مَهخوربانو‟
رفتن به کانال در Telegram
🔴 واپسین ستارهٔ خاندان | بهزودی 🔴 نویسندهٔ «واپسین ستارهٔ خاندان» «آواز زِرهها و زُلفها» | «منظومهٔ مِهر و مَه» «خورشیدِ درون، مهتاب بر کمان» 🌞🌙🏹 ارتباط: @mahkhorbanoobot راحت تریم اینجا: https://t.me/+Fxk1tMnH0WQxNmM0
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
306
مشترکین
-5724 ساعت
+627 روز
+7130 روز
آرشیو پست ها
299
ای تازیان، بر ما چه راندید که پس از گذشت هزار سال، هنوز داغِ آن روزگار بر دلِ فرزندان این آب و خاک آشکار است...
299
چون پای از خانه برون مینهم و دیده بر این جهان میگشایم، دل خویش را بیگانه مییابم؛ گویی این روزگار مرا از خویشتن دور کرده است و روح من با این زمانه هیچ الفتی ندارد.
روح من گویی از این روزگار نیست؛
گویی در پسِ پردهٔ قرنها، در جهانی دیگر جا ماندهام و تنها تنم در این عصر سرگردان است.
مرا رهایی بخش؛
مرا از این هیاهوی بیگانه برگیر و به تیسپون برسان؛
به کویهایی با دیوارهای گِلی، که سایهٔ باروی شهر بر خاکشان افتاده است و آوای گامهای سپاهیان در گذرها طنین دارد.
مرا به بازارهای تیسپون ببر؛
آنجا که کاروانها از راه رسیدهاند، بازرگانان در رفتوآمدند، بوی نان و ادویه و چرم در هوا آمیخته است و مردمان، بیخبر از گردش روزگار، در سایهٔ شکوه شهر خویش زندگی میکنند.
بگذار میان ایشان گام بردارم؛
در کویهایشان بگذرم و به زبان مردمانشان گوش فرا دهم؛
چنان که گویی قرنها از میان نرفته است و تیسپون هنوز زنده است.
دل من با این روزگار آرام نمیگیرد؛
که گویی جایی در ژرفای زمان، چیزی از من مانده است؛
چیزی که هرگز به این عصر تعلق نداشته.
دلم هنوز در غبار راههای تیسپون است؛
در سایهٔ دیوارهای کاهگلی،
در میان هیاهوی بازار،
و در پیِ مردمانی که قرنهاست از دیدهٔ جهان ناپدید شدهاند.
من از آنان دورم،
اما دل من هنوز در میان ایشان میتپد.
آرتمیس‟
299
چو از ماهی جدا کرد آفتابی
برون زد سر ز روزن چون عقابی
ملک در خواب خوش پهلو دریده
گشاده چشم و خود را کشته دیده
ز خونش خوابگه طوفان گرفته
دلش از تشنگی از جان گرفته
به دل گفتاکه: شیرین را ز خوشخواب
کنم بیدار و خواهم شربتی آب
دگر ره گفت با خاطر نهفته
که: هست این مهربان شبها نخفته
چو بیند بر من این بیداد و خواری
نخسبد دیگر از فریاد و زاری
همان به کاین سخن ناگفته باشد
شوم من مرده و او خفته باشد
به تلخی جان چنان داد آن وفادار
که شیرین را نکرد از خواب بیدار
نظامی گنجه ای_منظومه خسرو و شیرین.. بخش کشتن شیرویه خسرو را
299
یک شب آرام، بیصدا
شمعی کوچک در گوشهای روشن
کاغذی سفید و قلمی تنها
و نسک های تاریخ و شعرهای پارسی…
همینها کافیست
تا جهان بیرون خاموش شود
و من در میان واژهها گم شوم.
شمع که آرام میسوزد
انگار زمان را قطرهقطره آب میکند
و سایهها روی دیوار
با بیتهای کهن همنفس میشوند.
در آن سکوتِ عمیق
نه گذشته دور است
نه آینده شتاب دارد.
فقط من میمانم
و کلماتی که از دل قرنها آمدهاند
تا امشب، دوباره زندگی کنند.
آرتمیس“
299
and now i wanna be cry cry cry cry for my feels
so god what do u meen in that game, i cant feel it
and if u wanna one day
everything to end
i can but i will crying and singing forever...
like that day
