fa
Feedback
The last of us

The last of us

رفتن به کانال در Telegram

دانشجو مامایی.👼🏼 انلاین شاپم: @lumighazal ناشناس🌟 t.me/BluChtBot?start=67a5a009b1dfae808945

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
343
مشترکین
-124 ساعت
+367 روز
+3630 روز
آرشیو پست ها
هرچی سنم بالاتر میره،تنهایی را به بودن کنار آدم‌ها ترجیح میدم.

گشنمه واقعا.🐊

هیچ مردى در خانه‌اش نيست، الّا من.همه رفته اند جنگ، بعضى كشته شده‌اند، بعضى هم قرار است كشته شوند.من نمی‌خواهم بميرم. نمی‌خواستم بميرم،امّا آيا خودم به استقبال مرگی رفته بودم؟لابد بوى خاک می‌دادم.گفتم شايد بوى خاك از سال‌ها بيش در تنم يا لاى موهام مانده است.صداى خنده‌هاى خودم را از راه دورى مى‌شنيدم چرا گريه مى كنى؟ نمیدانم. به خاطر كى؟نكند چيزهايى هست و ما بى خبريم! آره، خيلى چيزها هست. و با لگد يكى از شمعدانى‌ها را توى حوض انداخت و آب را گل آلود كرد. «سال بلوا|عباس معروفی»

کاش تمام این روز‌ها خواب بود.کاش کسی بیدارم میکرد و این روزها را جز جوانی‌‌ام حساب نمیکرد.
کاش تمام این روز‌ها خواب بود.کاش کسی بیدارم میکرد و این روزها را جز جوانی‌‌ام حساب نمیکرد.

گفتم:من دست شما را شسته‌ام، يادتان نيست؟ گفت:حيف كه من از دنيا دست شسته‌ام. گفتم:حتی از من؟ «سال بلوا|عباس معروفی»

مردها هميشه تا آخر عمر بچه‌اند،اين يادت باشد. «سال بلوا|عباس معروفی»

گفت: بوى خاک میدهى، بوى خيانت میدهى، بمير، بمير. «سال بلوا|عباس معروفی»

تو دلم گفتم كاش آدم بتواند دنيا را بالا بياورد و اين همه دروغ و ريا نبيند.دنيا به دست دروغگوها و پشت هم اندازها و حقه بازها اداره می‌شود،مرده شورش ببرد. «سال بلوا|عباس معروفی»

يك لحظه به فكرم رسيد كه ماهى‌ها از ترس آدم‌ها ماهى شده‌اند و به آب پناه برده‌اند، ولى آن جا هم در امان نيستند. «سال بلوا|عباس معروفی»

زن هاى ديگری را هم می‌شناختم كه يا نشمه می‌شدند،يا عنكبوت قالى،يا وامانده در پله‌هاى خانه پدرى،و يا چه اهميت دارد؟ معصوم مى‌زد و من هنوز صداها را می‌شنيدم.حسرت خواب‌هاى قضا شده،حسرت ملافه‌هاى سفيد،حسرت بوى خاكى كه مدام مرا برمی‌گرداند،و حسرت شب‌هايى كه گم كرده‌ داشتم و نمی‌توانستم بخوابم،آخ كه من چقدر حسرت به دل بودم. «سال بلوا|عباس معروفی»

بجه كه بودم خيال مى كردم همه چیز مال من است، دنيا را آفريده‌اند كه من سرم گرم باشد، آسمان، زمين، پدر، مادر، درخت‌ها، اسب‌ها، كالسكه‌ها و حتی آن گنجشك‌ها براى سرگرمى من به وجود آمده‌اند. بعدها يكى يكى همه چيز را ازم گرفتند. مايعى در رگ‌هام جارى بود كه میگفت اين مال شما نيست، راحت باشيد. پسرى كه عاشق كبوترها و خرگوش‌ها بود، خودش را به درختى دار زد.چرا؟ مادر گفت بماند براى بعد. كاش تولد من هم مى‌ماند براى بعد، به كجاى دنيا بر می‌خورد؟ «سال بلوا|عباس معروفی»

حالا چهل روز که نیستی.باورم نمیشد دیگه نباشی،باورم نمیشد دیگه صدات را نشنوم،تا وقتی که اومدم خونتون و پاهام حتی توان یه قدم جلو اومدن هم نداشتن.دیدم همه جا خونه پر از گل بود،دیدم همه‌جا خونه عکس تو بود،دیدم اون کفش‌های بچگیت را گذاشتن بودن رو میز ولی دیگه تو نبودی،دیگه تو جلو در منتظر من نبودی،دیگه اون ادم تو اون خونه نبود.دیدم که همه‌جا دنیا شده عکس تو.دیدم تو نیستی ولی حالا دیگه همه آرزوهای تو را میدونند.تو خوش قلب‌ترین همبازی من بودی.همیشه به یادت خواهم ماند.🤍🕊️

🤍
🤍

کاش میتونستم به زندگی قبل از این غم برگردم.

چشماتا ببند هرچی خواب خوب مال تو.🖤

آخرین طلوع‌ها این اتاق.
آخرین طلوع‌ها این اتاق.

اخ به دلم🖤

Repost from ufo
ار این همه خواب بد واقعا خسته شدم.

نمیدونم بعد چند وقت دوباره رفتم کافه.
+7
نمیدونم بعد چند وقت دوباره رفتم کافه.