ᴄᴏᴏᴋɪᴇ🫧
رفتن به کانال در Telegram
248
مشترکین
-124 ساعت
-117 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
247
Repost from Eternal Spirit (Manga news)
به مناسبت تولدم
این آرت + این پیام رو فروارد کنید چنلتون❣
یه آرت خوشگلتون🍒 رو علامت بزنید تا بذارم داخل چنل💝
محدودیت: تا ساعت 23:59 امروز✅
247
Repost from Eternal Spirit (Manga news)
Afagh: Happy birthday to you, My Great Mother🥰💝
#Eternal_Spirit
#Afagh
#Dragon_Queen
#Birthday
247
Repost from 𓊆ྀི Ellie's Arkive𓊇ྀི☁ [ᴀғᴋ]
A little gift art for aya 💕
*I flipped it horizontally-
#wip
247
من نمیخواستم عاشق شوم… اما او انگار کاملترین آدم دنیا بود. هر روز از روزش برایم میگفت؛ از اتفاقهایی که در مغازهاش افتاده بود. هر روز برایم گیتار میزد و آواز میخواند. صدایش آنقدر دلنشین بود که میان نتهایش گم میشدم. هر روز قربانصدقهام میرفت. هر شب تا وقتی خوابم ببرد، برایم قصه و لالایی میخواند. یک شب خودم را به خواب زدم؛ او آنقدر قربانصدقهام رفت و آرام حرف زد که خودش هم همانجا خوابش برد. همیشه حواسش به ساعت غذا خوردنم بود تا مبادا وعدهای را از دست بدهم. و وای به روزی که دیر غذا میخوردم یا اصلاً نمیخوردم؛ آن وقت با اخمهای بامزهاش مرا حسابی سرزنش میکرد. اما... تمام این خوشیها فقط برای مدتی کوتاه بود. نمیدانم چرا، اما یکدفعه همهچیز تغییر کرد. دیگر انگار برایش مهم نبودم. دیگر برایش مهم نبود شبها چطور میخوابم. دیگر برایش مهم نبود غذا خوردهام یا نه. آن قربانصدقهها، آن لالاییها و آن همه حرفهای قشنگ، کمکم جایشان را به دعواهایی دادند که بیشترشان از طرف خودش شروع میشد. حالا که رفته، نمیدانم باید با این همه خاطره چه کنم. فقط یک چیز را میدانم... دیگر نمیتوانم به محبتِ کسی بهسادگی اعتماد کنم. گاهی با خودم فکر میکنم... آیا عشق همیشه همینقدر تلخ است، یا فقط بعضی آدمها، شیرینترین خاطرهها را با تلخترین پایانها جا میگذارند؟
247
Repost from N/a
اینم که نقاشی دیجیتالیمم و رفرنسشم که اسکین روبلوکسم بود
https://t.me/+XCEkIhksBbk1MmY0
(تایم لپس )
