𒀭روایتِخورشید
رفتن به کانال در Telegram
"آغاز 1404/11/8" روزی که نباشم، مرا میانِ نوشتههایم بجوی. @Shabdartenabot @Aftabche
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
427
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
و ما امروز ایستادهایم؛
خیره به مترسکهای انساننما،
و جادهای که مه را به تن پوشیده است.
دیگر، نه اهلِ تاریکی سایه را به آغوش می کشند،
و نه روشناییخواهان، سنگ نور را به سینه می زنند.
در کدام سپیدهدم حقیقت به دار آویخته شد؟
زیستن در میان زبانههای آتش و رگبارِ رنج، به من آموخت که مرگ، آنقدرها هم که گمان میبردم دور از جان نیست؛ برعکس... آنقدر نزدیک است که گاهی میتوان زمزمههایش را در گوشِ زندگی شنید.
از همان روزها پی بردم که دستکم ما، از مرگ هراسی نداریم. ما؛ همان متولدانِ بدقلقِ تاریخ، همان سرکشهایی که به گستاخی متهم شدند، تنها چون سکوت را نپذیرفتند. نسلی که زنجیر را نه فقط از دستهای خود، که از گلوی حقیقت گشود؛ حقیقتی که سالها قلادهی سکوت بر گردنش سنگینی میکرد.
میدانم... نوشتنِ این سطرها از زبانِ کسی که هنوز نفس میکشد، در برابرِ زندگیخواهانی که از نور، سردیِ خاک نصیبشان شد، نامنصفانه به نظر میرسد. و ذرهذرهی وجودِ من شرمسارِ هر نفسیست که از سینهی آنان ربوده شد و در سینهی من ادامه یافت.
«آنان» واژهی بسیار کوچکیست؛ کوچکتر از آنکه بتواند از صدها هزار تن، میلیونها جان، و میلیاردها رویای ناتمام سخن بگوید.
آنچه آدمی را خرد میکند، خاموش شدنِ نفس نیست، بلکه آوار شدنِ تمام آرمانهاییست که روزی در سر میپرورانده است.
مرگ از آنجا آغاز میشود که «یک روز...»ها، بیصدا زیرِ خاک میمانند؛ همان وعدههایی که هر انسانی روزی به خودش، به مادری چشمانتظار، به دوستی دور، یا به کودکی درونِ خویش داده بود. سوگ، سوگِ هرآنچه است که میتوانست باشد و هرگز نشد.
مرگ تیره است... نه از آن رو که جان را میستاند، بلکه چون رویای فردایی را میبلعد که هنوز امید، هرچند کمجان، در رگهایش جریان داشت.
و در سرزمینی اینهمه داغبهدل، دیگر قاصدکی به تمنای آرزو به دستِ باد سپرده نمیشود.
گمان مبر که تو فراموش میشوی...
زمان در گذر است و ابر، در پهنهی آسمان، بیوقفه میگذرد. نسیم از وزیدن بازنمیماند و یاس از شکوفه زدن فرو نمیایستد. سرو قد میکشد، چشمه میجوشد و رود میشوید.
اما تو، پاک نمیشوی؛ حتی اگر عقربهها در لحظهی رفتنت برای همیشه از حرکت نایستادند.
آنچنان مهر تو در دل این خاک ریشه تنیده است که بغض آسمان هنوز به یاد تو میشکند. نسیم دیگر بوی بنفشه را بر تن ندارد؛ هر کجا که ردی از اوست، عطر تو سر برمیآورد.
یاس شکوفههایش را با شبنمِ عشقِ تو سیراب میکند. سرو، اگرچه در غم تو خمیده شد، هنوز نگاهش به آسمان است و چشمه، جوششِ زندگی را از چشمان تو آموخت و در سوگت، رود شد و به جریان افتاد.
تو فراموش نمیشوی...
حتی اگر آخرین قطرهی خونت از دل این خاک شسته شود و آخرین تارِ گیسویت در دست باد، به دوردستها سفر ببرد.
تو...
هرگز...
فراموش...
نمیشوی.
باران میبارید و من، مانند تمام روزهای این ماه، این فصل و این سال، کنج اتاقم را عزیزتر از هر گوشهای در جهانِ بیرون میپنداشتم.
دیگر نه شوقی برای تماشای پروانهها در من باقی مانده بود، نه حتی عطر یاس، جانم را به زندگی میآراست. قاصدک نیز دیگر اشتیاقِ آرزو را در من زنده نمیکرد.
شب، دیگر فرصتی برای تماشای ستارهها نبود؛ طنابی بود، حلقه شده بر گردن رؤیاهای نیمهجانم.
«بیزاری» خرخرهام را می جوید.
آن منِ روشنِ گذشته، که لحظهای از آواز فرو نمیایستاد، ماهها بود که در تاریکی خفه شده بود.
هر بار که گمان میبردم شاید شادی دوباره راهی به قلب پژمردهام باز کند، خاطرات آن روزها و شبهای خونین، چون سیمهای خاردار دور گلویم میپیچیدند.
هنوز هم چشمهایم را که میبندم، او را میبینم؛ تنش، چون وطنش، زخمی و غرق در خون بر خاک افتاده است.
کمکم، زمزمهها آغاز میشوند...
«بچهی من با شکم خالی رفت...»
«سپهر بابا، کجایی پسرم؟...»
سرم را تکان میدهم تا شاید بتوانم نداهای درونم را خاموش کنم، اما ناگهان صدایی فریاد میزند:
«بچهها کمک...»
دستان خستهام را لرران روی گوشهایم میفشارم و التماس میکنم:
«کافی است...»
...و ناگهان، سکوت.
من دیگر عادت کردهام؛ اما بالینم هنوز هر شب دل به دریا میزند و من، هر صبح، آن را خیس در گوشهی تخت مییابم.
اما این بار، اگر باران سر بزند، اتاقم را رها میکنم و به خیابان میروم.
این غم، مرهمی میطلبد به وسعت چهل هزار قلبِ محکوم به خاموشی.
به نام همان خدایی که هنوز، حتی در تاریکترین شبها، کورسویی از امید را خاموش نمیکند؛
نویسندهٔ دردهای نجیب، نامهات را خواندم؛ نه با چشم، که با تمامِ جان..
هر واژهاش، زخمی بود آشنا که انگار سالها در سکوت، درونِ خودم هم نفس میکشید.
از آن «یکی بود، یکی نبود»ها گفتی…
و من، میان همان نبودنها، حضوری را حس کردم که هنوز، هنوز ایستاده است.
ایستاده، حتی اگر جهان، هزار بار او را به زانو درآورده باشد.
تلخیِ قصهات را میشود لمس کرد؛
در بارانهایی که دیگر بوی زندگی نمیدهند،
در ستارههایی که یکییکی خاموش شدند،
و در آسمانی که سیاه پوشید، بیآنکه کسی دلیلش را بپرسد.
اما میان تمام این اندوهِ بیپایان،
چیزی در کلامت بود…
چیزی شبیه یک نفسِ عمیق قبل از فریاد،
شبیه لحظهای که هنوز امید، هرچند خسته،
دست از دل نمیکشد.
تو از نبودنت در آن صبح گفتی…
اما مگر میشود کسی که اینگونه مینویسد،
در طلوعِ آزادی سهمی نداشته باشد؟
حتی اگر نباشی، واژههایت خواهند بود؛
در گوشِ جهان، آرام، اما ماندگار،
از آن فریادی که گفتی.
شاید ما هم، مثل همان قاصدکهای پژمرده،
در باد گم شویم…
اما مگر باد، همیشه فقط میبَرد؟
گاهی هم میکارد،
در دلِ جایی دور، در زمانی دیگر.
و من، به همان “اما”ی تو دل بستهام…
به همان جایی که هنوز،
با دستهای خالی،
اما دلی پر از ایستادگی،
قدم برمیداری.
اگر روزی صبح برسد،
باور کن که نام تو،
در روشناییاش
نجوا خواهد شد.
با احترامی از جنس فهمیدن،
و سکوتی که اینبار،
پر از صداست؛
پیشتر گمان میبردم غروبِ پاییز، غمانگیزترین چهرهی خداحافظیِ خورشید است؛ تا آنکه دیدم آفتاب، درست در روزهایی که باشکوهتر از همیشه بر قلبِ آسمان میدرخشد، در واپسین لحظاتِ وداع، بوسههای سرخش را بر گونههای آسمان مینشاند و شب، چنان از راه میرسد و روشنایی را میبلعد که گویی زمین هرگز آن صبحِ پرفروغ را به چشم ندیده است. شاید غروبِ تابستان، گواهی بر این حقیقت باشد که تلخترین وداعها، در اوج درخشش رخ می دهند.
به نام خداوند رنگینکمان
ماریای عزیزتر از جانم،
امروز که برایت مینویسم، قلمم در قفس غم، پر و بال شکسته است و نایی برای به رقص درآمدن بر دلِ سفیدِ کاغذ ندارد؛
فقط میخواهم بدانی…
این روزها، آنگونه که میپنداشتیم، رنگارنگ نبودند. داستانهایی را که برایت میخواندم به خاطر داری..؟
از تمامِ قصه، تنها همان «یکی بود، یکی نبود»هایش نصیبمان شد.
نه چون روباه، به دنبال پنیر دیگری لب از لب گشودیم، و نه همچون گرگ، برای لذت شکم، گوسفندی دریدیم.
تنها، به مانند شیر پیری که یک عمر به عزت سر خم نکرد، زیستیم و از بختِ سیه، در ناتوانی، مضحکهٔ دستهای شغال شدیم.
قصه به سر نرسید؛ اما هرچه در این راه دویدیم، تاریکی خانهمان را عمیقتر بلعید.
بارانهای بسیاری سر گرفت، ولی هر قطرهاش اشک بود و اندوهی چکیده از دلهای خونین. قاصدکها یکبهیک پژمردند و آرزوهایمان را باد برد. دیگر ستارهای در آسمان ما پیدا نشد؛ گویی دستی خاکستری، همه را دانهبهدانه چید و به دوردستها فروخت.
از رنگینکمان، تنها رنگِ قرمزِ خونآلودش بهجا ماند، و آسمان از شرم، رختِ آبیاش را کند و در اندوه ما جامهٔ سیاه به تن کرد.
اما...
امروز، اگرچه به مانند تمام روزهای گذشته، دستهایمان خالیست، ولی دلگرمتر از همیشه، استوار و محکم در راستای شکستن این بند ننگبار از دستان بستهٔ تاریخ گام برمیداریم.
شاید آن روز من دیگر نباشم تا برایت از لمس آزادانهٔ شادی بنویسم؛
اما سوگند به غمِ قلبِ مادری پاکدل و جگرسوخته به نام ایران،
که اگر خاکستری در دست نسیم باشم، در طلوع آن صبح، ذرهذره آواز سر خواهم داد؛
باشد تا جهان، پس از این سکوتهای اجباری،
شنوای فریادی از جنس آزادی شود.🕊✨
