخ خيلى نازک به اين دنيا وصلم و در عین حال تلاش میكنم كه اين نخ نازک بريده نشه تا فقط بتونم شرایطمو عادی نشون بدم... بهتر بگم من تو ظاهر رو پاهام وایسادم،گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم... اما حقیقت اینه که خستم... میخوام فرار کنم.... میخوام برم گم و گور بشم...
