مَهخوربانو‟
رفتن به کانال در Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
264
مشترکین
-224 ساعت
-1067 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
264
و اما امشب..
امشب آن شبی بود که بلاخره توانم در هم شکست و شروع کردم به نوشتن اینبار نه برای داستان نه برای برنامه ریزی و یا نه برای مشقی،
اینبار ناله هایی که از اعماق قلبم برخواسته بود، را بر دفتر پیاده کردم،
و قدرت دستم و تمامی صدا ها و همه چیز در یک نوع خلاء فرو رفتند و من با دستانی که دیگر قدرتشان در دستم نبود، همچون مجنونی مینوشتم
بیش از ده صفحه پر کردم، و هنوز هم خالی نشده ام، هنوز هم آن حس غم گویی بدتر سایه افکنده بر دلم و جانم،
اصلا که گفته دل همان جان نیست؟!
دل همان جان است، روح آدمی در همان دل است،
مگر میشود انسان بی احساس
مگر مگر میشود احساس نکرد.
اما عشق چیزی عجیب است
عشق قادر است تو را به هزاران سال پیش بر یک جریان نسیم وار سوار کند و تورا در یک تالار با شکوه زمین بگذارد، تا چشم در چشم او شوی
اویی که..
عشق میتواند تورا در کنار رودی حتی پیاده کند، رودی که آن طرف تر آن مردمانی با جامه هایی از آن جامه های قدیمی ولی زیبا و اصیل ایرانی، نمیدانم چرا نسیم که میوزد احساس میکنم گیسوانم در نسیم خنک آن روزها به رقص در می آیند مگر نه اینکه من زاده همین شانزده یا هفده سال گذشته هستم
پس این روح چرا من را به هزاران سال پیش میبرد؟!
نمیدانم شاید همان عشق باشد اصلا،
عشق و روح من را در هم میفشارند
دردی میدهند اما درمان هم میشوند.
264
دانلود و خرید
فیلم های موردعلاقه+کتاب های مورد علاقه+کاپوچینو +مارشمالو+توتفرنگی
نیازمون میشه بالاخره حوصلمون سر نره یه وقت😉🤭
