💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ گُمنَام💐
رفتن به کانال در Telegram
جَهِشِ دِل / آوَاِیِ گُمنَام اینجا دل میجهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گمنام است، اما حقیقتِ جان را نجوا میکند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ گُمنَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..
نمایش بیشترإيران140 173دسته بندی مشخص نشده است
284
مشترکین
-224 ساعت
+47 روز
+2130 روز
آرشیو پست ها
فرقی نمیکند در زندگیام چه جایگاهی خواهی داشت؛صبرم دیگر چیزی نمانده جز ریسمانی پوسیده و نازک که با آخرین فشار، پاره خواهد شد...
شاید از دور، رفتن را ضعف ببینند؛ بگذار ببینند.آدمی که از ماندن تحقیرآمیز خسته شده، برای رفتنش از کسی اجازه نمیگیرد.رفتن همیشه شکست نیست؛ گاهی آخرین شکل احترام به خویشتن است...
من اگر بروم، از سر ناتوانی نیست؛ میروم چون دیگر نمیخواهم برای ماندنم التماس کنم، توضیح بدهم یا خودم را به کسی ثابت کنم...
صبر کردم، مدارا کردم، سکوت کردم؛
اما هیچ صبری تا ابد بدهکارِ بیمهری نیست.
روزی میل رفتن در من آنقدر ریشه خواهد دواند که حتی برگشتن هم برایم بیمعنا شود.
آن روز نه خشم خواهم داشت، نه شکایت؛ فقط فراموشی خواهد ماند و آدمی که بالاخره فهمیده، بعضی درها را باید بست تا حرمت خویشتن پشت آنها دفن نشود...
#آوای_گمنام..🍃
مبادا غم و بیتوجهی ما، زیباییهایی را که خداوند در اطرافمان آفریده، پژمرده و بیجان کند...
🤝🖤
هر کسی خواست درخششام را خاموش کند...
خداوند بیشتر برایم برکت داد...
🤝🦋
Repost from وَژیـن | بـانـوامـیـری
اگر بانو تو را میشناخت... فقط این پست را فوروارد کن؛ بقیهاش با من! ببینم اگر تو را میشناختم، دربارهات چه مینوشتم...😉🫴🏻 ظرفیت ۲۰ چنل.
Repost from مـــاهسخــــــن...💌📚
آنگاه که جنگل سبز جهانت بسوزد و پروانههای باغستانهایت، دور گلها نه دور شمعها، بالهایشان را فدا کنند، خواهی دانست محبت نخست از جنس لطافت است و بعدش سرزمین دلت را به آتش میکشاند...
آنگاه میدانی آب، با تمام زلال بودن و رخوتش، اگر تسخیرت کند، غرقش خواهی شد...
نمیدانم چند سالت است؛ اما شبیه درختان پیر و فرتوتی که هنوز از ضربهی تبر میهراسند، به درختان جوان غمانگیز مینگرم...
نمیدانم شاهد چند طلوع و افول دیگری هستم. نمیدانم شاهد چند شبِ در ظلمتنشسته، به تمنای سحر هستم؛ اما میدانم روزی خفته در عالم خویشم که مرگ دستانش را بر گلوی پُر از بغضم خواهد گذاشت. نمیدانم خفهام خواهد کرد یا نوازشکنان مرا به دیار باقی خواهد کشاند...
اما میدانم این روزهایی که میگذرد، شیشهی عمر مرا ترک خواهد داد و روزی، از روزهای دور یا نزدیک، شیشهی عمرم خواهد شکست و جهان را آن روز عطرِ نبودنِ من فرا خواهد گرفت...
برای تویی که هرگز مرا ندیدهای... برای تویی که گردش غمانگیز چشمانم را ندیدهای... برای تویی که بغض صدایم را نشنیدهای... برای تویی که ذوق طفلانهام را با سادهترین چیز ندیدهای... برای تویی که حتی لحظهای کنارم ننشستی و صدای نفسهایم را، در سکوت، آنگاه که به درختانِ آسمان رسیده را نگاه میکنم، نشنیدهای...
چه غمانگیز است که آدم عمری تپشهای قلبش برای آنسوی کوهها بزند... و دستان وصال سالهای دور؛ دور بمانند....
و اما غبار زندگی بر شبابش بتابد و شبی از شبها، در سکوتی مرگبار و در سوزِ سردی، تنش آغشته به تبِ مرگ، جهان را ترک کند...
و هیچکس نداند قلب این آدمک عمری درد کشید؛ رنگ رنجش چگونه بود... شاید سفید، از جنس قداست؛ یا آبی، از جنس عمق...
نمیخواهم بنویسم، اما میدانم که آمیزارد بودن خود؛ حکایت غمانگیزی است. تو هم میدانی و آه میکشی...
نمیدانم چه خواهد شد، اما امیدوارم روزی، در جهان دیگری که دنیا جهنمش بود، مقابل هم خواهیم شد.
آنگاه... آنگاه قلبهایی در سینه داشته باشیم که هنوز تمنای وصال در آن، شبیه آتشِ مذاب، بجوشد...
امیدوارم.
#اشـــراق... 💌
شخصیت واقعی از دروغ تغذیه نمیکند؛
آدم اصیل نیازی ندارد برای بزرگ جلوه دادن خودش، حقیقت را تحریف کند. آنچه به یک انسان قدرت، اعتبار و شایستگی میبخشد، واقعی بودن اوست؛
نه نقابی که با دروغ بر چهره زده است.
دروغ، آدم را بزرگ نمیکند؛ فقط پوسیدگی درونش را برای مدتی پشت ظاهر پنهان میسازد.
و حقیقت، برخلاف دروغ، برای زنده ماندن به تظاهر نیاز ندارد...
اما تلختر از خود دروغ، زندگی کردن میان انبوه آدمهای دروغگوست.
مثل میوهای سالم در انبار پوسیده؛ هرچقدر هم پاک و بیآلایش باشی، وقتی هوای اطرافت از بوی فساد پر شده باشد، نفس کشیدن هم دشوار میشود.
گاهی ویرانی از بیرون آغاز نمیشود؛
از جایی آغاز میشود که آدم، آنقدر میان دروغ زندگی میکند که کمکم حقیقت برایش غریبه میشود.
من ترجیح میدهم در میان ویرانهها، میوهای تلخ اما واقعی باشم؛ تا میوهای شیرین که تمام شیرینیاش حاصل پوسیدگی و دروغ است...
🤝🥀
#آوای_گمنام..🍃
#حقیقت_تلخ..🖤
