سـیلـویـایِ سـالیـوان
کانال بسته
بات ناشناس @Itssylviebot چنل تعرفه تبلیغات https://t.me/sylvietab
نمایش بیشترإيران33 395دسته بندی مشخص نشده است
8 911
مشترکین
+1224 ساعت
+1667 روز
+91830 روز
آرشیو پست ها
+1
ترانه جان سلام، میشه ی لطفی کنی؟
این پسر خوشگل مادرش مرده بود و من ازش مراقبت کردم، الان سه ماهشه و میخوام بسپرمش به ی خانواده که همیشه بمونه پیششون چون خودم شرایط نگهداری همیشگی ازش رو ندارم.
میشه لطف کنی بذاری تو چنلت تا اگه کسی خواست بهم پیام بده؟ تهران هستم.
شناسنامه داره و ۳ در واکنسناش کامل شده شد انگل هم خورده، وسایل هم داره.
فقط هرکسی که قبلاً از دی اس اچ نگهداری کرده پیام بده لطفا، چون شیطونه خیلی و باید با شیطنت گربه ها تو این سن آشنا باشید.
مرسی عزیزم✨
@ItsHeRaa اینم آیدیم
و پایان کلور داره به یکی از اون پایان ها تبدیل میشه، بابتش خوشحالم...
هم کلیشه ایه هم نیست، انگار درست ترین پایانه!
پایان بندی مسکو واقعا خوب بود
پایان سن و رونمایی از نمایشنامه به رنگ رویا روی صحنه، درست مثل یه فیلم نوشته بودمش :)
پایان بندی دزیره و نیکیتا پر از تاوان و از دست دادن بود، اما لازم بود که اینطور باشه و اگر نبود قطعا توی یادها نمیموند...
پایان رد لایتز مثل یه فیلم آمریکایی عاشقانه اما پر از صحنه با مخاطب بالای هجده سال نوشته شد😶😂
پایان امانوئلو نگم براتون😶😶😶
فیکشن زیاده اما همهی داستانامو دوست دارم، باور دارم هیچوقت جنس بد به دستتون نرسوندم و کاری کردم از اینکه منو دنبال میکنین پشیمون نشین :)
یکی از چیزایی که راجع به خودم دوست دارم، پایان بندی فیکشنامه
با اعتماد به نفس میگم من هیچ پایان بندی بدی ندارم...
وای بچه ها امروز تایپ پارت آخر کلورو شروع کردم :)
انقدر طوری که شروع میشه رو دوست دارم که فکرشم نمیکنین.
امشب عموم دیروقت از تهران اومد خونمون بابامینا خسته بودن، واسه همین خودم واسش شام درست کردم، واسه خودمم سالاد درست کردم تا رژیمم آسیب نبینه.
الانم باید بشینم فایل فردای دزیره رو خروجی بگیرم واسه همین حس میکنم ممکنه دیر بتونم بخوابم.
Repost from ཞ𝙼𝙰𝙼𝙰𝙲𝙸𝚃𝙰࿅
—🖤تیزر فیکشن «رز ها مرده اند🥀»:
ㅡhttps://t.me/c/1438974832/30045
— داستان پسر نابغه و شوهر عاشقش رو از اینجا بخون.
— زمان آپلود: دوشنبه ها، ساعت ۱۰.
ꜥꜤ #Fic ᱺ #RAD ᱺ #Hyra : #kookV : #Yoonmin ᱺ #ficinfo : #recommend
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
↳˚ᥐ @PAPACITA_01 ޱ ৲
Repost from ཞ𝙼𝙰𝙼𝙰𝙲𝙸𝚃𝙰࿅
𓂃 Hyra🍧
__
میدونستید جئون جونگکوک از همون اول انقدر شیفته ی دانشمند خل وضعش شده بود که حتی اجازه نداد پدر هاشون بخوان ازدواج رو اعلام کنن و خودش زودتر از هرچیزی از تهیونگ خواستگاری کرد؟!
-کیم تهیونگ با من ازدواج میکنی؟ -حلقه؟ -چی؟ -هر خواستگاری ای حلقه داره مگه نه؟ -این الان یعنی بله؟ -پس حلقه نداری؟ که اینطور افسر جئون اگه از پس یه حلقه بر نیومدی چطوری میخوای شوهر خوبی باشه؟ -میخوای نشونت بدم که چطور قراره شوهر خوبی باشم؟ پوزخندی روی لب هاش نشست و یک دفعه اون رو سمت خودش کشوند و لب هاش رو لب های پسر کوبوند. تهیونگ شکه با چشم هایی که درشت شده بودن به پسر خیره شد. -بگو ببینم هنوزم حلقه برات مهمه یا با همینم راضیت کردم؟ -عوضی!ꜥꜤ #Fic ᱺ #RAD ᱺ #Hyra : #Vkook ᱺ #ficinfo ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏ ↳˚ᥐ @PAPACITA_01 ޱ ৲
Repost from ཞ𝙼𝙰𝙼𝙰𝙲𝙸𝚃𝙰࿅
+7
𓂃 Hyra🍧
__
وایبی که رز ها مرده اند میده واقعا قشنگه😭🖤✨
ꜥꜤ #Fic ᱺ #RAD ᱺ #Hyra : #Vkook ᱺ #ficinfo
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
↳˚ᥐ @PAPACITA_01 ޱ ৲
