fa
Feedback
مَه‌خوربانو‟

مَه‌خوربانو‟

رفتن به کانال در Telegram

🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | به‌زودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِره‌ها و زُلف‌ها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
-424 ساعت
-307 روز
+2430 روز
آرشیو پست ها
خب این درحالیه که هنوز، کلی کتاب برای خوندن مونده و حتی بعضیاشون نصفن😄

وای بچه ها کتاب جدید خریدم😍

Buona notte

🌞𖧧

نسیمی خنک می‌وزید، و من با نوای تارهای هر یک از سازهای ایرانی، روحم را بر بالِ آن نسیم می‌نشانم و رهسپارِ تیسفون می‌شوم؛ آنجا که گویی زمان از حرکت باز ایستاده است و خاطرهٔ روزگارِ کهن هنوز در میانِ ستون‌ها و ایوان‌های خاموش نجوا می‌کند. پردهٔ اتاقم در رقصِ آرامِ نسیم می‌جنبید، شمع آهسته می‌سوخت و سایه‌های لرزانش بر دیوار جان می‌گرفتند. کتاب گشوده بود و قلم هنوز میان دستانم قرار داشت؛ اما روحِ من دیگر در آن اتاق حضور نداشت. آرام از میانِ قرن‌ها گذشتم و قدم به تالاری باشکوه نهادم. جام‌ها در دستان مردان و زنان می‌درخشید و خنده‌ها همچون نوای موسیقی در فضا جاری بود. در صدرِ مجلس، خسرو و شیرین نشسته بودند؛ آرام، باشکوه و غرق در روشناییِ مشعل‌ها. هیچ‌کس مرا نمی‌دید، اما من در میانشان گام برمی‌داشتم. خنکای سنگ‌های صیقلی زیر پاهایم را احساس می‌کردم. عطرِ عود و عنبر در هوا پیچیده بود و صدای خنده‌ها و زمزمه‌ها در گوشم طنین می‌انداخت؛ چنان واقعی که گویی هرگز آن جهان را ترک نکرده بودم. قلم هنوز در دستانم بود؛ اما دیگر چیزی نمی‌نوشت. تنها برگه‌ای که پیش رویم قرار داشت، آرام‌آرام از اشک خیس می‌شد.
آرتمیس“

دل، در هزارتویِ خاموشِ خود، تمنای آن دارد که نوردختی باشد گم‌شده در آغوشِ وهمنزادگان؛ و وهمنزادگانی باشد، شیفته‌ی نوربانوی خویش، در سکوتی که میانِ اشک و ستاره می‌لرزد، آنجا که عشق، نه فریاد است و نه وصال تنها دلتنگی‌ای‌ست که نامِ هم را آهسته نفس می‌کشد.
آرتمیس “

تو این مدت، متون زیادی نوشتم و غرق در دنیای خودم شدم بیشتر ازقبل..

🌞𖧧

میانِ خاموشیِ شب و لرزشِ نحیفِ شمع گاه خیالِ مردی در پناهِ ذهنم قامت می‌بندد؛ مردی با چشمانی آغشته به خستگیِ جهان و دلی که گویی سوگِ هزار نبردِ فراموش‌شده را در خویش نهفته دارد. او از تبارِ افسانه‌ها بود؛ دور چون ستاره‌ای خاموش بر فرازِ ویرانه‌های تاریخ، و اندوهگین‌تر از آن که دل را از تمنّای خویش معاف کند. و من هر شب میانِ نسک‌های کهن و ابیاتِ پارسی در جست‌وجوی پژواکی سرگردانم؛ پژواکِ صدایی که اگر یک‌بار نامم را با آن وقارِ غریب بر زبان می‌راند، شاید این جهانِ سرد و آهنین اندکی به بهار شبیه می‌شد. کاش روزگارِ من در امتدادِ روزگارِ تو طلوع می‌کرد… آنجا که عشق هنوز در سکوتِ نگاه‌ها متجلّی می‌شد، نه در هیاهوی واژه‌های بی‌روحِ این عصرِ فرسوده.
آرتمیس “

آرتمیس به زبان ساسانی(پهلوی)

این روزا سزم شلوغه خیلی وقت نمیکنم بیام و پست بزارم😞

Buona notte

🌞𖧧