آشوبِ نہان
رفتن به کانال در Telegram
The Hidden Chaos Divine نسخ؛ جایی برای تکرار واژهها برای معانقهی خاطرهها! بات جهت ارتباط دوسویه برای دوستداران: @AsubeNahanbot
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
465
مشترکین
-224 ساعت
-107 روز
-1030 روز
آرشیو پست ها
465
مککویین هیچوقت برندهی اون مسابقه نشد.
تایلانگ هرگز جنگجوی اژدها نشد.
دیپر و میبل تابستون بعدی نیومدن.
پت و مت هیچوقت موفق به ساخت وسیلههاشون نشدن.
گرگه هیچوقت نتونست میگمیگ رو بگیره.
کارل هیچوقت نتونست عشقش رو به آبشار بهشت ببره.
اوتیس نتونست پدرشرو نجات بده.
جوکر هیچوقت از ته دل نخندید.
ببری به حقش نرسید.
اسکارلت تو عصر یخبندان موفق به خوردن بلوط نشد و اختاپوس هم هیچوقت شاد زندگی نکرد.
تموم کارتونهای بچگیمون بهمون یاد دادن زندگی همیشه اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره، ولی ما ناچاریم برای خواسته هامون بجنگیم =))
465
شمع سوزانی مرا،
کمتر بسوزان جان من
من بگردم دور تو،
پروانه میخواهی چکار؟
عهد بستی با خودت،
دیوانه گردانی مرا
من که مجنون توام،
دیوانه میخواهی چکار؟
-راحم تبریزی.
465
"میدونی چرا تغییر سخته؟ چون آدمی رنج آشنا رو به خوشی ناآشنا ترجیح میده.
از دایره امنت بیرون بیا."
465
بچه که بودم، هر بار دست مامانم توی شلوغی رها میشد، میگفت:«همونجا بمون، خودم میام دنبالت.»
حالا میخوام بگم: مامان… من توی زندگی گم شدم.
هنوز همونجا ایستادم.
تو کجایی؟
465
انسان نه تنها امن نیست بلکه بدترین گزینه برای پناه بردن از رنجها به او و تکیهگاه بودن است...
465
دلم برای کودکیام تنگ شده است؛ برای زمانهایی که از ترس زیر پتو پنهان میشدم و دلم به همان یک وجب جا گرم میشد.
اگر میتوانستم، با دوستانم زیر پتوهای یکوجبی پناه میگرفتیم؛ دوستانی
به اندازهی هشتاد میلیون نفر.
465
احساس میکنم گلویم زادگاهِ پرندگانِ بیخانمان شده است؛ همانقدر سنگین، همانقدر دردآلود اما ملالی نیست.
از این تن چه خواهد ماند جز یادی برای پناهگاه بودن؟
کاش کسی پناهِ من نیز میشد.
465
شبها چقدر کش میآیند برای مزخرف بودن.
کاش کوتاه بیایند، دلشان به حالم بسوزد؛ برای گریههای بیصدایی که لای نرمیِ بالش خفه شد.
برای وقتهایی که تا طلوع، شبحوار زار زدم و مجبور شدم جنازهی خودم را به دوش بکشم تا سحرِ دیگری را به شب برسانم.
کاش ماه بداند من برای تحملِ شب، بیش از حد خستهام.
465
نمیدانم شبهایم چگونه میگذرند؛ کی آبیِ روحنواز، چادرِ مشکی به سر میکند و کی پنجرهی خانهام به طلاییها مزین میشود.
از خودم خبر ندارم؛ گویی گم شدهام، در زمان و مکانی که مرا آرامآرام به سوی خود میکشد.
تنها میدانم با قلبی که ضربانش را جا میاندازد، با چشمانی مالامال پر و مغزی که عذاب دادن را دلنشین میداند، به خواب میروم؛ خوابی که نه آرام است، نه رهایی؛ مکثیست کوتاه میان دو خستگی.
465
خاطرهها گورستان ندارند؛ شبحوار میان قبرهای خالی و چالههای خیسخورده پرسه میزنند.
با هر بو، خاطرهای ناگهان زنده میشود و با هر لمس، جیغی سهمناک، سکوت وهمآلود گورستان را میدرد.
هوا آنقدر سنگین است که گویی در خلأ ماندهام؛ مجالی برای نفس نیست.
تپشهای قلبم را از بیرون میشنوم، انگار از سینه بیرون افتاده و ایستاده به تماشای سرگردانیام.
صدای نفسهایم در گوشم میپیچد، جیغهای مغزم در سرم زنگ میزنند.
همهمهای برپاست و نمیدانم به کجا نگاه کنم: به دعوا و ناسزای تصادفی، به بوقهای خفهی ترافیک، به مرگِ همنشینم، به خونی که بر دستانم مانده یا به عذابی که آرامآرام روحم را میجود.
نمیدانم؛ تنها میدانم دیگر حوصلهی هیچچیز را ندارم.
دلم مرده است و من، چیزی جز کالبدی بیجان نیستم که هنوز راه میرود.
-راوش
465
از مردمی که تولد یک کودک را سرگرمی و زندان یک سگ را دلگرمی و قفس بلبل را موسیقی میپندارند «عشقی فوران نخواهد شد.»
در چنین آشفته بازاری قسم، تنها یک دروغ، ساده است.
465
خبرت هست که از عشقِ تو دلمرده شدم؟
همچو مجنون گریِ عاشقِ دلخورده شدم؟
چو بران دیده به دالان گه مقصد من؛
همچو تازه گلی آمدم و حال پژمرده شدم
-راوش -نور
