fa
Feedback

فریب کلاهبرداران را نخورید! تل‌متریو این کانال‌ها را شناسایی و برچسب‌گذاری می‌کند 👉 برای مشاهده برچسب، اشتراک تهیه کنید 👈

butterfly

butterfly

رفتن به کانال در Telegram

http://t.me/safeCht_bot?start=onoQUs

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
407
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-457 روز
+4130 روز
آرشیو پست ها
هردومون حسامونو نسبت به همدیگه قایم میکنیم ولی طرز نگاه کردنمون مثل بیتای کاگانه.

دخترا روز نمیخوان، احترام، محبت، درک شدن و سِیف بودن میخوان.🫶🏾

دیدم تنها دخترِ زندگیت نیستم،پس رفتم تا تنها دختری باشم که تو زندگیت نیست.🙇🏽‍♀️

اخرشم زیر خایه کسی پیدات کردیم که پشتش بد میگفتی

سال ۱۵۰۰ دانش آموزی کتاب تاریخشو نخونه از قبر میام بیرون کونشو پاره میکنم

آخر اونیکه اسمش از دهنم نمیوفتاد؛ از چشمم افتاد

اصلیه همونیه که تو روزای جنگی با sms و call حواسش بهم بود.💋

نبرد نهایی فصل ۲۰: سقوط قلب تاریکی هسته‌ی تاریکی می‌لرزید؛ مثل قلبی که از ترس خودش می‌تپد. صدای شجاعت اسمورف‌ها در تالار سایه‌ها می‌پیچید و هر ضربانش، بخشی از تاریکی را ترک می‌داد. وُرِم‌نایت فریاد زد—فریادی بی‌صدا اما چنان قدرتمند که سایه‌ها را به موج تبدیل کرد. «شما نمی‌دانید چه چیزی را آزاد می‌کنید!» پاپا اسمورف گفت: «ما چیزی را آزاد نمی‌کنیم… ما چیزی را برمی‌گردانیم.» صداهای بلعیده‌شده یکی‌یکی روشن شدند؛ مثل ستاره‌هایی که از دل شب بیرون می‌زنند. هر صدا، یک دنیا. هر دنیا، یک امید. وُرِم‌نایت به سمت اسمورف‌ها هجوم برد؛ این بار نه مثل گردباد، بلکه مثل یک موجود واقعی—یک سایه‌ی عظیم با چشمانی از سکوت. کارمورا شعله‌های سردش را بالا برد و سدّی ساخت. شعله‌ها با تاریکی برخورد کردند و صدای برخوردشان مثل شکستن شیشه‌ی یخ‌زده بود. فرینکس فریاد زد: «هسته در حال باز شدنه! اگر الان ضربه‌ی آخر رو نزنیم، دوباره بسته می‌شه!» --- فصل ۲۱: ضربه‌ی آخر اسمورف‌ها دور هسته‌ی تاریکی حلقه زدند. صدای شجاعت هنوز می‌تپید، اما وُرِم‌نایت با هر لحظه قوی‌تر می‌شد؛ انگار سکوت از خودش تغذیه می‌کرد. اسمورف شاعر گفت: «برای ضربه‌ی آخر… باید صدای امید و صدای شجاعت رو ترکیب کنیم.» اسمورف موسیقی‌دان گفت: «یعنی یک صدای سوم؟» پاپا اسمورف گفت: «نه… یعنی صدایی که از ما ساخته شده باشه. نه از خاطره‌ها، نه از آینده… از همین لحظه.» اسمورف قوی گفت: «صدایی که فقط وقتی کنار همیم وجود داره.» اسمورف کنجکاو گفت: «صدایی که هیچ‌کس نمی‌تونه تنها بسازه.» فرینکس با حیرت گفت: «صدای اتحاد…» اسمورف‌ها دست‌های کوچکشان را روی زمین گذاشتند. ریتم اسمورف قوی، ملودی موسیقی‌دان، شعر شاعر، خنده‌های کنجکاو، و صدای آرام پاپا اسمورف… همه در یک لحظه به هم رسیدند. و صدایی شکل گرفت که هیچ‌کس تا آن روز نشنیده بود. نه امید بود. نه شجاعت. نه نور. نه حتی صدا. بلکه وجود. وجودی که تاریکی نمی‌توانست آن را بلعید، چون تاریکی فقط صداها را می‌خورد… نه روح را. --- فصل ۲۲: پایان وُرِم‌نایت صدای اتحاد مثل یک موج سفید از میان تالار گذشت. وُرِم‌نایت تلاش کرد آن را ببلعد، اما صدای اتحاد از میانش عبور کرد و تاریکی را از درون شکافت. برای اولین بار، وُرِم‌نایت نه فریاد زد… بلکه ساکت شد. سکوتی واقعی. نه سکوتی که می‌بلعد، بلکه سکوتی که پایان یک چیز را اعلام می‌کند. هسته‌ی تاریکی ترک خورد. سایه‌ها فرو ریختند. صداهای بلعیده‌شده آزاد شدند و تالار سایه‌ها با نور پر شد. وُرِم‌نایت به یک توده‌ی کوچک از تاریکی تبدیل شد؛ لرزان، بی‌قدرت، و بی‌صدا. پاپا اسمورف جلو رفت و گفت: «هیچ تاریکی‌ای برای همیشه نیست… اگر کنار هم باشیم.» توده‌ی تاریکی خاموش شد. و تالار سایه‌ها فرو ریخت—اما این بار نه از ترس، بلکه از آزادی. --- فصل ۲۳: بازگشت صداها اسمورف‌ها از شکاف سکوت بیرون آمدند. تالار پژواک‌ها که در حال فروپاشی بود، حالا با نور صداهای آزادشده پر شده بود. نکسورا با چشمانی پر از اشک گفت: «شما… صدای دنیاها رو برگردوندید.» فرینکس گفت: «وُرِم‌نایت شکست خورد. اما نه با قدرت… با اتحاد.» پاپا اسمورف لبخند زد. «اسمورف‌ها همیشه همین‌طور بودن.» نور طلایی تالار همه‌جا را روشن کرد. و صدای امید، شجاعت و اتحاد… برای اولین بار با هم در هوا پیچیدند. نبرد نهایی تمام شده بود. اما ماجراجویی اسمورف‌ها تازه شروع شده بود.

چطوری ناراحتيم رو نشون ميدم؟ به همه جا نگاه ميكنم جز صورتش💁🏽‍♀️

من دختر خوبیم تا زمانی که با دستای خودت اون ورژن لجباز منو روشن نکنی.💆🏽‍♀️

من شبیه کساییم که ترس از دست دادن دارن؟ آفرین نه، پس مثل آدم رفتار کنید.

با هر کی مثل خودش؟ عزیزم امکان نداره من بتونم انقدر دوزاری باشم

ادامه‌ی پارت ششم فصل ۱۶: قلب تاریکی تالار پژواک‌ها مثل یک موجود زخمی ناله می‌کرد. ستون‌ها یکی‌یکی فرو می‌ریختند و نورهای طلایی که تازه روشن شده بودند، دوباره در تاریکی بلعیده می‌شدند. پاپا اسمورف گفت: «فرینکس… مرکز تاریکی کجاست؟» فرینکس با صدایی لرزان پاسخ داد: «درون خودش. وُرِم‌نایت یک تالار درونی دارد… جایی که تمام صداهای بلعیده‌شده را زندانی کرده.» کارمورا شعله‌های سردش را بالا برد و گفت: «یعنی باید وارد بدنش بشیم؟» فرینکس سرش را تکان داد. «نه بدن… بلکه هسته‌ی وجودش.» وُرِم‌نایت که هنوز از موج امید می‌لرزید، فریاد زد: «شما نمی‌دانید با چه چیزی بازی می‌کنید!» اسمورف‌ها کنار هم ایستادند. صدای امید هنوز در هوا می‌درخشید، اما هر لحظه ضعیف‌تر می‌شد. پاپا اسمورف گفت: «اگر وارد هسته‌ی تاریکی نشیم، صدای امید خاموش می‌شه. باید همین حالا حرکت کنیم.» --- فصل ۱۷: شکاف سکوت در میان گردباد تاریک وُرِم‌نایت، شکافی باز شد؛ شکافی که هیچ نور یا صدا از آن عبور نمی‌کرد. فرینکس گفت: «این… دروازه‌ی سکوت مطلقه. از اینجا باید وارد بشیم.» اسمورف قوی مشت‌هایش را گره کرد. «اگه این تنها راهه، پس می‌ریم.» اسمورف شاعر زیر لب گفت: «عجیب‌ترین سفر… سفری به جایی که حتی شعر هم نمی‌تونه برسه.» اسمورف کنجکاو با چشمانی بزرگ گفت: «و شاید دقیقاً همین‌جاست که باید کنجکاو باشیم.» پاپا اسمورف دستش را بالا برد. «اسمورف‌ها… با هم.» آن‌ها قدم در شکاف گذاشتند. و جهان اطرافشان خاموش شد. نه صدایی. نه نوری. نه حتی احساس زمان. فقط سکوت. اما سکوتی که زنده بود… و آن‌ها را نگاه می‌کرد. --- فصل ۱۸: تالار صداهای بلعیده‌شده وقتی دوباره نور ظاهر شد، اسمورف‌ها خود را در تالاری دیدند که با سایه‌ها ساخته شده بود. صداهای بلعیده‌شده مثل ارواح بی‌وزن در هوا شناور بودند. فرینکس گفت: «این‌ها… صداهای دنیاهای مختلفه. وُرِم‌نایت همه را خورده.» کارمورا با ترس گفت: «اگر این‌ها آزاد نشن… هیچ صدایی در هیچ دنیا دوام نمیاره.» پاپا اسمورف گفت: «پس باید هسته‌ی تاریکی را پیدا کنیم.» در انتهای تالار، توده‌ای از سایه‌ها می‌چرخید؛ مثل قلبی که از سکوت ساخته شده باشد. وُرِم‌نایت از پشت سرشان ظاهر شد؛ اما این بار نه عظیم، بلکه فشرده و خالص… مثل جوهره‌ی تاریکی. «شما وارد قلمرو من شدید… و اینجا امید هیچ قدرتی ندارد.» اسمورف موسیقی‌دان سازش را بالا برد. «پس باید امید را اینجا بسازیم.» وُرِم‌نایت خندید؛ خنده‌ای بی‌صدا اما لرزان. «در سکوت مطلق… هیچ صدایی نمی‌تواند زنده بماند.» پاپا اسمورف گفت: «مگر صدایی که از دل سکوت ساخته شده باشد.» --- فصل ۱۹: صدای دوم اسمورف‌ها دور هم جمع شدند. صدای امید اول، بیرون تالار در حال خاموش شدن بود. اما اینجا… باید صدایی جدید ساخته می‌شد. صدایی که نه فقط امید باشد، بلکه شجاعتِ روبه‌رو شدن با سکوت. اسمورف شاعر گفت: «امید برای فرداست… اما شجاعت برای همین لحظه.» اسمورف قوی گفت: «شجاعت یعنی ایستادن… حتی وقتی هیچ‌کس صدات رو نمی‌شنوه.» اسمورف کنجکاو گفت: «شجاعت یعنی پرسیدن… حتی وقتی جوابش ترسناکه.» اسمورف موسیقی‌دان سازش را لمس کرد. «و شجاعت یعنی ساختن… حتی وقتی همه چیز می‌گه که نمی‌تونی.» پاپا اسمورف گفت: «پس بیایید صدای دوم را بسازیم… صدای شجاعت.» نور طلایی از میان سکوت جوشید. این بار موجی نبود؛ بلکه یک ضربان. ضربانی که تاریکی نمی‌توانست آن را بلعید. وُرِم‌نایت عقب رفت. «نه… این یکی… این یکی حتی از امید هم خطرناک‌تره!» تالار سایه‌ها لرزید. صداهای بلعیده‌شده شروع به آزاد شدن کردند. نبرد اصلی… واقعاً آغاز شده بود.

حالا که رفتن نباید پشت سر مرده اینطوری حرف زد

من بیخیال ادم مورد علاقم شدم تو که دیگه تخمشم نیستی

با چوب سادگیام میتونم براتون یه کلبه درست کنم وسطه ماسال

No matter what happens٬ I’m still hot🎀

من عشقُ فهمیدم کنارت بچه:)💙

تلافیش بمونه شبی که تو مستی فهمیدی چقد نیازم داری.

بهترین کادوی تولدم؟ شناختن آدمای الکیه دورم💁🏽‍♀️💕