دِࢪیا؛
رفتن به کانال در Telegram
از خانه که میآیی یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور؛ احتمال گریستن ما بسیار است... «جاویدشاه🦁🌞» گوشِ شنوآ: @Deryaeiibot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
1 024
مشترکین
-2424 ساعت
+1997 روز
+24930 روز
آرشیو پست ها
1 019
برگشت؟ بوشهر شهر کوچیکیه. با این حال بعضی آدما رو دیگه هیچوقت نمیبینی. دنبالش نگشتم؟ چرا، خیلی... یک روز وقتِ غروب که رنگهای گرم خورشید روی آب میرقصید، کنار اسکله نشسته بودم و چای پررنگی دستم گرفته بودم که به یادش سرد شده بود. صدای پای کسی رو شنیدم. سرم رو بالا کردم و دیدم کنار نردهها ایستاده. باد موهاش رو با خودش به سمت دریا میبرد. شبیهش بود، قلبم تندتر زد اما وقتی نزدیکتر شد، دیدم که نه. مگه کسی میتونست شبیه اون باشه؟ وقتی دید نگاهش میکردم، جلوتر اومد. پرسید: «ببخشید، اینجا همیشه اینقدر آروم ِ؟» با خودم گفتم بوشهر هم به خاطر غیبت اون، حالا ساکتتر شده...
1 019
منتظر چیزی هستم؟ نه... راستش آره. از دریا که پنهون نیست، قبلا یکی رو میشناختم که برای مرغهای دریایی نان میاورد... "اینجا همه برای مرغ دریایی نون میارن!" نه، اون فرق داشت...
چه قدر گذشته؟ نمیدونم. خیلی سال. یادم نیست. چه فرقی دارد اصلا. خیلیها رفتن. خیلیها آمدن. تو هم نگران نباش. این حرفها رو میزنم که بفهمی داری کجا میری. من؟ من جایی نمیرم. کجا برم؟ همینجا هستم. امروز بوشهر باد داره. از اون بادهایی که بوی دریا رو تا توی خانه میارن و آدم رو وادار میکنن پنجره را بازتر کنه، حتی اگه هوا گرم باشه... مرغهای دریایی از صبح تا حالا دورِ اسکله میچرخن. من به دریا اعتماد ندارم. دریا حافظهی خوبی داره. اسم آدمها رو فراموش میکنه، اما غیبتشون رو نه. برای همینه که هنوز، بعد از این همه سال، هر بار صدای مرغهای دریایی رو میشنوم، یادِ اون عصر میافتم؛ همون عصر که کنار اسکله نشسته بودیم...
اولین بار که دیدمش، داشت برای مرغهای دریایی نون خرد میکرد. گفتم: «اینها هر روز میان؟»
گفت: «نه. فقط روزایی که دلشون تنگ میشه.»
خندیدم. گفت: « خنده داره؟ مرغ دریاییها هم دلشون میگیره.»
کنارش نشستم. دریا آبی و آرام بود. آنقدر آرام که آدم دلش میخواست چیزی را بهش اعتراف کند. بیحرکت. گفتم: «از کجا میفهمی دلشون تنگ شده؟»
یه تکه نون انداخت توی آب. گفت: «روزایی که بیشتر از همیشه دورِ ساحل میچرخن.»
بعد یه کم ساکت شد. «آدمها هم همینجورین.»
باد موهاشو میبرد سمت دریا. گفتم: «تو برای چی دورِ ساحل میچرخی؟»
نگاهم نکرد. گفت: «برای چیزی که نیست.»
پرسیدم: «و اگه یه روز برگرده؟»
گفت: «اونوقت شاید دیگه من اینجا نباشم.»
مرغهای دریایی بالای سرمون میچرخیدن. گفتم: «تو خیلی از رفتن حرف میزنی.»
گفت: «تو خیلی از موندن.»
حق باهاش بود. من از اون آدمهایی بودم که به گلهای خشکشدهی لای کتاب دل میبستن. اون از اون آدمهایی بود که چمدونشون همیشه نیمهباز بود. غروب که شد بلند شد بره. پرسیدم: «فردا میای؟»
یه لحظه به دریا نگاه کرد. گفت: «اگه مرغهای دریایی اومدن، یعنی منم یه جایی نزدیک همینهام.»
فرداش هم مرغهای دریایی اومدند. خیلی بیشتر از روز قبل. بالای اسکله میچرخیدن و جیغ میکشیدن و باد صداشان رو میبرد سمت دریا. گفتم: «پس هستی.»
از پشت سرم گفت: «مگه نگفتم؟»
برنگشتم نگاهش کنم. میترسیدم اگه نگاهش کنم، معلوم بشه از وقتی رفته بود، چند بار تا اسکله اومدم و برگشتم. کنارم نشست. مثل قبل یه فاصلهی کوچیک بینمون بود؛ فاصلهای که نه دریا میتونست پرش کنه، نه تمامِ بوشهر. گفت: «چرا اومدی؟»
خندیدم. گفتم: «اومدم ببینم مرغهای دریایی دروغ میگن یا نه.»
لبخند زد. از همون لبخندهایی که آدم رو خوشحال نمیکنن؛ فقط دلش رو بیشتر میبرن. یه قایق دوردست داشت برمیگشت سمت ساحل. گفت: «میدونی مشکلِ دریا چیه؟»
گفتم: «دریا؟ دریا که مشکل نداره، قشنگترین چیزیه که تو عمرم دیدم» اونجا اولینبار بود که بهش دروغ گفتم. باید میگفتم قشنگترین پدیدهای که دیدم، اون بود. نه چیز دیگه.
با این حال لبخند زد، گفت: «هیچی رو نگه نمیداره.» بعد یه صدف برداشت و انداخت توی آب. «آدمها رو میبره، قایقها رو میبره، صداها رو میبره... فقط خاطرهها رو پس میاره.»
یه مدت به موجها نگاه کردیم. گفتم: «پس چرا هنوز اینجایی؟»
جواب نداد. فقط بعد از چند دقیقه گفت: «شاید بعضی آدما خودشون دریا باشن.»
باد تندتر شده بود. گفتم: «و بعضیها؟»
نگاهم کرد. برای اولین بار مستقیم. گفت: «بعضیها هم مرغ دریاییان. هرچقدر هم دور بشن، باز آخرِ روز برمیگردن همون ساحل.»
دلم خواست بپرسم: «و اگه ساحل دیگه اونجا نباشه چی؟» ولی نپرسیدم. بعضی سوالها رو نباید از آدمی پرسید که جوابش رو از قبل میدونی. خورشید کمکم داشت میرفت پشت آب. بلند شد. گفتم: «بازم میری؟»
نگاهم نکرد. فقط گفت: «آدمایی مثل من همیشه یه چمدون نیمهبسته یه گوشهی اتاقشون دارن.»
بعد مکث کرد. «ولی بعضی شهرها...» به دریا نگاه کرد. «بعضی شهرها آدم رو بدجوری به خودشون گره میزنن.»
گفتم: «شهر؟»
لبخند زد. گفت: «آره... شهر.»
چند روز گذشت و من همچنان به اسکله میرفتم. هر بار که به دریا نگاه میکردم، انتظار داشتم اون رو ببینم. گاهی فکر میکردم شاید اون هم به من فکر میکنه و روزی برمیگرده، اما بیشتر اوقات حس میکردم که دریا اونو در خودش گم کرده...
1 019
مرغهای دریایی بالای سرمون میچرخیدن؛
گفتم: «تو خیلی از رفتن حرف میزنی.»
گفت: «تو خیلی از موندن.»
1 019
همیشه وقتی شروع میکنم به نوشتن دیگه نمیدونم چجوری تمومش کنم؛ شاید برای اینه که از پایانها خوشم نمیاد...
