confused
رفتن به کانال در Telegram
زجر روانم بود که مرا شطحخوان کرد. اینجا من هرچیزی که میخونم و مینویسم رو میذارم. To stand on your knees : @pplVReybot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
218
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-57 روز
-1730 روز
در حال بارگذاری دادهها
کانالهای مشابه
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
ابر برچسبها
هیچ دادهای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+3
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+266
در 4 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 27 اکتبر | 0 | |||
| 26 اکتبر | 0 | |||
| 25 اکتبر | 0 | |||
| 24 اکتبر | 0 | |||
| 23 اکتبر | 0 | |||
| 22 اکتبر | 0 | |||
| 21 اکتبر | 0 | |||
| 20 اکتبر | 0 | |||
| 19 اکتبر | 0 | |||
| 18 اکتبر | 0 | |||
| 17 اکتبر | 0 | |||
| 16 اکتبر | 0 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | 0 | |||
| 13 اکتبر | 0 | |||
| 12 اکتبر | 0 | |||
| 11 اکتبر | 0 | |||
| 10 اکتبر | +1 | |||
| 09 اکتبر | 0 | |||
| 08 اکتبر | 0 | |||
| 07 اکتبر | 0 | |||
| 06 اکتبر | 0 | |||
| 05 اکتبر | 0 | |||
| 04 اکتبر | 0 | |||
| 03 اکتبر | 0 | |||
| 02 اکتبر | +1 | |||
| 01 اکتبر | +1 |
پستهای کانال
Repost from The person I wanted to be
The reason I forgive you is that you aren't perfect. You’re flawed. We all are. All human beings are flawed even that old man outside the apartment.
When I was a kid, I wanted to be anyone but "myself."
Dr. Bernard Hasselhoff said that if I were ever stranded on a remote island, I’d have to get used to being alone with myself just me and the coconuts. He said I had to accept myself, with all my flaws and scars. And we can’t choose our scars; they’re part of who we are, and we have to live with them.
Dr. Bernard Hasselhoff also said that’s what life is like: a long walk. Some stretches are smoothly paved, while other like mine are full of cracks and cigarette butts. Your walk through life is just the same.
| 2 | دانشکدههای من | ماکسیم گورکی. | 89 |
| 3 | دنیا جای بدی است. خیابانها خطرناکاند و نمیشود به آدمها اعتماد کرد. جولیا توی همین خیابانها تلف شد. به همین دلیل میخواستم مواظب ب باشم، اما هیچوقت نفهمید. تا دم مرگش شیفتهی دنیایی بود که هیچکدام از آرزوهایش را برآورده نکرده بود.
#پشت_بام
#فرناندا_تریاس | 236 |
| 4 | بدون متن... | 30 |
| 5 | ___ | 97 |
| 6 | برای تو جوآنا بث عزیزم
برای اندوه تابستانیات
برای کلماتی که ما به زبان نیاوردیم
و هیچگاه هم یادمان نخواهد نرفت
برای تو و کتابهایی که از کتابخانهی مدرسه دزدیدیم
فرانسه و پوست پرتقالهای خشک شده
برای تو که میشناسمت
و آرزو دارم روزی در فر موهایت حبس شوم
من را در حافظهات نگه دار
که روزی در باغ سیب
سر تو روی پاهای من بود
و من نگفتم که تو را دوست میدارم. | 26 |
| 7 | فردا اگر ز راه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم
در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت
دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت
لغزیده بود در مِه آیینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقهٔ گندم بود
موهای من ، خمیده و قیری رنگ
رازی درون سینهٔ من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود
در سایه ، بوته هیچ نمی روید
ز آنجا نگاه خستهٔ من پر زد
آشفته گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید
دیدم اتاق درهم و مغشوش است
در پای من کتاب تو افتاده
سنجاقهای گیسوی من آنجا
بر روی تختخواب تو افتاده
از خانهٔ بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آمد
فکر چه بود گربهٔ پیر تو
کاو را به دیده خواب نمی آمد
بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو
آنگاه ستارگان سپید اشک
سو سو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم
دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شد به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی ِ درد من
دستی درون سینهٔ من می ریخت
سرب سکوت و دانهٔ خاموشی
من خسته زین کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی
بردم ز یاد اندُه فردا را
گفتم سفر فسانهٔ تلخی بود
نا گه به روی زندگیم گسترد
آن لحظهٔ طلایی عطر آلود
آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه قطرهٔ ابدیت را
فروغ فرخزاد | 136 |
| 8 | چون سنگها صدای مرا گوش میکنی
سنگی و ناشنیده مرا فراموش میکنی
رگبار نوبهاری و خراب دریچه را
از ضربههای وسوسه مغشوش میکنی
دست مرا که ساقهی سبز نوازش است
با برگهای مرده هم آغوش میکنی
گمراهتر ز روح شرابی و دیده را
در شعله مینشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوشباد مستیات، که مرا نوش میکنی
تو درهی بنفش غروبی که روز را
بر سینه میفشاری و خاموش میکنی
در سایهها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیهپوش میکنی؟
فروغ فرخزاد | 61 |
| 9 | 27 شهریور، روز شعر و ادبیات فارسی. | 82 |
| 10 | بدون متن... | 106 |
| 11 | بدون متن... | 110 |
| 12 | بدون متن... | 108 |
| 13 | بدون متن... | 118 |
| 14 | داستان کوچه از مجموعه داستانهای کوتاه | جواد جواهری. | 119 |
| 15 | برادرم جادوگر بود | اکبر سردوزامی | 98 |
| 16 | همیشه گذشته را نادیده گرفتهایم |گفتگو با ابوتراب خسروی | 95 |
| 17 | بر شانهی فلات | محمد مختاری. | 101 |
| 18 | بدون متن... | 114 |
| 19 | بر شانهی فلات | محمد مختاری. | 1 |
| 20 | بدون متن... | 102 |
